اولین نگاه، اولین عشق، قسمت هفتم

اولین نگاه، اولین عشق 

به قلم : خ-نورشید 

story

قسمت هفتم 

چند روزی گذشت ، من با این عشق بزرگ که روی دل کوچکم سنگینی می کرد و نمی دونستم که چکار کنم از فشار فکر و خیال کلافه شده بودم و از طرفی امتحانات آخر سال بود و دیگه حسابی فکرم در گیر بود …باید میرفتم به میدان فردوسی برای خریدن یک کتاب ، آنروزها به دلیل جنگ ایران و عراق و مسایل سیاسی روز و خفقانی که بر جامعه بعد از انقلاب! بتازگی حکمفرما شده بود هزارو یک جور کمبود هم وجود داشت از کمبود کتاب و مداد و دفتر گرفته تا دارو و…. توی منطقه ای که ما زندگی می کردیم اون روزها خط اتوبوس نبود واسه رفتن به مرکز شهر هم بهترین راه رفتن با اتوبوس بود خلاصه با تاکسی تا سر خیابان دماوند رفتم و دم ایستگاه اتوبوس پیاده شدم …چند دقیقه بعد اتوبوس اومد هنوز اون روزها قسمت خانمها رو از آقایون جدا نکرده بودند…خوب انقلاب تازه بود و سروسامان دادن به افکار مذهبی شون با گرفتاریهای جنگ کمی آسان به نظر نمی رسید ..خلاصه از پله های اتوبوس بالا رفتم و بلیط رو دادم به راننده و برگشتم و داشتم دنبال یه جای خالی می گشتم واسه نشستن که قلبم به شماره افتاد درست روبروی من روی صندلی نشسته بود با یه ته ریش دو سه روزه به اصطلاح پروفسوری و یک پیراهنی که کمی به تنش گشاد بود و یه شلوارپارچه ای پاچه گشاد و بلند …خلاصه مثل این بود که خودش بود و اصلأ شباهتی با خود خودش نداشت . یه زور تونستم جلوی خندم رو بگیرم و رفتم و روی یه صندلی خالی که دو ردیف عقب تر بود نشستم …یکی دو بار با بهانه اینکه داره خیابون رو نگاه میکنه دنباله دنگاهش رو به عقب کشوند و یه نگاهی به من کرد ، ترافیک بود و اتوبوس هم توی هر ایستگاه وامیستاد مسافر پیاده و سوار میکرد هوا هم خیلی گرم بود و کم کم داشت مسافر توی اتوبوس زیاد می شد به حدی که وقتی یک کسی میخواست پیاده شه باید از یک دیوار گوشتی فشرده به هم می گذشت تا به در خروجی برسه .. و آنقدر اتوبوس پر شد که دیگه من نمی تونستم ببینمش با اینکه فقط دو ردیف عقب تر نشسته بودم ولی هر ایستگاه که اتوبوس وامیستاد به بهانه ای بلند میشدم تا ببینم اگه داره پیاده میشه من هم پیاده بشم..

آنقدر حواسم به اون بود که اصلأ توی فکر این نبودم که امتحان فیزیک دارم و باید کتاب بخرم و برگردم و درس هام رو مرور کنم . فقط کنجکاو بودم که بدونم با این شکل و شمایل و این موقع روز کجا داره میره …خوب میدونید وقتی آدم عاشق میشه به نظر یه طورهائی به خودش این حق رو میده که تو زندگی عشقش سرک بکشه…البته اون خیلی خونسرد نشسته بود چون اگه قرار بود من پیاده نشم به هر حال راهی نبود به غیر از اینکه از پهلوی صندلی اون رد بشم و گاه میدیدم که وقتی کسی از پشت سرش میاد که رد شه بره بیرون یه نگاهی میکرد …توی دلم فکر میکردم که لابد اون هم منتظر نشسته تا ببینه من کجا پیاده میشم ….خلاصه تو همین فکرها سیر و سیاحت می کردم که اتوبوس میدان فردوسی رو هم رد کرد .. چند تا ایستگاه پائئین تر درست مقابل دانشگاه تهران وقتی اتوبوس ایستاد » امین «بلند شد یه نگاهی به عقب کرد و خواست که از اتوبوس بیرون بره من هم سریع بلند شدم و هول هولکی اون دیوار گوشتی رو به چپ و راست هل دادم تا از اتوبوس بیرون بیام وقتی بیرون رسیدم اون یه چند قدمی جلوتر داشت بطرف در ورودی دانشگاه تهران میرفت  من هم قدم هام رو کمی ارام کردم تا فقط بدانم کجا داره میره …وقتی داشت از در ورودی میرفت داخل یه نگاهی به پشت سرش کرد ومن رو دید که  خرامان ،خرامان به اون نزدیک میشدم ..یه لبخندی زد ( از اون لبخند های موزیانه و فاتحانه اش ) و داخل محوطه دانشگاه شد …خوب من نه کارت دانشجوئی داشتم و نه اجازه ورود به محوطه ولی دم درب دانشگاه ایستادم و با نگاه هام اون رو مشایعت کردم تا جائی که از نظر گم شد.

دلم می خواست می تونستم همونجا بایستم تا برگرده ولی خوب جای ایستادن نبود و از طرفی من نمی دونستم که چه زمانی بر میگرده …خلاصه آهی از نومیدی کشیدم و دست از پا درازتر رفتم به آن سوی خیابان و یه تاکسی گرفتم تا من بروم به میدان فردوسی …به مقصد رسیدم و با عجله پیاده شده و خوشبختانه خیلی زود کتابفروشی رو پیدا کردم و کتاب رو خریده و در بازگشت هم با تاکسی تا منزل بازگشتم چون از ازدحام داخل اتوبوس خسته شده بودم .

عصر آنروز بهاره یکی از هم کلاسی هام تماس گرفت و گفت که می خواد بیاد تا با هم درس ها رو مرور کنیم من هم قبول کردم نیم ساعتی نگذشته بود که بهاره اومد و رفتیم توی اتاقم تا با هم درس بخونیم ، کلی از در سها رو مرور کردیم و من هم خیالم راحت شد که برای امتحان فردا آمادگی لازم رو دارم ، بعد همونطوری که نشسته بودیم یه فکری به سرم زد اینکه از بهاره بخوام به جای من با امین تماس بگیره ولی از اونجائی که بهاره اصلأ خبری از آنچه در دل من می گذشت خبری نداشت اول از همه باید براش داستان رو تعریف می کردم.

از اونحائی که من هرگز با دوستانم چنین حرفهائی رو نزده بودم، نمی دونستم که از کجا صحبت رو شروع کنم …البته یه چند باری بهاره به من راجع به پسرخاله اش و احساسی که به او داشت صحبت کرده بود ، واسه همین گفتم شاید بد نباشه از پسرخاله اش یه سراغی بگیرم تا بعد سر صحبت را به امین برسونم …همونطوری که نشسته بودیم و هر کدوم جزده هامون رو می خوندیم ..البته اون جزوه هاش رو می خوند و من توی فکرهام غلط می خوردم …

بهاره یه بلوز قرمز حریری پوشیده بود با شلوار جین و روی صندلی پشت میز تحریر من نشسته بود و پاهاش رو هم روی میز تحریر گزاشته بود من هم که روی تختم به پهلو دراز کشیده بودم و باید جزوه هام رو می خوندم …  ولی فکرم همه اش پیش  این بود که چطوری سر صحبت رو با بهاره باز کنم ….

بهاره یه نگاه متفکرانه ای به من کرد و گفت : چیه چرا داری منو نگاه می کنی ؟ چی شده ؟ بعد به نظرش اومد که یه چیزی روی سر و صورتش هست یا لباسش یه دستی به سرش کشید و تندی یه نگاه به سر ولباسش انداخت و ابروهاش رو تو هم کشید و گفت : بگو ببینم چته؟ چرا داری من رو اینجوری نگاه می کنی ؟ 

گفتم : یه چیز می خوام بهت بگم ولی باید قول بدی که اولأ نخندی دومأ به کسی نگی؟ …قول؟

بهاره چشماش یه برقی زد و با اشتیاق خاصی گفت: باز چکار کردی؟ اعلامیه نوشتی ؟ یا اینکه واسه این مدیر جدید که به جای مدیر تصفیه شده اومده خوابی دیدی؟

بهاره و دیگر دوستای من همه از فعالیت های سیاسی من خبر داشتند وهمیشه از اینکه  گیر بیفتم خیلی نگران بودند …مخصوصأ اون روزها که اوایل انقلاب بود و تقریبأ اسلامی ها یک شبه طوری با شبیه خون انقلاب رو از چنگ دیگران در آورده بودند که حتی به کسانی که با خودشون همراه بودند هم رحم نمی کردند چه به امثال من و کسانی مثل من که در یک خانواده مشروطه خواه بزرگ شده بودم…. و اصولأ با اساس این تحولات مشکل داشتم .

با یه بی اعتنائی گفتم : نه بابا ، من دارم از یه انقلاب که درون من رو به آشوب انداخته صحبت می کنم …

بهاره با یه لحن کنایه دار گفت : نه تو رو خدا تو مملکت انقلاب شده بس است لازم نکرده که درون تو هم انقلاب بشه….بعد با یه لحن شیطنت به من خیره شد و ادامه داد ، لابد بعدش هم می خواد توی وجودت جنگ بشه …ها اااا…

خندیدیم و گفتم : شاید جنگ هم بشه..؟؟

بهاره که دیگه کفره شده بود با بی طاقتی گفت : د بگو دیگه ، تو که من رو نصفه جون کردی …

با یه حالت جدی بهش گفتم : اول باید قول بدی ….

باشه بابا ..آ آ آ قول دادم …نه به کسی می گم و نه…چی ..چی گفتی؟؟ آهااا نه بهت می خندم ..خوب شد ، حالا بگو دیگه..

نگاهم رو توی نگاهش دوختم تا از توی چشماش بخونم چی فکر می کنه وقتی بهش در مورد این عشق بگم …بعد مثل یه بمب ساعتی که لحظه انفجارش رسیده باشه گفتم: قول دادی ها ….یادت باشه…

کلافه شد و گفت: آخ خدای من باشه ..چند بار بگم …قول …قول ..قول

گفتم : من عاشق شدم….

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.