روزهای عید …و من

kat

 روزانه…سری جدید نوشته های رسیده به دفتر مجله است که هر هفته صفحه ای از آن را با هم مرور خواهیم کرد 

صفحه دوم 

یک هفته از نوروز مثل برق و باد گذشت…نمی دونم چرا اینقدر روزها  و هفته ها از پی هم با سرعت برق و باد می آیند و می روند بدون اینکه به آدم وقت بدن که ببینه چکارداره میکنه…. یا اینکه این زندگی با شتاب داره کجا می برتش …اون سگه هم  دیگه که حالش خوب نبود با تلاش دامپزشک و تلاش های شبانه روزی من خوب شد …یا به قول عوام » با کمک خدا » … براش یه اسم هم انتخاب کردم » برفی » حالا من دادمش به یک پیرمرد که توی یک کافی شاپ کار میکنه ….البته از وقتیکه دادمش  به پیرمرد، که به نظرمثل یک سال میاد ( از دیروز عصر ) اگه دروغ نگم  سی بار رفتم و اومدم و بهش سر زدم …تا اینکه امروز کلأ کامپیوترم رو ورداشتم و اومدم نشستم توی همین کافی شاپ و دارم چند خطی رو می نویسم .
براش یک جای خوب درست کردم که بارون خیسش نکنه ….یا تو روزهای آفتابی زیاد زیر آفتاب اذیت نشه …یه جور حس مسئولیت نسبت به این سگ پیدا کردم … می دونم که بعد از چند روز که به این محیط عادت کنه هم اون راحت میشه و هم من …
بارون شروع شده و بوی چمن خیس و گل های بهاری چون سنبل و لاله که توی محوطه کاشته شده عطر خاصی رو توی فضا پراکنده کرده …. هر از گاهی هم آفتاب از پشت ابرها بیرون میاد و واسه چند دقیقه خودی نشون میده و دوباره پشت ابرها قایم میشه ….
طبیعت دیگه کم و بیش از خواب طولانی زمستونی اش بیدار شده …همه درخت ها با شکوفه های ریز و درشت و رنگارنگ تزئین شدند و یک هیجان خاصی توی فضا دیده میشه … انگاری پرنده ها ، گربه ها ، سگ ها و ….هم همه شون آماده دارند میشن تا با تولد دوباره طبیعت از نو زندگیشون رو شروع کنند …ولی من هیچ انگیزه ای برای ادامه این راه ندارم …دلم می خواد یکطوری قبل از اینکه خودم مجبور به انتحار بشم …توی همین نقطه زندگی ام تموم شه ….یه پایان خوب …
ولی انگار خدا حتی به این خواست من هم توجهی نداره …..» بعد از اوج به صفر رسیدن خنده دار نیست گریه داره » این شعر رو نمی دونم کدوم  شاعر گفته ولی می دونم که ستار خواننده این رو می خوند …من اون روزها که این ترانه رو می شنیدم هیچوقت مفهوم حقیقی اش رو لمس نکرده بودم ….ولی حالا هر روز و دقیقه و حتی ثانیه این به صفر رسیدن … وجود من رو مثل خوره داره از بین می بره …
سال 1368 وقتی تازه از ایران بیرون اومده بودم یه انرژی و ولع خاصی برای زندگی داشتم …عیدا که میشد با اینکه تنها بودم یه هفت سین خوشگل می چیدم …سبزی پلو با ماهی و آش رشته ام هم براه بود …یادم میاد درست سر ساعت که توپ سال تحویل رو می زدند رشته آش رو می ریختم ….و بعدش می نشستم و از خودم پذیرائی می کردم ….
به نظر از اون روزها فقط چند سال نه …بلکه چند قرن گذشته ….خاطرات اون روزهای خوش به نظر در لابه لای تاریخ حسابی گم وگور شدند…حالا اومدن بهار …رسیدن نوروز …یا هیچ چیز دیگه ای نمی تونه که من رو دلگرم کنه …تا باور کنم که فردا می تونه یه روز خوب باشه …وقتی می بینم مردم می خندند و شاد هستن به نظرم یک نوع تظاهر میاد …تظاهر به شادی …شادی که نمی تونه دوامی داشته باشه …
نمی دونم چی بگم …یا از خدا چی بخوام …فقط این رو می دونم که منتظر یک معجزه هستم ……

zan

معجزه 

خلوت غریبانه زندگی من  !

من می هراسم از تاریکی ها …

روح سرکش من حال سرشکسته

زندگانیم سرد و بهارم بی شکوفه …

به هر سو می نگرم ….تنهائی و تاریکی است

روی دیوار ذهنم

تک تک افسانه دلتنگی و تنهائی است

آه ..ای خدای هستی …

کاشکی این خلوت به پایان میرسید ..

کاش در وجود من یکبار دیگر

شوق زندگی جاری میشد

شوق زندگی ….

تنها آرزوی من شوق زندگی است و بس

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s