یادداشت هائی در غربت – صفحه دهم

zaner
زن یاد گرفته بود که نپرسد ،از نآ گفته های  بی‌ سر و ته  برسد  به اصل داستان،خیلی‌ وقتها خانوم  صاحبخانه  خوابش می‌برد  و خیلی‌ وقتها کلاف را گم میکرد.
با خودش فکر کرد که ایده جالبی‌ یست،از دفترچهٔ تلفن شماره  هر دو  را برداشته بود باید سر فرصت تماس  میگرفت،تولد سرهنگ ۶ فوریه بود،حتما دعوتش را قبول میکردند،هر  چه  باشد بچه‌های او هستند، برای دیدن او در  یک جشن تولد صمیمانه خانواد‌گی و کوچک حتما خواهند آمد،زن هنوز زمان داشت،با خودش فکر میکرد کاری بکند  که جشن  به یاد ماندنی بشود،صاحبان  خانه  بیش از هر چیز  به کمی‌ شادی  ،توجه و لذت واقعی  نیاز داشتند ، زن تاثیر معجزه آمیز  محبت را باور داشت.
اول با مژگان تماس گرفت،احتمالا هم سن خودش بود ،خودش را که معرفی‌ کرد،صدایی  مثل یخ از آن سوی خط گفت خوب؟ زن خشکش زد،دودل شد،فکر نمیکرد اینهمه بی‌تفاوتی در صدای کسی‌ باشد،خیلی‌ خلاصه  سعی‌ کرد  منظورش را برساند،جریان  روحیهٔ تضعیف شده‌ پدرش  و ایده جشن تولد و اینکه مطمئن است این دور هم جمع شدن میتواند به آنها خیلی‌ کمک کند،صدایی حاکی‌ از بی‌حوصلگی از این مکالمه کوتاه و خشن جواب داد،من نمی‌فهمم،تولد؟برای یه پیرمرد عبوس؟که چی‌؟شما وظیفه تون باید تمیز کردن خونه باشه  و رسیدگی به کارها،من برای این کارا نه وقت دارم نه حوصله نه علاقه،به شماهم توصیه می‌کنم فقط وظایف تونو‌ انجام بدید ،دیگه هم با من تماس نگیرید،زن خشکش زده بود،عذر خواهی‌ کرد و قبل از خداحافظی یادآوری کرد اگر عقیده‌شان عوض شد ،خوشحال میشود که آن شب مهمانش  باشند،مژگان حتی  منتظر تمام شدن  حرف زن نماند،گوشی را کوبید،زن همانجا  نشست و فکر میکرد نفرت چقدر باید عمیق باشد که آدمی‌ حتی یک ‌دیدار خشک و خالی‌ را از پدرش دریغ کند؟
تردیدش برای تماس  با رضا  بیشتر شد،اما  چون خانوم خانه همیشه  از خوبیها و مهربانی‌های پسرش میگفت ،نخواست شانس داشتن  مهمان را با تردید  ناشی‌ از مکالمهٔ  قبلی از دست بدهد.
تلفن چند بار زنگ خورد ،کسی‌ جواب نداد ،وقتی‌ می‌خواست قطع کند صدای نخراشیدهٔ  خواب آلودی  گفت بله ، زن همان  توضیحات  تلفن قبلی را سعی‌ کردبا این مرد خواب الودهٔ  پشت تلفن  در میان بگذارد،نتیجه شبیه  قبلی بود،و زن متعجب بود چرا  هیچ کدام از بچه ها  اصلا حال  والدین‌شان را نمی‌‌پرسند،اینکه خوب هستند  یا نه؟ هیچ کدام حتی سراغی نگرفتند،انگار فراموش کرده بودند  که والدینی هم دارند.
حالا بهتر  می‌فهمید  چرا صاحبان  خانه اینقدر کم حرف هستند، چرا  سرهنگ  هیچ وقت  نمیخندد  ،چرا  همیشه  عبوس  سعی‌ می‌کند  به صفحه  مانیتور خیره شود  و  در تنهایی  خودش غرق شود.
دلش گرفت،همین مکالمات کوتاه کافی‌ بود مطمئن شود  که آنها  مهمان نخواهند  داشت،اما نمی‌خواست عقب نشینی کند،جشن را میگرفت،به جهنّم که کسی‌ بیاید یا نه.خودش هم دلش تنگ شده بود برای  کمی‌ شادی،کمی‌ لبخند،کمی‌ کیک شکلاتی. دلش می‌خواست شادی را به زور هم شده برای چند ساعت بیاورد به این خانه .لجوجانه تصمیم  انجام این کار را گرفته بود،هر چند  از عکس العمل صاحبان  خانه هم خاطرش جمع نبود،شاید خوششان نیاید،شاید…….دلش را به دریا زد،حس میکرد هر سه نفر ‌شان به یک روز متفاوت از روز‌های قبلی احتیاج دارند.هر چه با خودش فکر کرد مهمان دیگری به ذهنش نرسید،صاحبان خانه  با هیچ کس رفت و آمد نداشتند،او هم که کسی‌ را نداشت. و این واقعیت  علیرغم ظاهر ساده ‌اش ،وحشتناک بود.هیچ کسی‌ را نداشتن،آن هم گوشه‌ پرتی از این دنیا،تنها بودن به معنی واقعی کلمه.
کیک درست کرد،با توت فرنگی‌ تزیینش کرد،می‌دانست سرهنگ خیلی‌ دوست دارد،سرویس چای خوری زیبایی را که توی بوفه خاک میخورد  بیرون آورد،میوه شست،،شام آنروز هم غذای مورد علاقهٔ سرهنگ بود،مثل عادت  همیشه  گًل خرید،دور هم نشستند و این بار کمی‌ بیشتر  با هم حرف زدند، حرفها یی  که سالها در درونشان مانده بود،حرف‌های که بوی نا میداد ،کپک زده اما صمیمی‌.شام‌ ای که هر سه لذت بردند  و توافق نا گفته  و نا نوشته بینشان بسته  شد که از آن به  بعد  تمام مناسبت‌ها را جشن بگیرند  ،تولد هر ۳ تا را ،جشن‌های سال نو ایرانی‌  و میلادی ،ولنتاین،یلدا،……و این باعث شدزندگی‌ سوت و کورشان برای هر سه تایشان جذاب تر ،قابل تحمل تر و  قشنگتر بشود،حالا تعداد مناسبت‌ها بیشتر بود،و این یعنی‌ تعداد  حرفهای مشترک بیشتر میشد،و گاهی باورش نمی‌شد که سرهنگ سعی‌ میکرد کسی‌ ورق زدن‌های بیصبرانهٔ تقویم را متوجه نشود،وقتی‌ که او در  جستجوی تاریخ مناسبت بعدی بود.زن سعی می کرد هیچ کدام از  جشن ها با اداب مخصوص فراموش نشود.برای تولد ها کیک برای عید ها شیرینی وهمیشه شام مخصوص .
حالا روز‌های آفتابی پرده‌ها را کنار میزد  تا بیرون را تماشا کنند و حتی زمانی‌ که صاحبان  خانه  بودند ،پنجره‌ها را باز میکرد تا هوای خانه عوض شود،هوا خوب که بود بیرون می‌رفتند با هم،و سرهنگ هر چند قدم یک بار به عصایش تکیه میزد  و به بهانه‌ی  حرفی‌ یا سوالی‌ توقف میکرد،نمی‌خواست اعتراف کند که پاهایش  زود خسته میشوند،دلش می‌خواست این دو  خانوم حس کنند که یک مرد با آنهاست و این راضیش میکرد،زن سرهنگ همیشه روی ویلچر  بود ،بدن نحیفش توان  راه رفتن نداشت ، و زن سعی‌ میکرد خودش را  با آنها کاملا هماهنگ کند همین بود که کم کم سرعت زندگی‌ برایش کاملا کند شد و گاهی وقتها خودش مبهوت میشد.
اجباری که ظاهراً خوش آیند نبود و در ابتدا  زن به خاطر بی‌ پولی‌ و بیکاری پذیرفته و به آن تن‌ داده بود،حالا تمام زندگی‌ او بود.حس میکرد پاسخ  تمام تلاشی  که در طول عمر برای جستجوی معنی‌ زندگی‌ داشت را در این خانه یافته بود.وقتی‌ ناخن‌های پای زن صاحبخانه را کوتاه میکرد به این واقعیت بیشتر  نزدیک میشد که چقدر انسان موجوده ضعیفی أیست و چقدر به مراقبت نیاز دارد، یا بوی غذا که در خانه می‌پیچید حس میکرد چقدر یک بو میتواند آرامش ایجاد کند،یا بخار سوپ که روی عینک سرهنگ هاله می‌‌بست زن را به این یقین می‌رساند  که انتظار  بیصبرانهٔ  یک پیرمرد  برای سرد شدن کاسهٔ سوپش ،شبیه رفتار‌های پسر بچه‌های ۷ ساله است.
حالا حس میکرد دو تا بچه کوچک دارد ،پیرمرد و پیر زنی‌  که کاملا مثل بچه‌ها هستند،به مراقبت دائمی نیاز دارند  و به تنهایی  قدرت اداره  زندگی‌‌شان را ندارند.حالا حس  میکرد دلیلی‌ برای هستی بی‌ معنی خود پیدا کرده است،دلیلی‌ که راضی‌ ‌اش می‌کند،به او قدرت تحمل  زندگی‌ را میدهد  و انگیزه ای‌ شروع دوباره را.حالا صبح ها  که بیدار میشد دیگر به پوچی  زندگی‌ فکر نمیکرد،دغدغه آماده کردن صبحانه  برای ۲ نفر دیگر را داشت.و تمام روز  مشغول   کار خانه  یا خرید  یا کارهای  بیمارستان کودکانش بود ،از کار روزانه که فارغ میشد خستگی‌ امانش نمیداد که به چیز دیگری فکر کند،کودکان بیمار بد خلق و خویش را با تمام  معایبشان دوست داشت ،و سعی‌ میکرد تمام  عشق  و محبت  پنهان در وجودش را نثار آنها کند ،حس میکرد آنها مثل کودکان  ناخواسته ای‌ هستند  که سر راه  گذشته شده اند تا از دستشان خلاص شوند، و او برای اولین بار حس  عجیب وقشنگ مادری را در عجیب‌ترین فرمش تجربه میکرد.
گاهی زندگی‌ در مسیر عادی اتفاقی را سر راه ما قرار میدهد که از  ما آدمی‌ دیگر می‌سازد  با باوری دیگر ،آدمی‌ که  به اندوختهٔ  تمام سال‌های گذشته پشت پا میزند تا تمام فلسفهٔ را که عمری باور داشته به سخره بگیرد.زن حس خاصی‌ داشت مثل دگردیسی.
هراس  غریبی بر شهر حکم فرما بود،ساعت سه و نیم بعد از  ظهر  یک حادثه تروریستی شهر را در کما فرو برده  بود،یک جوان  بیست و چند ساله با مسلسل به یک مرکز فرهنگی‌ حمله و سعی‌ کرده بود  حضار را بکشد.۲ پلیس زخمی و یک مرد کشته شده بودند ،این حادثه تقریباً  یک ماه بعد از جریان ترور پاریس -شارلی ابدو اتفاق افتاد،چند نفر دستگیر  شدند اما مجرم اصلی‌ گریخته بود.سرهنگ  از کانالهای تلویزیونی  و  روزنامه  به دقّت  ماجرا را پیگیری میکرد و بی‌ وقفه  اظهار نظر میکرد که ۳۶ سال تمام من دارم همینو میگم،به هر نان قمر بی‌ سرو پایی که از این کشورای عربی‌ میاد پناهندگی میدن و اینجا دارن اجازهٔ ساخت مسجد  و مدرسه بهشون میدن ،خوب نتیجه همین می‌شه،اینجا رو هم به جهنّم تبدیل می‌کنن.ما از دست وحشی ‌های بنیاد گرا  همهٔ زندگیمونو گذاشتیم فرار کردیم امدیم اینجا و حالا اینا ،…..دروغ هم نمیگفت،در اکثر شهرهای  اروپا  این روز‌ها میشد محله‌های عرب نشین که چهرهٔ‌ واقعی مذهب رو در مراسم عاشورا به نمایش می‌گذشتند دید،اروپا  به سمت ناآرامی پیش میرفت.چند ساعت  بعد  یک ترور دیگر  و سرهنگ  این را هم می‌گذشت به حساب حقانیت خودش،همان مجرم  فراری  به یک کنیسه در نزدیکی‌ محله عرب  ها  حمله  و در صدد بود بعد از کشتن  نگهبان وارد کنیسه شده  و حضار  را به قتل برساند  اما با دخالت پلیس باز هم متواری شده بود.شهر در یه فضای خفقان و ترس فرو رفته بود.فردای آن روز مجرم در ایستگاه قطار  پس از بی‌توجهی به فرمان پلیس کشته شد،ظاهراً شهر داشت آرامش خود را باز می‌‌یافت.اما از آن روز به بعد علیرغم تلاشی که سران  احزاب در مصاحبه یشان انجام می‌دادند  مردم عادی با ترس  و نفرت و بدبینی به مهاجران خاور میانه ای‌ نگاه میکردند و شاید زمان  طولانی لازم بود که این حس  کم رنگ شود. زن از مذهب  متنفر بود،برای او همیشه  یک بازدارنده بود ،اما این اتفاقات  اخیر  کمی‌  غیر منطقی به چشم می‌‌آمد،برای او مذاهب همه دست اویز مسخره  و عوام فریبانه  ای‌ بودند  که در تمام طول تاریخ بشر قصد فریب و تسخیر ذهن و توانایی‌‌های انسان را داشتند. همهٔ آنها محصول تراوشات ذهن آفتاب زدهٔ مالیخولیایی‌های بود که زیر آفتاب ظهر‌های گرم خاور میانه ،خیال پردازیهای بیمارگونه شان را الهامات  و  وحی خداوند نامیده بودند. با تفاوت‌های اندک اما همه  به یک دلیل،مسخ انسان و بهره کشی از او. هزار و چارصد و چند  دیوانه  که   شاخص ترینشان همان صاحبان ادیان امروزی اند  که همه و همه جز تکرار خزعبلات نفر قبل و افزوده های  بیمارگونه  شخصی‌ حرف جدیدی نداشتند جز گروه بندی آدم ها  و دادن بهانه به آنها برای دشمنی واقعی و به جان هم افتادن.در هر برهه‌ از تاریخ بشریت هم یکی‌ از این ادیان سر دم دار  نابودی و به  قهقرا  کشیده شدن انسان بودند. اروپا در بحران اقتصادی بود،اوضاع روز به روز بدتر میشد ،دنیا نیاز به راه حل ‌های جدید داشت و شاید کمی‌ غیر انسانی‌ بود اما ضروری به نظر می‌رسید که برای حّل بحران‌ها به ایده های  جدید رو آورد،اروپا در بحران اقتصادی بود،اوضاع روز به روز بدتر میشد ،دنیا نیاز به راه حل ‌های جدید داشت که شاید کمی‌ غیر انسانی‌ بود ،اما ضروری به نظر می‌رسید که برای حّل بحران‌ها به ایده های  جدید رو آورد،برای  اثبات بعضی‌ چیز ها  نیاز  به ناامنی وجود داشت،و برای حل مشکلات اقتصادی نیاز به بازار‌های مصرف و صنایع‌ اسلحه سازی از این قائده مستثنی نبود. برای بقای بعضی‌‌ها ،بعضی‌ دیگر باید قربانی می‌شدند ،انگار چاره  دیگری نبود. خیلی‌‌ها قربانی می‌شدند ،مهم نتیجه بود.هم آن نگهبان یهودی که جلوی کنیسه تیر خورد هم آن جوان مسلمان تروریست،هم آن پلیس های مسیحی که کشته شدند،…….هم سرهنگ،هم زن ،…..همه قربانی بودند،قربانی بازی کثیف عالیجنابان پشت پرده. هیچ نجات دهنده ای‌ هم نبود.
فنجان‌های قهوه را که گذشت روی میز نگاهش تلقی کرد با نگاه پرسشگر سرهنگ که از پشت عینک ذره بینی‌ کلفتی‌ که به چشم داشت،منتظر بود که زن تعریف کند،تازه از بیرون آمده بود ،حتما گفتنی‌های زیادی داشت.زن حس میکرد سرهنگ با شنیدن اوضاع وخیم پایتخت که روی حرفهایش صحه می‌گذاشت،آرام و راضی‌ میشد. برای همین هم زن سعی‌ میکرد با جزئیات بیشتر  و دقیقتر تعریف کند،بعضی‌ جاها غلو کند و……حالا دیگر یاد گرفته بود بچه‌هایش چه داستانی را دوست دارند،و  او چطور باید  داستان پردازی کند. اما تب‌ ماجرا زود خوابید،شهر به روال سابق برگشت،کاریکاتوریست سوئدی که به پر و پای محمد می‌پیچید به مکان امنی‌ منتقل شد و سفیر فرانسه بعد از چند مصاحبه  به سر کار عادی خود برگشت،مثل جریان یک ماه پیش پاریس ،این وسط فقط  کارناوالی در آلمان برگزار نشد چون از افراطیهای اسلامی ترسیدند،همین.
سرهنگ مرد خوبی‌ بود با بدی‌های ویژه ای‌ که داشت.شاید اگر ۴۰ ساله پیش زنش به او که عاشقش بود خیانت نمیکرد،اگر ۳۶ ساله پیش در کشورش شورش نمی‌شد،اگر دوباره زن نمی‌گرفت.اگر به این گوشه‌ دنیا پرت نشده بود اگر به جای  هرز رفتن و تلف شدن در این گوشه‌ پرت اروپا  الان سر کار خودش در ارتش قدرتمند پادشاهی بود،ما از او تصویر مردی خوب ،مهربان و وظیفه شناس را داشتیم ،به جای مردی اخمو،بدبین و بیمار که همه چیزش را  از دست داده بود.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s