صفحه هفتم – یادداشت های غربت

 zaner

 صفحه هفتم 

رزومه تونو بررسی می کنیم ،اگر نیاز بود باهاتون تماس می گیریم.
-متشکرم،فکر می کنید بررسی چقدر طول بکشه؟چقدر باید منتظر باشم؟
-این دیگه بستگی داره،اصلا نمی شه تاریخ مشخصی براش بیان کرد.
_متشکرم
این دیالوگ را حفظ شده بود،از بس که همین جوابها را مکرر شنیده بود.
کار پیدا کردن،آن هم در اینجا،در قلب اروپا که دچار بحران اقتصادی بود،آن هم کار خوب ،تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید و زن تمام امیدش را ذره ذره از دست می داد،برای همین هم بود که اولین پیشنهاد کاری نامربوط را با کمال میل قبول کرد.
یکی از آشنا ها برایش پیدا کرده بود،پیرمرد هشتاد و دو ساله و همسر هفتاد و چهار ساله اش که هر دو کلکسیونی از بیماری های جورواجوربودند،دنبال خانم محترم ،تحصیل کرده ،خصوصا ایرانی می گشتند که از آنها مراقبت کند،برایشان غذاهای ایرانی را که هوس می کردند بپزد،خانه را مرتب کند،خریدهایشان را انجام دهدو داروهایشان را به موقع با یک لیوان برایشان بیاورد.در ازای آن ،حقوق مختصر با یک اتاق برای اقامت،استفاده از تمامی امکانات خانه ،غذای مجانی و تمام اینها می توانست برای زنی که حتی برای خرید یک ساندویج پول کافی در کیفش نداشت ،یک اکازیون بی نظیر باشد.
اصلا فکر نکرد،همان روز قبول کرد که به دیدنشان برود .پیرمرد از پشت عینک ذره بینی با شیشه های کلفت،تمام حرکات او را زیر نظر داشت.نظامی پیر،چاق،اخمو و جدی،در حالی که تکانهای موزون کله همسرش به علامت تایید او را همراهی می کردند،تمام تذکرات لازم برای رعایت در خانه را با دقت تمام و جزءبه جزء گفت  و زن بی صدا و بی حرکت به آنها خیره شده بود.
_کی می تونم کارمو شروع کنم؟
_دو هفته اول آزمایشیه ،اگر هردو طرف راضی بودند،ادامه می دیم وگرنه……….
سکوت  در فضا سنگینی می کرد،مجبور شد دوباره بپرسد
_کی می تونم کارمو شروع کنم؟
_کی برای شما مناسبه؟
_هر وقت شما بخواهید
_دوشبه به نظر شما خوبه؟
_چه ساعتی؟
_می تونید ساعت  نه بیایید؟
_البته،حتما،متشکرم،خدانگهدار.
_خدا نگهدار
در که پشت سرش بسته شد،نفس راحتی کشید.عصر روز پنجشنبه بود و او در حالی که به سمت ایستگاه اتوبوس می رفت ،با خودش فکر می کرد کاش فردا دوشنبه بود.
چمدان بنفش رنگش پر بود از لباسهای نیمه مستعملی که زمانی جزو بهترین ها بودند ،اما از آن سالها ،مدتها بود که می گذشت.
کفشها ،وسایل شخصی ،خرده ریزه ها،همه زندگیش همین بود.کوله پشتی را روی دوشش انداخت و چمدان را با خودش کشید.به شماره شش نزدیک شد،جلوی در ایستاد ،چندبار نفس عمیق کشید و زنگ در را زد.منتظر شد اما کسی در را باز نکرد،می دانست که صاحبان خانه به دلیل کهولت ،کارهایشان را به کندی انجام می دهند،شاید هم هنوز بیدار نشده اند،دوباره شاسی زنگ را فشار داد،یک لحظه شک کرد ،نکند ساختمان را اشتباهی آمده،همه آپارتمانهای این خیابان تقریبا همشکل بودند.نکند اشتباه کرده،چند قدم عقب تر رفت،نه  ،همان ساختمان بود.با پلاک شماره شش بزرگی که رویش نصب بود.گیج و مبهوت ایستاده بود،حس کرد دنیا دور سرش می چرخد،حس کرد زیر پایش خالی شده،با خودش گفت:کاش از مسافرخانه ارزان قیمتی که زندگی می کرد تصفیه حساب نکرده بود،نمی دانست حالا باید چکار کند،حس سقوط از بلندی را داشت.گریه اش گرفت ،تمام تنش یخ زده بود ،نکند اتفاقی برای صاحبخانه رخ داده باشد،نکند سر کارش گذاشته اند،نکند از او خوششان نیامده و اینطوری دارند تفهیم می کنند که بهتر است برگردد،نمی توانست حرکت کند انگار پاهایش به زمین چسبیده بود،مات و مبهوت به در آپارتمان خیره شده بود.
در آپارتمان باز شد،نمی دانست چه باید بکند،پنجره باز شد و صدای سرهنگ که او را به داخل دعوت می کرد ،توی هوا پیچید.
سرهنگ با همان چهره عبوس عذرخواهی کرد.
_من یک ساعته که بیدارم،یادم رفته بود گوشی ام را بگذارم،زن لبخند زد،خوشحال بود که بالاخره در باز شده بود.بعدها فهمید،چشم راست سرهنگ نابیناست،اگر آنها گوشی نگذارند،هیچکدام نمی شنوند و خانم خانه به بیماری صعب العلاجی مبتلاست که راه رفتن را برایش دشوار کرده اسست.
سرهنگ در اتاق را باز کرد،اتاقی کوچک که در آن یک تخت یک نفره و یک کمد به زور جا شده بود،یک آینه زنگ زده و یک پنجره کوچک.
زن چمدانش را برد داخل اتاق ،سرهنگ کارت اقامتش را خواست و بعد پیشنهاد کرد که بقیه آپارتمان را نشانش بدهد.سالن نسبتا بزرگی ک ال شکل بود،آشپزخانه ای کوچک و سرویس بهداشتی،اتاق خواب که هنوز همسرش در آن در خواب بود و راهروی پهنی که همه اینها را به هم وصل می کرد.
سرهنگ توضیح داد که برای صبحانه معمولا چه می خورند و زن را تنها گذاشت.
در یخچال را که باز کرداز بوی ماندگی و کپک حالش به هم خورد،پنیر را برداشت و شست و گذاشت توی بشقاب ،گوجه و خیار و یک. فلفل درشت را خرد کرد و در بشقابی چید،نان را تست کرد و چایی را آماده کرد .میز را چید و کمک کرد خانم صاحبخانه صورتش را بشوید و کنار میز بنشیند.صبحانه در کمال سکوت خورده شد.
سرهنگ مقداری پول گذاشت روی میز و پیشنهاد کرد برای خرید به سوپرمارکت سر خیابان برود،کلید آپارتمان را هم کنار پول گذاشت.
_ساعت یازده از بیمارستان ماشینی برای بردن ما می آید،معمولا 4 ساعت طول می کشد که برگردیم،در این فاصله شما می توانید خرید کنید و غذا بپزید،تصمیم با خودتان است که چه بپزید.
درسکوت به آماده شدن ا دامه دادند وزنگ در سر ساعت یازده به صدا درآمد.
زن دلش می خواست مطمئن شود که ماندنی است ،کاری کند که راضی باشند.
اول رفت خرید ،مردد بود،دلش می خواست بداند روزهای قبل در این خانه چه پخته می شد،تا رسیدن به سوپرمارکت اسم هزارغذا به ذهنش آمد، اما بالاخره برای نهار تصمیم گرفت،هویج خرید،سیب زمینی،مرغ ،میوه،….و یک گلدان گل.به سرعت به خانه برگشت،ترجیح داد اول آشپزخانه را تمیز کند،یخچال و گاز را ،سوپ توی قابلمه ،پنجره ها را باز کرد تا هوای خانه عوض شود، گلدان را گذاشت روی میز جلوی کاناپه،میز غذا راچید،اتاق خواب را مرتب کرد ،ملافه ها را عوض کرد،برنج را دم کرد و زیر خورشت را کم کرد.رفت اتاقش ،موهایش را شانه کردو پشت سرش بست،لباسش را عوض کرد، نیم سا عت هم گذشته بود که بالاخره  آمدند.
//در که باز شد چشم های هردو می درخشید.بوی مطبوع غذا در خانه پیچیده بود،زن مات به خانه خیره شده بود،خانه نامرتب و به هم ریخته ای که صبح ترکش کرده بود،حالا می درخشید ،یاد جوانی اش افتاد،آنوقتها که هنوز سالم بود،سرمیز لبخند حتی روی لبهای سرهنگ هم نشست،اول ظرف سوپ را آورد ،بوی اشتها اورجعفری ،وسوسه کننده بود.هر دو با ولع می خوردند.ته دیگ ،برنج،خورشت و سالادی که بی نهایت زیبا تزیین شده بود،روی میز چیده شد.سرهنگ سرش را برگرداند و پرسید که چرا نمی نشیند؟اصلا بشقابش کو؟واصرار کردند که او هم سر میز بنشیند،اول نمی خواست قبول کند ولی متوجه شد که در این خانه دستورات سرهنگ لازم الجراست،غذا که تمام شد کاملا معلوم بود که راضی هستند.بعد از غذا صاحبان خانه با دقت بیشتری به خانه تمیزشان توجه می کردند،خانم می خواست قبل از چای عصر نیم ساعت استراحت کند،وقتی کمکش می کرد که دراز بکشد متوجه شد که این زن استخوانی به زور پنجاه کیلو وزن داشته باشد.ملافه را که رویش کشید خانم به خواب رفته بود.
سرهنگ در سالن پشت میز کامپیوترش نشسته بود و قیافه جدی اش مانع می شد زن جرات کند و سوالی بپرسد.
میز را جمع کرد،ظرفها را شست،،همه چیز را مرتب کرد،چایی دم کرد وکنار آن تکه های دارچین را  داخل یک پیاله شیشه ای گذاشت.بوی هلی که توی قندان ریخته بود،تکه های قند حبه ای را وسوسه انگیز کرده بود.کمی هویج خرد کرد و روی میز گذاشت.زن صاحبخانه که تازه بیدار شده بود و روی کاناپه لم داده بود،بعد از مدتها حس می کرد که چقدر خانه اش را دوست دارد.سرهنگ چایی را با ولع هورت می کشید،بعد از سالها به جای چای کیسه ای ،امروز چای دم کرده داشتند،قوری چینی بعد از سالها از قفسه بیرون آمده بود.
سکوت در فضا سنگینی می کرد، زن مجبور بود بشکندش.
_ببخشید من چند تا سوال دارم
_بپرس
_اگر امکان داره یه برنامه غذایی بنویسم،غذاهایی رو که دوست دارید،غذاهایی رو که دکتر براتون قدغن نکرده،برای اینکه من هروز مزاحمتون نشم،اگه از چیزی بدتون می اد و نباید درست کنم،لطفا بگید تا بدونم.اگر حساسیتی به ماده غذایی دارید؟
و همین سر صحبتی رو باز کرد که بیشتر از دو ساعت طول کشید،زن چند ورق کاغذ و یک قلم دستش بود ،هر کدام غذایی رو می گفتند که معلوم بود سالهاست نخورده اند،بالاخره زن به  این نتیجه رسید که اصلا نمی شود برنامه مشخصی نوشت.
_ممکنه بفرماییدمن طول روز چه کارهایی باید انجام بدم؟
دوباره سکوت حاکم شد و بالاخره خانم صاحبخانه سکوت رو شکست.
_فکر کن خونه خودته ،فکر کن ما پدر و مادرتیم،لبخند مهربانی روی چهره چروکیده اش نقش بست.
زن لبخند زدو خواهش کرد فکر کنند و فردا بیشتر در مورد باید ها و نباید های خانه باهم حرف بزنند.
برایشان شیر گرم کرد  و دارو هایشان را کنار دستشان گذاشت و اجازه گرفت که برود به اتاقش ،در را بست و پشت سرش قفل کرد.خسته بود.
جمله زن صاحبخانه در گوشش تکرار می شد،فکر کن خونه خودته ،فکر کن ما پدر و مادرتیم و نمی خواست و نمی توانست فکر کند که خانه خودش است،اصلا اگر خانه خودش بود که اینجوری نمی چید،اصلا وسایل این رنگی نمی گرفت.هرچه فکر می کرد بیشتر به این نتیجه می رسید که زیر سنگینی نگاه سرهنگ نمی شد که آدم فکر کند که در خانه خودش است،نمی خواست دلشان را بشکند،اما نمی توانست فکر کند پدر و مادرش هستند،هیچ حسی به پدرو مادرش نداشت،انگار آنها غریبه هایی بودند که در گذشته  جا گذاشته بود،خستگی امانش را بریده بود،اصلا نفهمید کی خوابش برد.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s