داستان — تلفن

uu
داستان های کوتاه و آموزنده کاری است تازه از گروه فرهنگی مجله ” جوانان امروز”  اگه داستانکی از خودتون دارید یا جایی خوندید و شنیدید و دوسش دارید، خیلی خوب میشه که لذت خوندنش رو تو این صفحه با ما هم شریک بشویدمنتظر نوشته هایتان هستیم 
ارسالی از رضا 

داستان » تلفن » 

tel

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محله ی ما تلفن خرید، ما بودیم.
هنوز جعبه ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده!
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید
ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم!
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه ی جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می داند.
اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود و به همه ی سوال ها پاسخ می داد!
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد؛
بار اول که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه رفته بود.
رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم!
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت، چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می‌رفتم.
بالاخره به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد؛ فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: “اطلاعات لطفا.”
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: “اطلاعات، بفرمایید.”
گفتم: “انگشتم درد گرفته.”
حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشک هایم سرازیر شد!
پرسید: “مادرت خانه نیست؟”
گفتم: “هیچ کس خانه نیست.”
پرسید: “خونریزی هم داری؟”
جواب دادم : “نه، با چکش روی انگشتم کوبیدم و حالا خیلی درد دارم.”
پرسید: “دستت به جایخی میرسد؟”
گفتم: “می توانم در جایخی را باز کنم.”
صدا گفت: “برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.”
یک روز دیگر به اطلاعات زنگ زدم، صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: “اطلاعات.”
پرسیدم: “تعمیر را چطور می‌نویسند؟” و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوال هایم با “اطلاعات لطفا” تماس می گرفتم!
سوال های جغرافی را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوال های ریاضی و علوم را جواب می داد، او به من گفت که باید به قناری ام که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مُرد با “اطلاعات لطفا” تماس گرفتم و داستان غم انگیزم را برایش تعریف کردم.
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی زد که عموما بزرگترها برای دلداری دادن به بچه ها می‌گویند ولی من راضی نشدم!
پرسیدم: “چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند،
عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه ی قفس تبدیل شوند؟!”
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون گفت: “عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست
که می شود در آن آواز خواند.” و من حس کردم که بهتر شده ام.
وقتی که هشت ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
“اطلاعات لطفا” متعلق به آن جعبه ی چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه ی جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگ تر و بزرگ تر می شدم، خاطرات بچگی ام را همیشه دوره می کردم.
در لحظاتی از عمرم که با شک و دو دلی و هراس درگیر می شدم،
یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چه قدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سال ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیما جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد.
ناخود آگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: “اطلاعات لطفا!”
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختم، پاسخ داد: “اطلاعات.”
گفتم: “می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟!”
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: “فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده باشد!”
خندیدم و گفتم: “پس خودت هستی؟! می دانی آن روزها چه قدر برایم مهم بودی؟”
گفت: “تو هم می دانی تماس هایت چه قدر برایم مهم بود؟
هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس های تو بودم.”
به او گفتم که در این مدت چه قدر به فکرش بودم و پرسیدم: “آیا می توانم هر بار که به این جا می آیم با تو تماس بگیرم؟”
گفت: “لطفا این کار را بکن! بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.”
سه ماه بعد، من دوباره به آن شهر رفتم و یک صدای نا آشنا پاسخ داد: “اطلاعات.”
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم!
پرسید: “دوستش هستید؟”
گفتم: “بله، یک دوست بسیار قدیمی!”
گفت: “متاسفم، ماری مدتی سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت!”
قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت: “لطفا صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته،
یاد داشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، اجازه بدهید بخوانمش.”
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا از روی برگه خواند: “دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند!”

نظرات


Advertisements

1 پاسخ به “داستان — تلفن

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s