یادداشت هائی در غربت

zaner

صفحه اول 

روی میز کوچک  و دونفره در یک کافی شاپ نه چندان شیک در پرت ترین گوشه شهر ،یک فنجان قهوه در حال سرد شدن بود،ساعت 5 بعد از ظهر،هوای سرد3 درجه  زیرصفر،شاید عمده دلیل خلوت بودن خیابان بود و اندک مردمی که به سرعت دور می شدند،انگار همگی در پی سرعتر رسیدن به خانه های گرمشان بودند.
در پس نگاه سرد و بی حالت زن ،سرگردانی و ناامیدی موج می زد و در آن لحظه تنها چیزی که می خواست این بود که گارسون به میزش نزدیک نشود.دلش می خواست زمان متوقف شود و او بتواند تا ابدیت همانجا بنشیند و نگاه کند.
برای کیف بی پول زن در آن عصر سرد و دلگیر،قهوه غیر ضروری ترین هزینه بود،اما گاهی آنقدر به یک صندلی در یک گوشه دنج در پرت ترین نقطه یک شهر ،نیاز داری که بی اراده ،اندک پول باقی مانده در ته کیفت که شاید بشود با آن ساندویجی ارزان قیمت برای نهار فردا بخری را حاضری هزینه یک فنجان قهوه کنی ،بنشینی و از پشت شیشه به لامپ های نئون ،به مردم،به شهر و به تصویر مبهم خودت در شیشه خیره شوی و فکر کنی.
صورت رنگ پریده و چشم های بی حالتی که به دور دست خیره شده بود،تنها چیزی بود که در اولین نگاه به چشم می زدوشانه هایی که زیر فشار زندگی خم شده بود .
چهل سالگی برای بعضی ها می تواند یک شروع تازه باشد،برای بعضی ها نقطه عطفی در زندگی و برای بعضی ها نقطه تعادل ، برای بعضی ها اوج خوشبختی و برای بعضی ها نقطه پایان.اما چهل سالگی برای زن،مملو از گیجی و بی اطمینانی بود،انگار تمام راهی را که رفته باشی ،اشتباه باشد و بفهمی مسیری را که تمام انرژی ات را برای آن حرام کرده ای ،تو را به جایی که می خواستی نمی برد.
آگاهی از این خفه ات می کندو آرزو می کنی که ای کاش نفهمیده بودی.
زن با موهای قهوه ای روی شانه هایش ،که دیگر مثل قدیم ها حساسیتی به  موهای سفید لابلایشان نشان نمی داد و سعی نمی کردبا رنگ کردن های ماهانه بپوشاندشان،با کت خاکستری تمیز اما کهنه ای که مال 7 سال پیش بود و دیگر موجودی کیف اجازه فکر کردن به مدل های جدید را به او نمی داد،با پوتین های واکس خورده اما کهنه و کیف دوشی نسبتا بزرگی که داشت، زن موقر و متینی به نظر می آمد.
امروز در همه روزنامه ها تیتر مشترکی را می شد دیدو آن در مورد فرصت جدیدی بود که کشورهای 5+1 در آخرین دور مذاکرات هسته ای به ایران داده بودند.مذاکراتی که بیشتر شبیه یک شوی مسخره بود،بی هیچ نتیجه ای و مطمئنا برای هیچ کسی از مردم کشورهای مذبور و یا هیچ کسی روی کره زمین ،هیچ اهمیتی نداشت که یک زن در یک گوشه دور ،در یک کافی شاپ در یک محله پرت ،گیج و سرخورده از همه چیز دارد ته مانده امیدش را از دست می دهد.
جهان سومی که باشی ،چه بخواهی چه نخواهی تقدیرت گره می خورد به مذهب ،به باورهای عوامانه،به انقلاب های توده های عوام،به معاهدات جهانی،به قیمت دلار ،به……فرقی هم ندارد افغانی باشی یا عراقی،مصری باشی یا سوری،زن که باشی ،جهان سومی که باشی ،انگار تمام چرخ دنیا می چرخد که خردت کند،نابودت کند،بشکندت.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s