وقتی شمارش معکوس خوشبختی ام شروع شد – قسمت اول

وقتی شمارش معکوس خوشبختی ام شروع شد  

نوشته : خاطره نورشید  

قسمت اول :

cover book1

 

تا به حال این تجربه رو داشتین  که انگار توی یه قایق باشین… وسط یه دریا و ببینید هرچی  پارو میزنید که برین  جلو یه موج میاد و پرتتون  میکنه به نقطه شروع ؟؟ و تو باز از رو نمیری و تلاش میکنی …..دوباره پارو میزنی …و باز میبینی که یه موج بزرگ در راهه که بیاد و ببرتت سر نقطه اول …..خلاصه توی اون دریای پر تلاطم و بیرحم اونقدر پارو میزنی که دست آخر از این تلاش بیهوده خسته میشی و تصمیم میگیری که خودت رو تسلیم امواج سرکش دریا کنی …..
چون میبینی  موج دریا بخوای نخوای تو رو مغلوب میکنه …واسه همین تو هم  دیگه وا میدی …. و قبول میکنی که نمیشه با سرنوشت جنگید .
البته ما انسان ها هر چقدر هم که سختی بکشیم باز هم به زندگی ادامه میدیم و سعی می کنیم که خودمون رو با شرایط حاضرمون وفق بدیم …. بعضی وقت ها وقتی زیر فشار زیاد هستیم سعی می کنیم با انتقال بخشی از اون فشار به اطرافیانمون  بار خودمون رو کم کنیم ….ولو اینکه این انتقال فشار فقط به اندازه یه داد زدن ساده باشه ….به سر کسی که می دونیم می تونیم داد سرش بکشیم …. و اون نمی تونه اعتراضی کنه ….و یا بهتر بگم جرأتش  رو نداشته باشه ……
خلاصه بگم ….روزگار من اینروزها همینطوری شده …هر چی فکر می کنم دیگه دارن مشکلا حل میشن یه گره بزرگتر می افته تو کارم ….دیگه از این پستی و بلندی های تقدیرم خسته شدم …..نه حوصله اش رو دارم و نه انرژی اش رو ….بعضی وقت ها فکر می کنم کاش واقعأ توی دریا بودم ….اونوقت با تسلیم شدن به امواج این دربدری به آخر میرسید ….
چی بگم …بعضی وقت ها می شینم و گذشته رو مرور می کنم تا ببینم چطور شد که از امروز سر در آوردم ….؟؟؟همین چند سال پیش نشسته بودم  توی خونه ام تو لندن و فکر می کردم خدا رو شکر زندگیه راحتی  دارم و محتاج کسی نیستم … یه خونه داشتم که البته باید یه بیست سالی به بانک قسط اش رو میدادم تا مال من شه ….یه آپارتمان کوچولو داشتم که اجاره داده بودمش ….یک کار با درآمد نسبی و سه تا سگ خوشگل از نژاد اصیل….و سه چهار تا هم گربه ملوس …..و یه ماشین اسپورت ….از همین فولکس واگن قورباغه ای ها البته مدل جدیدش  ……….تازه به خونه ام اسباب کشی کرده بودم درست سال 2002 بود .
خونه ام توی یک مجله متوسط توی شمال لندن بود ….روبروش به درب غربی  پارک  آلکساندر پالاس باز میشد ….هر روز عصرها من و سگ هام میرفتیم واسه قدم زدن به اون پارک ….. یه دوچرخه هم داشتم که سبدی جلوش بود و بعضی وقت ها هم سه تا کوچولوها رو میزاشتم توی سبد و میرفتیم دوچرخه سواری ….بعضی موقع ها طوری دلتنگ اون روزها میشم و هزار بار به خودم لعنت می فرستم که چطور آشیونه خودم  رو که با سختی ساخته بودم براحتی شمارش یک تا سه داغون کردم …..
همه چی از اون وقتی شروع شد که یکی از دوستای قدیمی ام حمید که از پانزده سالگی در انگلیس زندگی می کرد  و من هم در لندن باهاش آشنا شده بودم …رفت ایران ….دوره ریاست جمهوریه  آقای خاتمی بود…وقتی برگشت از ایران گفت که یه خونه با برادرش در خیابون فرشته تهران خریدند و یک سری هم زمین های زراعی توی شمال خریدند …. البته حمید و برادرش پول زیادی نداشتند فقط خونه هاشون رو تو لندن گرو بانک گذاشته بودند و با پول هاش تو ایران سرمایه گذاری کرده بودند …..تقریبأ یکسال نشده بود که دوباره رفتند ایران و وقتی برگشتند حمید از اینکه چقدر املاک شون توی ظرف کمتر از یکسال گرون شده بود و هزار تا تعریف دیگه ……….چند ماه بعدش من با برادرم حرف می زدم و اون درگیر پیدا کردن خونه جدید بود برای کرایه کردن ( رهن کردن ) و خانمش هم باردار بود با اولین بچه شون بعد از هفت سال که از عروسی شون می گذشت …. وقتی باهاش صحبت می کردم دیدم می خواد خونه ش رو عوض کنه و برای اینکه دوباره بتونه خونه رو رهن کامل کنه یکی دو میلیونی کم داره …..من هم که پول و پله توی دستم بود بود بهش پیشنهاد دادم که اگه بتونه روی پولش که می گفت هفت میلیون هست و میتونه دو سه میلیون هم درست کنه که بشه ده میلیون ….من هم همونقدر پول میزارم و می تونیم با اون پول یه خونه شریکی بخریم و اون توش زندگی کنه ….بعدش هم اگه تونست سهم من رو بخره ….قرارمون این شد که قیمت خونه نهایتأ بیست و یکی دو میلیون بیشتر نشه …  یکروز برادرم زنگ زد و گفت که یه خونه پیدا کرده ….وقتی ازش پرسیدم قیمت اش چنده ….به جای گفتن قیمت هی شروع کرد به تعریف و تمجید کردن از خونه …..تازه سازه ..سه اتاق خواب داره …تو بهترین منطقه تهرانپارس هست و از این حرفا ……
گفتم بهش …بگو ببینم قیمتش چنده ؟؟ گفت 58000000 تومن ….!! گفتم : چی ؟؟؟ مگه قرار نبود تا نهایتأ بیست و پنج میلیون باشه قیمت خونه ؟؟ از کجا می تونی این خونه رو بخری …..گفتش : خوب اگه می خواهی یه سوراخ موش بخری توی اون قیمت ها است و محله های پائین …این خونه تازه سازه هنوز سندهای خونه رو درست نکردن …. تو فلکه اول تهرانپارس … خیابونی که آپارتمان نوشه یه سرش به رشید باز میشه یه سر دیگه اش زرین ….نمی دونم …حالا یک سری عکس از خونه گرفتم و برات فرستادم ببین چیه بعد تصمیم بگیر اگه می خواهی چیزی بخریم یه خونه درست و حسابی باشه لااقل …..
والاه نمی دونستم چی بگم بهش …به نظر می رسید که مشت من رو خونده بودند و میدونستند که چقدر پول دارم واسه همین هم می خواستند تا شاهی آخرش رو از چنگم در بیارن ……
روز بعد مامان خانم زنگ زد …با یه لحنی حرف میزد که انگار یه عمری مشاور املاک بوده و میدونه پول رو کجا بخوابونه که آینده داشته باشه ….هر کی نمی دونست فکر می کرد که تا حالا لااقل یه ده ، پونزده تا خونه خریده و فروخته ….البته کل صحبت این بود که حالا که من دارم این لطف رو می کنم بهتره که چربیش بیشتر باشه که لااقل روشون بشه توی دوست و فامیل بگن آپارتمان خریدیم ….چرا که مامان معتقد بود اگه ملکی کمتر از یکصد میلیون ارزش داشته باشه اصلا کسر شأن عروس اش هست که بره و اونجا زندگی کنه !!..
نکه عروسش دختر حاجی بود یا اینکه لااقل از یک خانواده متمول  و یا لااقل بافرهنگ و اصل و نصب دار …..واسه همین مامان خانم خیلی با هاشون رودر واسی داشت …..صبر کردم تا نامه رسید و عکس خونه ها و قیمت هاشون رو که داداش جونم با دست خط خودش برام نوشته بود و فرستاده بود رو دریافت کردم ….عکس چند تا خونه رو از بیرون و داخل گرفته بود و هر کدام رو بطور مجزا روی یک کاغذ A4 چسبونده بود بعدش هم متراژو قیمت هر متر مربع و جمع کل مبلغ …. خلاصه طفلکی حسابی زحمت کشیده بود …..برادرم من اصولا یک نابغه است توی خرج کردن پول دیگران …..خدا قوت بده آپارتمان ها هم یکی از اون یکی گرونتر بود و ارزونترینش همون بود که مامان خانم و اقا داداش هم تأئیدش کرده بودند و معتقد بودند  که من بقدر کافی پول دارم تا اون خونه رو بخرم ……
چی بگم که خلاصه دست من توی حنائی که مامان خانم توی آب خیسونده بود موند و حسابی هم رنگ گرفت …..نه تنها دستام بلکه پاهام و صورتم هم رنگ حنائی شدند ….چرا که بعد از کنار اومدن با مبلغ خونه …منظورم همون ارزون تره است که 58 میلیون تومنی ناقابل بود …متوجه شدم که پول دلالی بنگاه و گرفتن سند و به نام زدن اش و گرفتن و …..هم خودش تقریبأ دو سه میلیونی میشه که خوب من باید پرداخت می کردم ….بعدها فهمیدم برادرم که قرار بود ده میلیون لااقل جور کنه …همون هفت میلیون رو گذاشته به نیت ده میلیون ….
خلاصه از اون روزیکه رفتند و مبایعه نامه رو نوشتند تا روزیکه  آپارتمان قولنامه شد …مثل این بود که هر چی پول می فرستادم تمومی نداشت …..و هنوز باید پول می فرستادم .
حالا بعد از اینکه بالاخره کلید خونه رو تحویل گرفتند مامان خانم زنگ زد و گفت ….نمی دونی خونه آنقدر خوشگله که نگو و نپرس و خوب مبلمان خونه شون که هفت سال پیش نازی تو جهیزیه اش بود الان کمی از مد افتاده و نمی دونم چی میشه …با خنده گفتم : خوب من خونه رو خریدم شما  هم کمک اش کنید و مبلمان خونه شو نو نوار کنید …مامان یه آهی از عمق وجودش کشید و گفت : انگار تو بابات رو نمی شناسی ؟؟ مگه از دست زن بازی ها و ولخرجی هاش پول تو دست و بال ما می مونه ؟؟؟
روز بعد زنگ زدم و گفتم بهش که دو میلیون فرستادم به حساب برادرم….بهش بگو بره و هر مبلی رو که می خواد بخره ….  البته نه اینکه منتظر تشکر بودم ولی خوب انتظار داشتم که لااقل یه حرف خوش بشنوم ولی تنها چیزیکه مامان خانم گفت این بود که : از قیمت ها که خبر نداری با دو میلیون چیزی نمی شه خرید ولی خوب حالا ببینم چی میشه …..
گوشی توی دستم مونده بود ….و دهانم باز مونده بود که عجبا !! که مامان خداحافظی کرده و نکرده گوشی رو قطع کرد…
چند روز بعد یکی از دوستام شهناز آمد خونه ام و وقتی بهش گفتم که چکار کردم گفت : آه خدای من تو دیوونه ای خودت توی این آپارتمان کرایه ای از شهرداری زندگی میکنی بعدش پول ات رو فرستادی به اونها که خونه بزرگ بخرند ….البته شهناز سه سال قبل تر به ایران رفته بود و من یک سری سوغاتی بهش داده بودم تا برای خانواده ام ببره ….وقتی برگشت به من گفت که فکر نمی کنم اونقدر که تو به خانواده ات فکر می کنی اونها اصلا به تو فکر کنن … خصوصأ مادرت …!!
البته جای شکی هم نبود مامان آنقدر از من متنفر بود که حتی در نبود من بعد از سالها دوری هم نمی تونست کاری نکنه که این نفرت رو دوست من که اصلأ از تاریخچه من و خانواده ام اطلاع نداره هم حس کنه …وقتی شهناز اون حرفا رو به من زد مثل این بود که با پتک می زد تو سرم ….دست آخر به من توصیه کرد که لااقل وقتی سند حاضر شد سند رو به اسم خودم بزنم …. من به روم نیاوردم ولی بعدش به پدرم زنگ زدم و گفتم که سند رو به اسم خودم بزنند چون همه پول رو من داده بودم ….

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s