قسمت نهم- سرگذشت من – نوشته خاطره نورشید

جلد-کتاب12

قسمت نهم – سرگذشت من 

گوشی رو دادم به هلن و گفتم : بیا مامان کارت داره…
هلن شروع کرد به حرف زدن با مامان، از قیافه اش معلوم بود که از حرف زدن با مامان خوشحاله، نمیدونستم مامان چیا بهش  میگه و نمیتونستم که از جواب هائی که میده چیزی متوجه شم چون همش میگفت:
اره …اره …خوبم .. اره ..الان بیمارستان هستم ..بستریم کردن اینجا …نمیذارن برم خونه
بعد هلن گوشی رو داد به من و گفت : بیا باهات کار داره

– الو ، بله ؟
– یعنی چی تو بیمارستان بستری شده ؟ یعنی حالش اونقدر بده ؟
– نه ، فقط یه چند روزی نگهش میدارن …میخوان که یه کمی استراحت کنه…همین
–  با یک لحن عصبی گفت : خوب شب وقتی بابا بیاد زنگ میزنیم، باهات حرف میزنیم …فعلاً خداحافظ

مامان عادتش بود که همیشه از بابا به عنوان سپر دفاعی استفاده کنه، البته نه اینکه خودش بی دست و پا باشه و نتونه از پس من یا هر مسئله دیگه ای بر بیاد ولی خوب یه طورهائی همیشه ازبابا در مواقع ضروری حمایت میگرفت دقیقاً مثل سیاستمدارهای امریکائی که هر کاری رو میکنن ولی همیشه کشورهای 5 + رو در تصمیم گیریها یدک میکشن. دل تو دلم نبود که چی بهشون بگم ..هنوز دکتر هم نظرش رو نگفته بود و من میدونستم که شب باید به بیست سوالی های طراحی شده مامان که توسط بابا مطرح میشن چی جواب بدم. با عجله رفتم سراغ ویوین و پیداش کردم و بهش گفتم میتونه که نظر دکتر متخصص رو در مورد خواهرم بگه چون باید امشب به خانواده علت بستری شدن خواهرم رو توضیح بدم …
– اوه نه فعلاً ما داریم مطالعه میکنیم و فردا دکتر رابرتسون و یه دکتر دیگه خواهرت رو در یک جلسه مشاوره دیگه میبینن ..
– میتونم من هم بیام شاید بتونم یه جوابی ازشون بگیرم ..؟
– باشه اتفاقأ بهتره چون شاید از تو هم سوالاتی داشته باشن .. فردا ساعت 4 اینجا باش
خندیدم و گفتم منکه هر روز اینجام..
– اوه درسته اصلأ یادم نبود، فردا میبینمت پس…
باشه ممنون از لطفتون
شب بود که بابا تماس گرفت و بعد از یه سلام احوالپرسی مختصر بلافاصله گفت خوب تعریف کن ببینیم چطور شده ؟
– هیچی وقتی بردیمش بیمارستان و معاینه اش کردند گفتند که باید چند روزی بستری شه به نظر کمی دچار کم خوابی شده و اگه کمی تحت نظر باشه و استراحت کنه خوب میشه.
– آخه چطور شد که سر از بیمارستان در آوردید؟ یعنی شرایط طوری بود که باید به بیمارستان میرفتید؟
بله راستش برده بودمش خونه دوستش اونجا برخوردی کرده بود که وقتی رفتم  سراغش دوستش پیشنهاد کرد که بلافاصله باید به بیمارستان ببریمش و وقتی بردیمش همان شب بستریش کردن، شما نگران نباشید من هر روز پیشش هستم .
فردا وقتی رفتی بیمارستان تماس میگیریم که باهاش صحبت کنیم..
فکر نمی کنید بهتر است که یه دعوتنامه بفرستم تا مامان بیاد اینجا و ازش مراقبت کنه؟ به نظر دکتر کمی هم میتواند به دلیل دوری از خانواده و…باشد.
حالا ببینیم یا من یا مامان کداممان میتوانیم بیائیم اونجا حالا فعلأ باید دید که چه میشود
باشه خداحافظ فعلآ ..فردا تماس بگیرید حدودای ساعت 3 به وقت خودمان آنجا هستم
-خوب فعلا خداحافظ
روز بعد دوباره مرخصی نیمه وقت گرفتم تا با عجله به خانه رفته و غذا برداشته و به بیمارستان بروم ..وقتی از دفتر بیرون میرفتم رئیسم که یک پاکستانی بود  دنبال من آمد و گفت کاملا درک میکنم در شرایط سختی هستی و امیدوارم که بزودی حال خواهرت خوب بشه ولی من باید بگویم که اینروزها تمامی کارها به تعویق افتاده و ما نمی توانیم که بیشتر از این کارهای دفتر را به تعویق بیاندازیم به نظر من بهتره که فعلا شما به خواهرتون توجه کنید و بعد از رفع مشکلات ببینیم چه میشود …
– یعنی منو اخراج میکنید؟
من متأسفم ولی باید به کار خودم فکر کنم ما یک شرکت بزرگ نیستیم و کوچکترین تأخیری در کارها یعنی از دست دادن پول شما باید این رو درک کنید در ضمن استخدام شما هم که رسمی نیست پس لطفأ از من ناراحت نشوید…فردا هم بیائید برای تصفیه حساب..
بله خیلی راحت با چند کلمه کارم رو از دست دادم..ولی در اون لحظه وقت نداشتم که به این مسئله فکر کنم باید میرفتم بیمارستان، هلن نشسته بود روی زمین راهرو و باز داشت سیگار میکشید طرفش رفتم
چرا اینجا رو زمین نشستی؟
بتوچه …دلم میخواد اینجا بشینم با من کاری نداشته باش آوردی انداختیم اینجا کافی نیست؟
-باشه پاشو بریم روی تختت بشین واست غذا آوردم بخور بعدش هم که بابا میخواد زنگ بزنه تا باهات حرف بزنه!
انگار از خبر تلفن خوشحال شده بود یه برقی تو چشماش درخشید ..
-از کجا میدونی خودش گفته زنگ میزنه ؟
-آره دیشب زنگ زد و گفت پیشش باش ساعتهای سه زنگ میزنم.
خلاصه بلند شد و رفتیم رو تختش نشست  ازش خواستم کمی غذا بخوره گفت میل نداره، حدودای ساعت چهار بود که تماس گرفتن و من گوشی رو دادم بهش تا خودش جواب بده  ..
– الو سلام بابا…آره خوبم …امروز قراره یه دکتر دیگه هم منو ببینه …. نه …نه …
اون مشغول صحبت با  بابا  بود بعدش هم معلوم بود که مامان داشت باهاش حرف میزد…بعدش هم همایون گوشی رو گرفت و حرف زد باهاش دست آخر گوشی رو طرف من گرفت و گفت بیا بابا کارت داره..
– الو..بله؟
– به این حرفی که میزنم خیلی دقت کن به محض اینکه حالش بهتر شد تمام  کارهاش رو انجام بده و وسیله هاش رو جمع کن و بفرستش ایران متأسفانه من نمیتونم بیام لندن و مامان هم که کلی مسئولیت اینجا داره و به هیچ وجه نمیتونه که بیاد اونجا …حتمأ به این نکته توجه کن باز هم باهات تماس میگیرم…فعلا خداحافظ
– باشه خداحافظ.
بعدش من و هلن رفتیم به اتاق دکتری که اومده بود تا به همراه دکتر رابرتسون و ویوین با ما صحبت کنن وقتی وارد اتاق شدیم دکتر ازش پرسید
– خوب عزیزم امروز چطوری ؟
– خوبم …
– باشه الان ما میخواهیم که کمی باهات صحبت کنیم تا ببینیم چطور میتونیم بیشتر و بهترواسه بهبود بهت کمک کنیم..حالا من میخوام بدونم که در چه سنی فلج شدی و دلیل فلج شدنت چی بوده؟ البته میدونم شاید برات سخت باشه در این موارد صحبت کنی ولی ما باید تا اونجائی که میشه در مورد شما اطلاعات کافی داشته باشیم تا بتونیم کمکت کنیم.
من سه سال و نیمه بودم که سرما خوردگی شدید گرفتم بعدش دکترا گفتن به خانوادم که پولیو گرفتم یا همون فلج …
آها که اینطور..خوب شما قبلأ هم در چنین شرایط روحی قرار گرفته بودید که احساس افسردگی و …کنی؟
– نه هیچوقت…
بعد ویوین از هلن خواست که از اتاق بره بیرون تا بتونن با من صحبت کنن اون هم پاشد و رفت بیرون و موقع رفتن به من نگاهی کرد و گفت:
– مواظب حرف زدنت باش ها …چیزی نگی که منو واسه همیشه اینجا نگه دارن
بعد از اینکه اون از اتاق خارج شد دکتررابرتسون گفت :
– خوب شما چند سال با هم اختلاف سنی دارید ؟ شما بزرگترید درسته؟
نه ، خواهرم از من تقریبا هیجده ماه بزرگتره من بچه دوم هستم.
چند تا خواهر و برادر هستین؟
من و خواهرم و تنها برادرم که اینجا بود ولی چند ماه پیش رفت ایران.
روابط شما و خواهرت چطوره؟ صمیمی هستید؟
خوب اخیرأ خواهرم یه کمی با من با لجبازی برخورد میکرد که من دلیلش رو نمیدونستم و ناراحت میشدم ولی حالا میدونم که بخاطر افسردگیش بوده و میتونم درکش کنم ..اما رویهم رفته با هم خوبیم و من خیلی دوستش دارم..
– به نظر ما خواهر شما به بیماری پست پولیو Post-polio “» دچار شده..
– این یعنی چی ؟
کسانیکه در هر مقطعی از سن بیماری پولیو ( فلج ) بگیرند پس از حتی مداواهای لازمه در یک مقطع دیگری از زندگیشان پولیو به سراغشان میاید ..بیماری پولیو یک نوع ویروس است که در ابتدا با یک شوک شدید عمل کرده و میتواند برای سالیان سال موذیانه در بدن بیمار پنهان شده و در مقطعی دیگر با یک تشنج و یا ضربه عاطفی و یا جسمی بروز کند و در مورد خواهر شما به نظر ما به دلیل دوری از خانواده و تغییر مکانی دچار این دگرگونی شده و بیماری نهفته پولیو به این صورت در بیمار بروز کرده ..تشخیص ما این است که ایشون پست پولیو گرفتند …
حالا یعنی چی میشه …تا کی به این حالت میمونه؟ و تا کی باید بستری باشه؟
به نظر ما باید حداقل یک هفته تا ده روز دیگر تحت مراقبت باشه و بعد در صورتیکه احتیاجی به ماندنش نباشد او را مرخص میکنیم..فعلا بهترین چیز برایش استراحته
– می بخشید الان از روزیکه خواهرم اینجا بوده نه حمامی کرده و دائمأ هم از دلتنگیش گلایه میکنه فکر میکنید برای بهتر شدنش کمک میشه اگه من هر روز یه چند ساعتی ببرمش بیرون بگردونمش و یا حتی ببرمش خونه تا بتونه حمام کنه …؟
– پیشنهاد جالبیه میتونه کمک ساز باشه ولی شما وقت دارید تا به این کارها برسید مگر شاغل نیستید ؟
– من در یک آژانس هواپیمائی کوچک کار میکردم بود امروز اخراجم کردند ..چون در روزهای اخیر خیلی غیبت کرده بودم یکی دو تا کار دیگر دارم که زمان خاصی را نمیطلبد کارهای مطبوعاتی با مجله های ایرانی است برای همین فکر میکنم بتوانم از پس این کار مراقبت بر بیایم
– پس من از ویوین وایت میخوام که به شما یک برگه مرخصی تنظیم کنه که شما تمامی مسئولیت بیمار را در ساعاتی که با شماست رو تقبل کرده و باید قبل از ساعت هفت به آسایشگاه برگردانید چون وقت داروها یشان است و صبح هم هر ساعتی بعد از 9 میتوانید خواهرتان را با خود ببرید …ولی در صورتیکه بیمار سر ساعت بر نگردد ما این قدرت را داریم تا آمده و از خانه به بیمارستان منتقلش کنیم.
گفتم : میشه این حرفها رو به خواهرم هم بزنید تا بدونه که هر روز میتونه بیرون بیاد ولی باید قبل از ساعت هفت به اینجا برگرده …
دکتر رابرتسون به پرستاری که در گوشه اتاق نشسته بود اشاره کرد تا هلن رو به اتاق بیاره…چند دقیقه بعد اون اومد و نشست روی صندلی مقابل دکتر.
– شما حداقل یک هفته تا ده روز دیگه باید اینجا بمونید ولی خواهرتون از ما خواستند که بیان و هر روز شما رو ببرند گردش و خانه …تا کمی به بهبودی شما کمک بشه ولی من در شرایطی این اجازه را صادر میکنم که بدون دردسر تراشی هر روز سر ساعت هفت اینجا باشی تا به موقع برای زمان استراحت وتجویز  داروهایتان باشی …خوب شما چی فکر میکنید ؟ موافق هستید؟
– هلن با عجله گفت : الان میتونم برم بیرون و ساعت هفت برگردم؟
شوق غریب وصف ناپذیری  توی چشماش بود از اینکه میتونست از اون آسایشگاه با کریدورهای متعفن و پر از بیمارش بیرون بیاید و به نظر وقتی دکتر رابرتسون آنهمه اشتیاق را در چشمانش دید نتوانست که مخالفت کند ..
خوب الان ساعت نزدیکهای پنج هست و شما فقط دو ساعت زمان دارید اگر دوست دارید بروید ولی به موقع بازگردید ..ولی از فردا میتوانید هر ساعتی بعد از ده صبح رفته و تا قبل از هفت برگردید، بعد نامه ای را که مجوز خروج او بود را امضا کرد و به من داد . با چنان شتابی به اتاقش رفت و کیف و وسایل مختصری برداشت و با شوق کودکانه ای گفت زودباش دیدی چی گفت فقط دو ساعت وقت داریم …حتی دو ساعت دور شدن از این خراب شده غنیمته..
رفتیم و کمی گشتیم یه رستوران بردمش و خلاصه دو ساعت خوبی بود و سر ساعت هفت برگشتیم و از من قول گرفت که فردا  به موقع  برم و برش دارم .
وقتی برگشتم خونه تازه نشسته بودم که تلفنم زنگ زد گوشی رو برداشتم بابا  بود…
سلام..
-هلن کجاست ؟ هنوز بیمارستانه؟
-آره دیگه همین امروز باهاش صحبت کردین ..! دکتر دیدش و گفت که تا چند هفته دیگه دیگه احتمالأ مرخصش میکنن ..
-پس آقا اصلأ معطلش نمی کنی به محض اینکه مرخص شد تمام کارهاش رو ردیف کن و بفرستش ایران ، دیگه سفارش نکنم!
-آخه بابا شما قبلأ هم گفتین من نتونستم چیزی بگم ..اگه خودش نخواد برگرده که من نمیتونم بزور برش گردونم!
-شما کاری رو که گفتم انجام بده … اون باید برگرده ایران تا ما بتونیم ازش مراقبت کنیم..
-پس خودتون باهاش حرف بزنین و ببینین که میخواد برگرده یا نه ، چون طبق قوانین اون خودش تقاضای پناهندگیش رو باید پس بگیره و برگرده من که نمیتونم بزور پاسپورتش رو پس بگیرم …
-من کاری ندارم چطوری فقط برشگردون در اسرع وقت…
-فعلأ خداخافظ
-خداحافظ
یه نیم ساعت بعد دوباره تلفنم زنگ زد شماره ایران بود وقتی گفتم الو با تمامی تعجب صدای لرزون و ملتمسانه مامان رو شنیدم
-الو فقط زنگ زدم بهت بگم این کار رو نکن ..
-چکاری رو ؟
برنگردونش ، من نمیخوام که برگرده یه عمر خفت اینوکردم که فلج بود رو تحمل کردم  و حالا هم که دیوونه شده یا افسردگی گرفته …من میدونم اگه بیاد ایران همون بابات که میگه اینجا رو چشماش میزارتش و این حرفا …تو زیر زمین زنجیرش میکنه و من هم آبروم پیش در و همسایه و فامیل میره و دوباره تو دهنا میافتیم که تا دیروز فلج بود حالا دیوونه شده…
-این چه حرفیه میزنید مامان ، کی میگه اون دیوونه شده ..یه کمی خستگی و افسردگی گرفته و داره خوب میشه …چرا زود برچسب میزنین بهش؟؟؟
-این رو من نمیگم ، ولی اگه بیاد ایران همه همینو میگن …میفهمی ؟
شاید واسش بهتره که با شما ها باشه مامان، من هم که نمیتونم همیشه مراقبش باشم…همین الان هم کارم رو از دست دادم ، از روزیکه بستری شده اونقدر مرخصی گرفتم و رفتم پیشش که امروز اخراجم کردن و نمیدونم چی میشه ..
-خوب باشه بذارش تو  همون بیمارستان بمونه …نرو  سراغش، اونجا که مثل ایران نیست بیمارستاناشون خوبن و مراقبش میشن.. تو هم برو به کار و زندگیت برس..خلاصه هر کاری میکنی بکن ولی برنگردونش من دیگه خسته شدم …بسمه دیگه اینهمه سال از همه چی تو زندگیم گذشتم و به هلن رسیدم …اونقدر مشغول مریضی اون شدم که اصلا نفهمیدم کی و چطوری باباتون رفت سراغ این و اون و هنوز هم داره میره …پی هرزگی هاش ….
صدای مامان بیشتر به ضجه شبیه بود، یه التماس و داشت یه بار سنگین از مسئولیت رو به دوش من میزاشت و من با اینکه نباید ولی دلم براش سوخت …
-بهش گفتم :  باشه مامان حالا بزار از بیمارستان بیاد ، فقط دعا کن که حالش خوب شه و لازم نباشه که برگرده …من هم تا اونجائیکه بشه تموم سعی خودم رو میکنم که مواظبش باشم  تا خوب شه …
– من هم همینو از خدا میخوام ولی حتی اگه خوب نشد بذارش همونجا تو آسایشگاه بمونه …من دیگه بسمه ..میخوام کمی زندگی کنم …از نگاههای ترحم آمیز مردم خسته شدم…
– باشه مامان باشه ..نگران نباش بر نمی گردونمش  شما نگران نباش…
-فقط همین رو میخوام ازت …همین
-باشه کار دیگه ای ندارید ؟
-نه …پس خاطر جمع باشم ؟
-آره خاطر جمع باشید .. فعلا خداحافظ
با اینکه خیلی خسته بودم اصلأ نتونستم بخوابم، داشتم به این فکر میکردم که اگه اینقدر خسته شده بود از دست هلن پس چرا چه قبل از اومدن اونها به لندن و چه در زمانی که اینجا بود و یا حتی وقتی که به ایران برگشت و همایون هم رفت ..مامان  سعی نکرد تا آتیش بیار معرکه میون من و هلن نباشه و بر عکس اون سعی کنه میونه ما رو صفا و صمیمیت ببخشه و به هلن بگه که دست از لج و لجبازی هاش برداره و بدونه که تنها کسی که بهش نزدیکه من هستم …و یا با محبت کردن به من و فراموش کردن به موقع دعوای لفظی من و خودش باعث این نشه که من به دلیل اینکه نمیتونستم ببینم که علنأ داره میون من و هلن فرق میزاره با فرستادن وسایل به اون و بی تفاوتیش به من و یا نوشتن نامه های نیش دارش به هلن  نسبت به من و اینکه میدیدم علنأ اون رو تشویق میکنه تا از من فاصله بگیره و تمام اینها باعث شد که من هم از خواهرم فاصله بگیرم ..و حالا زنگ میزنه و با سنگدلی از من میخواد که به زندگی خودم برسم و بذارمش بیمارستان بمونه …
فردای آنروز رأس ساعت ده  بیمارستان رسیدم و وقتی بالا رفتم به محض باز شدن آسانسور دیدم هلن وایستاده روبروی در…
پس کجا بودی….. ؟ –

ادامه دارد 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s