قسمت هشتم- سرگذشت من – نوشته خاطره نورشید

هلن اونجا بستری شد و من با کوهی از نگرانی به خونه برگشتم واسه ساندرا تاکسی گرفتم و پول تاکسی رو هم دادم چون یه طوری ته دلم فکر میکردم این زن احمق صرفأ به خاطر اینکه نخواد انگشترش رو در بیاره و بده  اونقدر عصبیش کرده که هلن بهش پرخاش کرده . 
خلاصه از نیمه شب گذشته بود که به خونه برگشتم ، حالا از همه بدتر نمی دونستم جواب خونواده رو چی بدم؟

جلد-کتاب12

قسمت هشتم 

فردای آنروز غذا حاضر کردم و ساعت یک بعداز ظهررفتم بیمارستان، وقتی که رسیدم به من گفتند که بیمار معمولأ در دو روز اول بستری شدن اجازه ملاقاتی ندارد و در همین حین من دیدم که مأمورین آتش نشانی وارد ساختمان آسایشگاه شدند و بعد از دری که با کنترل باز میشد وارد آسایشگاه شدند وقتی من پرسیدم که چه اتفاقی افتاده ؟ گفتند: یکی از بیمارها در غذاخوری خودش را حبس کرده و درب را از داخل بسته و ما نگران هستیم که شاید آسیبی به خودش برسونه.
با عجله پرسیدم : اسم بیمار چیه ؟
 ما هنوز اطلاعی نداریم .
من دلواپس شدم که نکنه هلن باشه ، از مسئول  اونجا خواستم که یه تماس بگیره و ببینه اسم بیمار چیه ..و وقتی با بی تفاوتی متصدی و جوابهای سر بالاش مواجه شدم با عصبانیت شروع کردم به داد و فریاد و اینکه اگه کسی که خودش رو در غذاخوری حبس کرده خواهر من باشه و شما اجازه ندین که من برم بالا  ازتون شکایت میکنم … در همین جر و بحث بودم که»دکتر ویوین وایت» وارد شد و وقتی من رو آشفته دید شخصأ قبول کرد که من همراه او وارد آسایشگاه بشم و خواهرم رو ببینم.
وقتیکه به طبقه پنجم رسیدیم به محض اینکه آسانسور باز شد هلن رو دیدم خوشحال شدم که مشکلی واسش پیش نیومده اما دیدم روی زمین توی کریدور نشسته و داره سیگار میکشه رفتم پیشش تا من رو دید خندید:
اومدی؟ تا حالا کجا بودی؟
گفتم : پاشو از روی زمین بریم روی تختت بشین، برات غذا آوردم.
وقتی داشتم کمکش میکردم تا پاشه… خانمی که ظاهرأ پرستار بود اومد جلو  : بزارین راحت باشه و بشینه هر جا میخواد!
من با عصبانیت گفتم : خواهر شما نیست اگر بود قطعأ نمیذاشتید که روی موزائیک های  زمین بشینه من از شما کمک نخواستم، براش غذا آوردم میخواهیم که بریم روی تختش بشینه و غذا بخوره..
-غذاش رو خورده!
گفتم دیگه از این ببعد به خواهرم غذا ندید من خودم غذا میارم براش هرروز و پرستار هم قبول کرد.
رفتیم  توی اتاق و هلن روی تختش نشست
غذا واست آوردم میخوای بخوری؟
– آره، چی پختی ؟
خورشت بادمجان و پلو ، راستی هلن… دیگه اینجا غذا نخوری ها من هر روز واست غذا میارم اینا از گوشتهای خوک و گاو غذا میپزن نخوری بهتره ..باشه؟
– بده غذا رو ببینم ، خوب دیر کردی من چکار کنم گشنم بود خوب..
شروع کرد به خوردن غذاش داشتم نگاش میکردم و هنوز باور نمیکردم که چطور شد که به اینجا رسیدیم، دو سه قاشقی خورده بود که رو به من کرد:
خودت غذا خوردی ؟
با اینکه هنوز غذا نخورده بودم و قاشق اضافه و بشقاب برده بودم  تا با هم غذا بخوریم با دیدن شرایط اونجا در روز روشن و دیدن مریضهای دیگه به کلی اشتهام رو از دست داده بودم با سرم اشاره کردم که آره، توی چشماش خستگی موج میزد، انگار همه انگیزه هاش رو واسه زندگی از دست داده و به یه بن بست رسیده بود. بن بستی که شاید همه ما در یک مقطعی از زندگیمون به اون میرسیم ولی یه طوری راه دور زدن از مشکلات رو پیدا میکنیم و دوباره وارد شاهراه زندگی میشیم .. ظاهرأ اون یا نمی خواست یا نمی تونست که راه دور زد نش رو پیدا کنه .به سختی میتونستم جلوی اشکامو بگیرم پشتم رو کردم بهش و وانمود کردم که دارم از پنجره بیرون رو نگاه میکنم تا اشکامو نبینه میخواستم فریاد بزنم و به خدا بگم آخه چرا؟ مگه بدبختی کم داشتم که این یکی هم به بدبختیهام اضافه شد. متوجه  صدای ویوین شدم که داشت با یه مریض دیگه که توی اتاق بود حرف میزد  ، اشکام رو زودی پاک کردم و برگشتم ، هلن همچنان با لذت داشت غذاش رو میخورد ..توی اتاق چهار تا تخت بود که حد فاصل هر تخت رو پرده آبی رنگ و بدقواره ای مشخص میکرد و در زمانی که بیمار توسط دکتر بازدید میشد پرده رو میکشیدند تا بیمار و دکتر به اصطلاح بتونن بدون توجه دیگران صحبت کنن . تخت هلن آخرین  توی اتاق بود من از قبل پرده کنار تخت هلن رو کشیده بودم چون میخواستم که راحت بشینه و غذاش رو بخوره …خلاصه ویوین رسید به ما:
-سلام  هلن چطوری امروز ؟
-خوبم ..
دکتر رابرتسون امروز ساعت 5 به بخش میاد و من میخوام که بیای و با این دکتر صحبت کنی ..نظرت چیه؟
– باشه
هلن خیلی بی تفاوت حرف میزد انگار یه طورهائی ویوین رو به خاطر داشت و دلش نمی خواست که دیگه باهاش جروبحث کنه ..
-پس بعداً میام می بینمت .
ویوین این حرف رو زد ورفت من هم  به بهانه اینکه میخوام برم تا لیوان رو بشورم و بیارم که براش آب میوه بدم از اتاق بیرون رفتم و ویوین رو توی راهرو دیدم قدم هامو سریع کردم تا بهش قبل از اینکه وارد اتاق بیمارها بشه برسم..چند قدمی بیشتر باهاش فاصله نداشتم که صداش کردم:
-ویوین
-بله
میخواستم بپرسم به نظر شما چند روز خواهرم باید اینجا باشه؟
اینا همه بستگی داره به ارزیابی دکتر رابرتسون ، الان نمی تونم چیزی بگم ولی مطمئن باش ما معمولأ نمی خواهیم که بیمارها رو بیشتر از نیاز اینجا نگه داریم چون اینجا یه بیمارستان دولتیه نه خصوصی. …
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد:
– به نظرم خود شما هم خسته هستی من نیازی نمی بینم که اینقدر نگران خواهرت باشی این کار ماست که از اون نگهداری کنیم ، من متوجه شدم که شما غذا آوردی براش ما اینجا غذای لازم رو به بیمارها میدیم و احتیاجی نیست که غذا بیاری سعی کن کمی استراحت کنی.
-آخه ما مسلمون هستیم و گوشت خوک نمی خوریم واسه همینه که من از این نظر نگرانم چون میدونم در غذاها شما از گوشتهای ذبح اسلامی هم استفاده نمی کنید..
– ما بیمارهای مختلف از ادیان مختلف داریم و من به شما یه فرم میدم که پر کنی و من به آشپزخانه میدم تا گوشت اسلامی به خواهرت بدهند باید من رو ببخشی دیشب خیلی دیر بود و فراموش کردم این سوالها رو بپرسم..
بعد از توی فایلی که دستش بود یه ورق در آورد و داد به من و گفت این فرم رو پر کن و بیار بده به من من ضمیمه پرونده اش میکنم و یه کپی میدم به خدمات
فرم رو گرفتم و به طرف اتاق هلن برگشتم ، وقتی رسیدم توی جاش دراز کشیده بود و ظرف غذا رو هم که یه کمی تهش باقیمونده بود رو روی میز پهلوی تختش گذاشته بود یه کمی آبمیوه ریختم توی لیوان و بهش گفتم
پاشو بشین یه کمی ابمیوه بخور
نه نمیخوام ، بزار اونجا بعدأ میخورم ، اون کاغذ چیه تو دستت؟
هیچی به ویوین گفتم که بهت غذا ندن و خودم میارم چون اصلأ معلوم نیست چی میریزن تو غذاهاشون اون هم این فرم رو داد تا پر کنم و بهشون بگم که چه جور غذائی بهت بدن که دوست داشته باشی
غذاهاشون خیلی هم خوبه ، تو چکار داری به غذای من ظهر خوردم خیلی هم خوب بود…!
باشه پس ولش کن ، حالا که از غذاهاشون خوشت میاد بخور ولی زیاد نخور چون من واست هر روز غذا میارم باشه؟
خوب تو غذات رو به موقع بیار من که نمی تونم اینجا گشنه بشینم ..
زود اومده بودم ولی خیلی طول کشید تا بزارن بیام بالا …
نمیخواستم راجع به گوشت حلال و خوک و اینجور چیزها باهاش حرف بزنم چون هلن هیچ فرقی براش نداشت و همه چی میخورد ولی من میخواستم که نذارم که گوشت خوک بخوره ،خلاصه از اتاق بیرون امدم و فرم رو سریع پر کردم و ویوین رو پیدا کردم و بهش دادم و ازش خواهش کردم که اصولأ به هلن غذای سبزیجات بدهند من به هر حال غذا براش هر روز میارم و خواستم که به اطلاعات بگن که هر روز من میام برای ملاقات با خواهرم تا دیگه از ورود من ممانعت نکنند . ویوین هم قبول کرد و یکبار دیگه تأکید کرد که نباید اینهمه به خودم فشار بیارم. پیشش برگشتم و لباس تمیزهائی رو که برده بودم بهش دادم تا بپوشه و لباس هاشو ریختم تو کیف تا ببرم خونه و بشورم.
روز بعد شد و دوباره من راهی بیمارستان شدم ایندفعه سعی کردم زودتر برسم تا قبل از ساعت غذا اونجا باشم ولی وقتی رسیدم به من گفتند که الان ساعت غذا خوردن بیمارهاست و وقت ملاقات نیست داشتم دیوونه میشدم . خلاصه اونقدر نشستم تا موقع ملاقات رسید، رفتم بالا دیدم هلن وایستاده درست روبروی آسانسور بدون جوراب و کفش، انگار منتظر من بود  بیمارهای دیگه هم همونطور سرگردون توی راهروها بالا پائین میرفتن و گاهی با چشمهائی که نور امیدی درشون نبود به  اینطرف و آنطرف رو نگاه میکردن …شاید هر کدومشون در انتظار کسی بودن تا به دیدنشون بیاد .
-بیا بریم توی اتاقت واست غذا آوردم، چرا پابرهنه وایستادی اینجا پاهات کثیف میشه ..
-حوصله نداشتم کفش پام کنم ، نمیخوام برم تو اتاقم خسته شدم بس که نشستم روی تخت …میل به غذا هم ندارم همین حالا غذا دادن بهمون ..
باشه پس بیا با هم بریم توی اتاقت چیزهائیکه آوردم بزاریم اونجا کفش و جورابت رو پات کنم بریم کمی قدم بزنیم ..
-کجا بریم بیرون؟
– نه تو همین راهرو دیگه…
-برو گمشو بابا ..شاهکار میکنی اینجا خودم هم میتونم قدم بزنم احتیاجی به تو ندارم!
نمیدونم رو دنده خوبی نبود رفتم چیزهائی رو که آورده بودم  گذاشتم توی اتاق کفش و جورابش رو آوردم  و همونجا پاش کردم. بهش داشتم نگاه میکردم و میدیدم که با همه مریض های دیگه فرق داره نه اینکه چون خواهر من بود ..مریض هائی که من اونجا میدیدم واقعأ از قیافشون افسردگی و مریضی روحی رو میشد تشخیص داد … یا به عبارتی از بس توی اون آسایشگاه مونده بودند که رنگ و روی خودشون رو بکلی باخته بودند …درست مثل گلی شده بودند که حسابی پلاسیده شده ….توی راهرو همونطور که پیشش وایستاده بودم حرفی نمیزد…آسانسور باز شد و ویوین آمد تا دید مارو جلو اومد و سلام احوالپرسی کرد
– اوه شما اینجا هستی پیش خواهرت؟ معلومه که خیلی دوستش داری که هر روز میای به دیدنش…
من با لبخندی حرفش رو تأیید کردم  و اون از ما جدا شد  ، یکهو یه فکری به سرم زد و دنبال ویوین رفتم و صداش کردم
– ویوین ، میبخشید یه لحظه میتونم سوالی بپرسم ؟
-البته بپرس ..
– میخواستم ببینم اشکالی داره که من هلن رو ببرم بیرون بگردونم یه کمی همین حالا به من میگفت که حوصله اش سر رفته اینجا
– امروز فکر نمی کنم چون هنوز او تحت نظر هست و نمیخواهیم که عوامل دیگه ای در رفتارش تأثیر بزاره ..ولی بعدأ میتونیم چنین اجازه ای رو بدیم..
ازش تشکر کردم و برگشتم طرف هلن دیدم یه چند تا از بیمارها دورش حلقه کردن و دارن با هم سیگار میکشن و حرف میزنن و یه سیگار هم به هلن دادن و داره سیگار میکشه …
– سلام بچه ها من خواهر هلن هستم حالتون چطوره؟ خوبید؟ سیگار نکشید واسه سلامتیتون خوب نیست..
همشون  از سر تا پا منو برانداز کردن و یکی یکی رفتن، به نظر از من زیاد خوششون نیومده بود.واسه اینکه سیگار رو ازش بگیرم تا نکشه بهش گفتم:
– بده یه پکی هم من بزنم ….ها
– مگه تو هم سیگار میکشی ؟؟ از کی تا حالا؟
-از همین حالا ..چرا تو بکشی و من نکشم…؟
سیگار رو داد به من و من یه پکی زدم و رفتم توی اتاق یه آبمیوه آوردم و بهش دادم اون هم گرفت و سیگار رو فراموش کرد و من سیگار رو انداختم تو سطل آشغال، توی همین فاصله گوشی موبایلم زنگ زد گوشی روکه جواب دادم مامان بود بعد از مدتها که باهام حرف نزده بود واسه اینکه نگران هلن بود به گوشیم زنگ زده بود:
– الو ، الو؟ کجا هستی؟ از هلن خبر داری؟ چطوره حالش؟ چرا پس حرف نمیزنی صدا نمیاد…الو…!؟
مونده بودم چی بگم …آنقدر ازش دلم شکسته بود که می خواستم گوشی رو قطع کنم ولی از طرفی می دونستم که خیلی نگرانه و نمی تونستم که بزارم دلواپس بمونه …بغض غریبی توی گلوم رو گرفته بود …
گفتم : چرا ..چرا صدا میاد هلن اینجاست و من پیشش هستم نگران نباشید ..ایناها گوشی رو میدم باهاش حرف بزنید…
مامان در طول مدت تقریبأ یکسال و نیمی که رفته بود از لندن اصلاً با من حرف نزده بود و حتی نذاشته بود که بابا و یا همایون با من تماس داشته باشن ، اونموقع ها در ایران تلفن همراه نبود و بابا اصولاً یا استودیو نبود و اگر هم بود خیلی به ندرت گوشی تلفن رو جواب میداد و خونه هم که تقریباً هیچوقت گوشی رو بر نمی داشت واسه همین من حتی برای حرف زدن با همایون و یا بابا باید از فیلتر مامان میگذشتم تا روزیکه بابا زنگ زد و ازم خواست تا برم دنبال هلن و ببینم چی شده.. و حالا خودش زنگ زده بود به گوشیم…
گوشی رو دادم به هلن و گفتم : بیا مامان کارت داره…

 

ادامه دارد

Advertisements

1 پاسخ به “قسمت هشتم- سرگذشت من – نوشته خاطره نورشید

  1. درود بر بانو نورشید ..و درود بر بانوی هنرمند سرزمینم خانم هلن

    بسیار زیبا بود .من این سرگذشت را با اشتیاق دنبال میکنم

    ممنونم از مهرتان

    دوست داشتن

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s