قسمت ششم سرگذشت من – نوشته خاطره نورشید

جلد-کتاب12

 

هلن با من از مدتها پیش،  جنگی رو شروع کرده بود که علتش واسه خودش معلوم بود و حالا که من علت رو فهمیده بودم بیشتر از اون زمانی که علتش رو نمیدونستم دلگیر بودم. چطور هلن حتی میتونست راجع به من اینطوری فکر کنه ؟ من کسی نبودم  که  سراغ کسی  برم که خواهرم اون رو دوست داره …بهترین دلیل هم براش اینه که ما کلأ سلیقه های متفاوتی داشتیم در اینگونه موارد ….و به طور قطع کسی رو که هلن می پسندید نمی تونست که باب میل من باشه …

 

قسمت ششم –  پاورقی سرگذشت من
یکی دو روز بعد ازکار  رفتم خونش ، براش کمی میوه و خوراکی خریده بودم . در رو باز کرد و به نظرم اومد که آرومه، چیزهائی رو که واسش خریده بودم رو بردم بزارم آشپزخونه دیدم یه جعبه بزرگ پستی از ایران اومده، توش رو که نگاه کردم چیزی نبود بجز بسته های سبزی خشک …و کنار جعبه یه نامه بود وقتی نامه رو شروع کردم به خوندن دیدم مامان توی نامه نوشته این سبزی ها رو تا دیر وقت بعد از اومدن از سر کار نشستم و پاک کردم مواظب باش که اصلأ به اون نمک نشناس پست ندی…من اصلأ دلم نمیخواد که اون از این سبزی ها بخوره  (مخاطب مامان من بود ).
نامه توی دستم یخ زده بود انگاری ….!! که هلن اومد آشپزخونه و وقتی نامه رو توی دستم دید به من گفت: فضول خانم  نامه مال تو نبود چرا میخونیش….با کنایه گفتم: ولی راجع به من که هست …بعد با یه ناراحتی  نامه رو پاره کردم و انداختم توی اشغالی…گفتم: چه زود این خونه نیومده مامان آدرست رو گرفته و واست بسته فرستاده؟ گفت: به این آدرس نفرستاده که به هاستل فرستاده و اونا آدرس جدید منو به پست دادن… 
هلن واسه اینکه منو خوشحال کنه گفت: واسه تو هم چیز فرستاده ….چی؟ یه بلوز ….بعد یه بلوز نشونم داد که از ریختش معلوم بود بلوز ارزون و بیخودیه …..بهش گفتم : دیگه چی فرستاده؟ که هلن چند تا بلوز شیک و شلوار و….نشون داد که واسه هلن فرستاده بود….من بیشتر عصبی شدم و بلوزی رو که به من داده بود رو پرت کردم روی زمین و گفتم اگه واسش نامه نوشتی بهش بگو این بلوز رو ببره خودش بپوشه من احتیاجی به بلوز اون ندارم…. ازش پرسیدم پس کی میان تلفنت رو وصل کنن ؟ گفت: باید مشاورم یه توصیه به اداره مخابرات بنویسه تا از من پول کمتری برای نصب بگیرن. 
سری تکون دادم و با اینکه رفته بودم تا در مورد «جوئی » و بعضی مسائل باهاش حرف بزنم …از خونه اش اومدم بیرون و گفتم: کاری داشتی زنگ بزن. 
توی راه فکر میکردم این مامان چقدر حقیره که از هزار فرسخ راه دور به جای اینکه سعی کنه با نوشته هاش و توصیه هاش من و  هلن رو به من نزدیکتر کنه و باعث شه که روابط ما صمیمی تر شه…با فرستادن نیم کیلو سبزی خشک میاد و تازه از هلن میخواد که اون سبزی ها رو قایم کنه تا من از دستش نگیرم و بخورم.
چند روزی به همین منوال گذشت  و من اصلأ حوصله رفتن و دیدن هلن رو نداشتم، و مشغول زندگی خودم بودم که  جمعه شب حدودای ساعت 11 به وقت لندن  وقتیکه غرق خواب بودم تلفن خونه بصدا در اومد، گوشی رو که برداشتم  بابا  بود خوب خیلی نگران شدم چون یازده شب ما میشد دو و نیم  یا  سه  صبح به وقت ایران گفتم: سلام چی شده اتفاقی افتاده؟ که بابا گفت برو سریع تر خونه هلن ، مثل اینکه حالش خوب نیست زنگ زده بود و کلی دادو بیداد  با ما کرد ما نگرانش هستیم به ما زود خبر بده ، بابا  از من خواست وانمود کنم که بطور اتفاقی رفتم پیشش و چیزی راجع به تماس اونها نگم.
گوشی رو قطع کردم و زود لباس پوشیدم و رفتم  به محض اینکه رسیدم دیدم در خونه اش بازه و نشسته توی آشپزخونه روی صندلی  و معلوم بود که تازه رسیده بود خونه ، و صورتش بطور غریبی پف کرده بود شبیه کسائی که چند روزی به اجبار بیدار نگهشون داشته باشن خیلی خسته بود ،  نگفتم که بابا زنگ زده بود و خیلی خوشحال بودم که صحیح و سالمه و بهونم این شد که شنبه شبه دوست داری بریم بگردیم ؟ گفت این موقع؟ گفتم : آره  جمعه شبه و  مردم تازه اینموقع میرن بیرون دیگه …فردا هم شنبه است و میشه استراحت کرد  …
گفت باشه بریم ، در رو بست  و  رفتیم ، وقتی توی  ماشین  نشست و راه افتادیم پرسیدم کجا دوست داری بریم؟ گفت هر جا که خوش بگذره بهمون ….گفتم الان میریم یه رستوران چینی یه غذای خوب میخوریم ….چطوره ؟ حوصله جواب دادن اصلأ نداشت انگار آخرین انرژیش رو هم با کلنجار رفتن با مامان و بابا تموم کرده بود .
 خوب باید به ایران زنگ میزدم و میگفتم که با هم هستیم و جای نگرانی نیست و میخواستم اونا باهاش حرف بزنن تا خیالشون راحت شه ، واسه همین به لحن شیطنت گفتم : چطوره زنگ بزنیم خونه و اونارو از خواب بیدار کنیم؟ گفت کدوم خونه؟  با خنده گفتم به بابا اینا دیگه؟ با یه خنده مسخره ای گفت آره زنگ بزن ، نفس راحتی کشیدم و شماره رو با  تلفن موبایلم گرفتم ،  بابا با عجله گوشی رو برداشت  و من گفتم: سلام چطورین خوبین ما داریم میریم بیرون بگردیم گفتیم یه زنگی بزنیم و حالتون رو بپرسیم  بیچاره بابا از انطرف میپرسید حالش چطوره؟ و من گفتم هر دو تامون خوبیم گفتیم یه حالی از شما بپرسیم گوشی رو میدم به هلن باهاش حرف بزنین…هلن گوشی رو گرفت و فقط در چند کلمه   گفت : خوبم داریم میریم بگردیم کاری ندارین ؟ خداخافظ 
بعدش گوشی رو قطع کرد. آنشب رفتیم  محله ای که در لندن به محله چینی ها معروفه، و پر از رستورانها و فروشگاههای چینیه، خلاصه یه رستورانی رفتیم و غذا خوردیم ، هلن خیلی با اشتها غذا میخورد به نظرم اومد که شاید اصلأ شام نخورده بود. بعدش رفتیم یه بار و من واسش مشروب گرفتم ، چون به نظرم خیلی خسته و داغون بود فکر کردم اگه مشروب بخوره قشنگ میخوابه و صبح روز بعد با انرژی از خواب پا میشه بیخبر از اینکه چه اتفاقی در راهه…
شب بردمش خونه خودم و اون هم اعتراضی نکرد، حدودای ساعت سه صبح بود ، من داشتم از خستگی از پا میافتادم ولی اون رفت و نشست به تماشای تلویزیون ، بهش گفتم : بگیر یه ذره بخواب چشمات از خستگی داره از کاسه در میاد…گفت : خوابم نمیاد  ، تو برو بخواب اگه خسته ای ..دل نگرانش بودم ولی خوب بزور که نمیتونستم بهش بگم بخواب ، رفتم و خوابیدم یا به عبارت صحیحتر بیهوش شدم نمیدونم چقدر بعدش بود که بیدار شدم دیدم نشسته و من رو تماشا میکنه گفتم : پس چرا نخوابیدی هنوز ؟ گفت : تو هم خوابت نمیاد فقط خودت رو زدی به خواب .. فکر نکن من نمی فهمم چکار داری میکنی؟ با اینکه خیلی خسته بودم طرز حرف زدنش خواب رو از سرم پروند  همینطور خلاصه ای از حرفهای بابا  پای تلفن یادم افتاد و دیگه نتونستم بخوابم پاشدم و نشستم و شروع کردم باهاش حرف زدن هر چی بیشتر باهاش حرف میزدم بهتر متوجه میشدم که حرف هائی که میزنه مبنای مشخصی نداره درست مثل یه کامپیوتر که هنگ میکنه و اطلاعات رو پس و پیش و یا نامفهوم نشون میده ، مغز هلن هم به نوعی هنگ کرده بود. خوب من چند سالی رو از خونه دور بودم و این مدتی هم که هلن لندن بود نتونسته بودیم غیر از حرفای روزمره مثل دو تا خواهر بشینیم و حرف بزنیم و درد و دل کنیم . 
پاشدم رفتم آشپزخونه تا چای درست کنم و یه صبحانه بخوریم ،  همه چیز رو درست کردم بردم اتاق نشیمن و صداش کردم که بیاد صبحانه بخوریم ، جواب نداد رفتم سراغش دیدم روش لحاف کشیده تا گردنش رو پوشونده به شوخی بهش گفتم : نه نمیشه حالا بخوابی بیا یه چیزی بخور بعدش بخواب بعد لحاف رو به شوخی از روش برداشتم ….یکهو یکه خوردم بهش گفتم : این چه وضعیه یه چیزی تنت کن تو دیگه پاک شورش رو در آوردی … بعدش یه حرفی به من زد که بیشتر ناراحت شدم و گفتم : هر چیزی حدی داره  بعد لحاف رو انداختم روش و اومدم اتاق نشیمن … دو دقیقه بعد همونطور  برهنه اومد و با یه لحن عصبی گفت: پاشو بیا توی جات بخواب الان موقع سحری خوردنه نه صبحانه خوردن….من کلافه شده بودم و از طرفی هم خوب تا به اون روز با یک چنین شرایطی روبرو نشده بودم واسه اینه که بهش با زبون آمیخته به تهدید گفتم: به خدا اگه نری مثل آدم لباساتو نپوشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی …خلاصه اون رفت توی اتاق و من هم همونجا روی کاناپه یه چائی خوردم و دراز کشیدم و خوابم برد نمیدونم ساعتهای چند بود ولی مشخص بود که نزدیکیهای ظهر ه بیدار شدم و دیدم به همون شکل واستاده و داره من رو تماشا میکنه….راستش دیگه هول برم داشت و از اونجائیکه دیدم بی تفاوتی و حرف زدن کاری نیست رفتم یه پیراهن آوردم که تنش کنم که دستمو گاز گرفت من هم محکم زدم توی گوشش ، خلاصه هر چی از دهنش در اومد به من گفت و رفت توی اتاق و در رو بست اومدم نشستم بعد یکهو فکر کردم نکنه بلائی سر خودش بیاره رفتم بهش سر بزنم که دیدم همونطوری برهنه نشسته ، در کمد رو باز کردم یه چوب رختی ورداشتم و گفتم اگه لباساتو نپوشی میزنمت خلاصه لباسهاش رو پوشید و رفت توی رختخواب و دراز کشید.  من هم رفتم آشپزخونه که یه غذائی بپزم.
طرفهای ساعت سه بود که تلفن زنگ زد با عجله گوشی رو برداشتم که هلن با صدای تلفن بیدار نشه، بابا بود و میخواست بدونه هلن کجاست و چطوره گفتم : اینجا پیش منه و خوابیده ، واسه اینکه نگران نشن هیچ چیز دیگه نگفتم و فقط به این اکتفا کردم که  به نظر من چند شبی رو نخوابیده حالا انگار بیخوابی کلافه اش کرده . بابا هم گفت: آره دیشب که زنگ زده بود هم حرفهائی میزد که اصلأ سرو ته نداشت ، ..گفتم حالا وقتی بیدار شد اگه دیر وقت نبود زنگ میزنم باهاش حرف بزنید . 
طرفهای شش یا هفت عصر بود که از خواب بیدار شد و اومد توی نشیمن اصلأ بروم نیاوردم اتفاقات پیش اومده رو و فقط گفتم: برو دست و صورتت رو بشور من هم غذات رو بیارم تا بخوریم…به نظر آروم میومد چیزی نگفت رفت سرو صورتی شست و اومد، من هم تو این فرصت غذاش رو آماده کردم و آوردم. غذاش رو خیلی با اشتها خورد و من هم خوشحال بودم که حالش بهتر شده.  گربه من هانی همیشه میرفت و پیش هلن مینشست ولی آنروز ازش فرار میکرد ، طفلکی گربم رفته بود و پشت کاناپه قایم شده بود و هلن هم اصرار داشت که هانی بیاد پیشش …من رفتم و گربه رو آوردم و گزاشتم بغلش ولی کمتر از یکی دو ثانیه تا هلن خواست نوازشش کنه گربه یک فیفی کرد و پرید که بره هلن به زور خواست بگیرتش که بهش یه چنگ زد و فرار کرد و دوباره پشت مبل قایم شد. هلن خندید و گفت : گربه ات جن داره…دیوونه است مثل خودت! خندیدم و رفتم بتادین آوردم زخمش رو ضد عفونی کردم و یه چسب زخم زدم البته چون ناخن های هانی (گربه ام) رو همیشه میگرفتم زخم دستش خیلی سطحی بود .  خوشبختانه هلن اون شب گرفت و بی دردسر خوابید .
فرداش یکشنبه  بود و هنوز نگران هلن بودم ، ازش پرسیدم میخوای بریم بیرون یه دوری بزنیم اگه حوصله اش رو داری؟ گفت: آره بریم به ساندرا سر بزنیم اون هم خونه اش رو گرفته ، گفتم آدرسش رو داری ؟ گفت : آره دارم و تلفن اش رو هم دارم زنگ میزنیم و میپرسیم .
ساندرا یک زن از ایرلند جنوبی و حدودأ شصت ساله بود، ساندرا در همون اقامتگاه موقت زندگی میکرد و که حالا صاحب  شده  بود. در جوانی  با یک ایرلندی الاصل امریکائی ازدواج کرده بود و از این ازدواج یک پسر داشت آنطوریکه خودش تعریف  میکرد شوهرش نظامی  بود و اسه همین مجبور شده بود که در جوانی جلای وطن کرده و به امریکا بره ولی چند سال پیشتر شوهرش با یک خانم جوان آشنا میشه و ساندرا رو خیلی به راحتی بعد از سی سال زندگی مشترک ترک میکنه بعد ساندرا متوجه میشه که سرطان روده داره بعد از درمان های فراوان وقتیکه دیگه نمیتونه که از خرج و مخارج زندگی و دارو و…در امریکا بر بیاد چمدونهاش رو میبنده و به اینجا میاد چون انگلیس بهترین شرایط رو داره برای افراد بیمار تا بتونن از مزایای دولتی استفاده کنن،و به این امید که آخرین ماهها و یا سالهای عمرش رو بدون دغدغه سر کنه .
رفتیم خونه ساندرا و چون اولین بار بود که میرفتیم خونش یه دسته گل خریدم، خیلی خوشحال شد که به دیدنش رفتیم چون اون هم در حقیقت خیلی تنها بود و روابط خیلی صمیمی با خانواده و… نداشت .

ادامه دارد 

 

Advertisements

1 پاسخ به “قسمت ششم سرگذشت من – نوشته خاطره نورشید

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s