داستان کفش فوتبال ننجون نوشته : سامان مقیمی

 

nenjo

معمولا بیشتر مردم عاشق فوتبالن اما انگار فوتبال واسه من فقط یه عشق نبود.شده بود جزئی از زندگیم مثله نفس کشیدن و غذا خوردن.یه جورائی شاید اگه یه روز سمتش نمیرفتم میمردم.تو روزایی که از بیست و چهار ساعت روزم دوازده ساعتشو غرق فوتبال بودم.یه روز بچه های خیابون حافظیه با تیم ما قرار یه بازی دوستانه گذاشتن.

راستش دروغ چرا ..انقد هیجان داشتیم که به قولی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم.آخه بچه های حافظیه با هرکسی قرار نمیذاشتنمگه اینکه میدیدن تیم چیزی برای رو کردن داره.همه مون واسه روز مسابقه لحظه شماری میکردیم.بچه های تیم حافظیه واقعا تیم کامل و یه دستی بودن.مام نمیخواستیم جلوشون کم بیاریم واسه همین ام قرار شد همه یه جور لباس بپوشیم و به قولی اگه حرفه ای نبودیم حداقل ادای حرفه اییا رو درآریم…

من چون ننه بابام از هم طلاق گرفته بودن و بچه ی طلاق بودم با ننجونم زندگی میکردم.ننجونم از اون مادربزرگای دودوتا چهار کن بود که واسه هر قرون پولی که میداد باید گزارشات مفصل با سر تیتر ( پول خود را چگونه خرج میکنم) رو تحویل میگرفت.اما خب مسابقه این چیزا حالیش نبود.

 دو روزه تمام با خودم کلنجار رفتم که چطوری ازش پول بگیرم.خلاصه یه روز قبل مسابقه رفتم بغل دستش نشستم و همه اش خدا خدا میکردم موقعیتی پیش بیاد که دست بکنه تو جیبش و یه پولی درآره تا با دیدن برق پول فکرم به کار بیافته.تو همین فکرا بودم که گفت:قربون سرت الهی پیر شی فردا یه سر برو دکون حاج علی دو کیسه برنج و دو کله قند بخر تو خونه داشته باشیم .فردا شبم خان عموت اینا شام اینجان.تا یه تومنی رو بهم داد گل از گلم شکفت .سریع شروع کردم به نقشه کشیدن.پیش خودم گفتم:فردا با پول ننجون اول میرم کفش لباسارو میخرم و مسابقه رو که تموم کردم میرم از حاج علی سفارشای ننجون و قرض میکنم و اگه شده عملگی کنم پولشو میدم.فرداش اول وقت رفتم یه دست لباس و یه جفت کفش میخی لاستیکی خریدم.

کفشای لاستیکی همه اش از جنس لاستیک بود زیرش مثلا میخ داشت که اونم از جنس لاستیک بود.بی معطلی رفتم سر زمین مسابقه .زمین مسابقه که چه عرض کنم یه زمین خاکی که به خاطر بارون دیروزش پر گِل شده بود.بچه ها همه با روحیه ی عالی اومده بودن با تفسیراتی که با هم از قبل بازی داشتیم بازی امروز تو دست ما بود.بلاخره ظهر تموم شد.بازی ما هم تموم.اما با حساب دو بر صفر به نفع بچه های حافظیه.انگار از انتخابی تیم ملی رد شده بودم.با ناراحتی تمام خودمو ولو کردم رو زمین.یه ده دقیقه ای رو داشتم بازی رو تو سرم مرور میکردم.بلند شدم و راهی خونه شدم.

تو حیاط لب حوض نشستم و هی داشتم بغضمو میخوردم و به خودمون بد و بیراه میگفتم.دیدم یه سایه ی بلند رو سرم سنگینی میکردرومو برگردوندم دیدم ننجونه.با صدای عصبانی گفت:خاک به سرم این سر و وضع چیه؟سفارشا پس کو؟این رخت و لباسا رو از کجا آوردی؟!
تازه یادم افتاد که وای خدا یادم رفته بود.با بغضی که از سر فراموشی سفارشا و لو رفتن رخت و لباسا بود گفتم:ننجون بخدا غلط کردم…یعنی خواستم بگمااا ولی خب…چیزه…ترسیدم..

همینجوری قطع و وصل قطع و وصل داشتم متن غلطنامه رو میگفتم.ننجون یه چنگ به صورتش زد و با داد و بیداد گفت:بی جا کردی پسره ی الاغ.میری لباسارو پس میدی و پولشون میکنی.حالا با پول من میری پی قرتی بازی؟؟الانم میری سفارشارو به حساب خودت میگیری خبر مرگت.
منم گردنمو کج کردمو اطاعت امر فرمودمو سفارشاتو گرفتم.خدا رو شکر مهمونی اون شب بی کم و کاست برگذار شد ولی کلی قرض سر منه بدبخت هوار شد.

فرداش تا اومدم برم لباسارو پس بدم تازه چشمم افتاد به کفشا که چه به روزشون اومده بود.از اون همه میخ لاستیکی زیرش هیچ اثری نبود.با عجله رفتم سر زمین مسابقه.دقیقا از همون جایی که دیروز وارد زمین شده بودم آقار میخوارو دیدم که تو گل گیر کرده بودن.تموم زمین بازی رو گشتم تا همه ی میخا رو پیدا کردم.یه آتیش کوچیک روشن کردمو بعد از تطبیق میخا با جاشون کف کفش اونا رو رو آتیش یه کم داغ میکردم و سر جاشون میچسبوندم.بعد این کار حساس رفتم دم کفش فروشی با یه قیافه ی حق به جانب گفتم:آخه خدا رو خوش میاد؟حیر سرم کفش خریدم.اینا رو که تا بپوشی و دو قدم راه بری که همه ی میخاش افتاده.فروشنده یه ذره نگاشون کرد بیچاره با کلی معذرت خواهی پسشون گرفت و یه تومن منم پس داد.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s