تازیانه – نوشته : خاطره نورشید

 

fghj

(خطاب به زنی که مرا بدنیا آورده )
من می روم …
می روم جایزنیست …
من رفتم …
و..این بار رفتنم چون گذشته ،  بازگشتی نخواهد داشت …
بارها ترکَت گفتم ولی همیشه ….
باز گشتم با قلبی شکسته تر و محتاج تر به عشق تو …
همیشه به دنبال مرهمی ، با دست های تو بودم  …
ولی آنچه همیشه از تو نصیبم شد …
تازیانه های بی مهری و شقاوتت بود و بس
من پس از چهل و اندی سال ..
سرانجام… پذیرفتنی را پذیرفتم !!..
گرچه از تو زائیده شدم …ولی مهرمادری در قلبت برای من از روز ازل  نداشتی …
آری من سرانجام پذیرفتم …که حتی زجه های من وقتی نوزادی بیش نبودم
 دل تو را بدرد نمی آورد ….
تا مرا با مهرمادری در آغوش کشی ….و ببوئی و ببوسی
فقط افسوس من این است …
که ایکاش این حقیقت را زودتر می پذیرفتم …
پیش از آنکه همه هستی خود را از دست دهم
من همه هستی خود را باختم …
تا از تو گدائی محبت کنم …
آری ، اگر زندگی قماری بیش نیست ! …
من همه هستی ام را باخته ام
آری من یک بازنده حقیر در این قمار هستم
ولی باورم نیست که تو نیز برنده باشی ..

 

سپتامبر 2014

استانبول

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s