عروسک – نوشته سامان مقیمی

غروبا بی هدف سوار ماشین میشم و بی اراده دستم میره سمت ضبط و روشنش میکنه. دو ساله فقط یه آهنگو گوش میدم…. به آسفالت که خیره

میشم حس میکنم جاده داره منو تو خودش میبلعهانگار همین دیروز بود: یه روز گرم تابستون داشتم مسافرکشی میکردم که تورو دیدم و وایسادم

با صدایی بغض دار گفتی:دربسسوار شدی و بعد چند لحظه یهو بغضت ترکید و زدی زیر گریه. از تو آینه نیگات کردم و گفتم:ببخشید اگه

فضولی نیست میشه بپرسم چی شده؟ با بی اعتنایی تمام گفتی:آقا شما لطفا رانندگیتو بکناما وقتی رنگ نا امیدی رو تو صورتت دیدم با

خودم گفتم: پس معرفتت کجا رفته لوتی؟ آرومش کن…. الانه که از گریه کور بشه هاااااا؟ زدم کنار و برگشتم تو چشات زل زدم و گفتم:ببین

خانوم هر مسیری واسه من یه سفره… شمام همسفرمیشاید غریبه باشم…شاید منو نشناسین…اما مطمعن باشید شنونده خوبی ام

حرف بزنید….خودتونو خالی کنید…هیچ دوس ندارم تو سفرم یکی همه اش پشت سرم گریه کنه و آب دماغشو بکشه بالادهن که وا کردی

به زور متوجه شدم چی گفتی…صدات بد جور بغض داشت…. _آقا من همین الان از خونمون فرار کردم…میدونی فرار کردن و در به دری

یعنی چی؟ _پس مسیرت کجاس؟ _هیچ جا…فقط خواستم تا اونجا که میشه از خونه دور بشم.. _حالا چرا فرار کردی؟ _پدرو مادرم که

مردن من پیش عموم بزرگ شدم…اما به پیسی خورده بود و واسه موادش میخواست منو بفروشه…امشبم به خیالش که من نمیدونم واسم

با یه بی شرف هوسباز قرار گذاشته بود..منم به هوای سر زدن به همسایه رفتم یه کم پول از همسایه گرفتم  و فرار کردم…تنها راهم

همین بود… _اینجوری که نمیشه بیا جلو بشین مام بتونیم چندتا مسافر عقب سوار کنیم…حالا تا بعدش ببینیم چی میشه…خدا کریمه..

راستش از حس صداقت و نجابتت خوشم اومده بودهمین جور که داشتم مسافر سوار میکردم  سکوت بود و سکوتتو هم تو

خودت بودی وچشات رو داشبورد خشک شده بودتو فکر رفته بودم:خدایا چقد ما آدما همه مون بدبختیم…فک میکردم تو دنیا فقط

منم که بدبیاری و بیچارگی خرمو گرفته و ول کن نیستتو همین فکرا بودم که با گفتن بذارش…همینو بذار بخونه  به خودم اومدم…

دیدم دستم رو ضبطه و دارم آهنگارو تند تند رد میکنم….به آهنگ برگشتم عقب …گفتی همینه…عروسک ستار بود که  سکوتو شکست…

شب که شد رفتیم خونه ی ماننه ام که تورو دید هیچی نگفت و رفت خوابید…فرداش از سیر تا پیازو واسش گفتم….بازم هیچی نگفت…

معمولا خونمون همیشه پر بود از پیرزنای غرغروی گنده دماغ که واسه مولودی و روضه و از این جور چیزا میومدنپیش خودم گفتم

حتما تو خونه حوصله ات سر میره…واسه همینم روزا کارم شده بود تورو جلو نشوندن ومسافر کشی از این طرف به اون طرف…چه سفرا

که با هم نرفتیم…تو هم که به جز یه آهنگ عروسک نمیذاشتی آهنگ دیگه یی بخونهحالا دیگه بیست روزی میشد که مهمونمون بودی

به خودم خنده ام میگرفت..آخه تازه فهمیده بودم که عاشقت شدم…نمیدونم بدون تو یه جورایی انگار حس پوچی میکردمکم کم هدفی شدی

واسه زندگیمروزا همینجور پشت سر هم میرفتن و وابستگی منم به تو بیشتر و بیشتر میشد…صبح که میشد باید یه دل سیر نیگات میکردم….

اما یه روز که بیدار شدم هرچی تو خونه دنبالت گشتم دیدم نیستی…از ننه ام سراغتو گرفتم..گفت:پی کیو میگیری؟رفته…این نامه رم داده

بدم به توتند تند با چشام کلمه به کلمه شو خوندم…اما انگار یهو شکستم..چشام سیاهی رفت تازه فهمیدم منه خر این همه وقت بازیچه یی

واسه پایان نامه ی مسخره ات شده بودمپایان نامه یی که به قیمت همه چیز من…سادگی من… احساس من ….عشق من……

زندگی من…بلاخره تموم شده بودراستی این آخرین باریه که دارم تو ماشین آهنگ گوش میدم و بی هدف میرم….چون تو این مدت فکر

تو وقتی واسه زندگی برام نذاشته بود ونتونسته بودم قسطامو بدمفردا صبح باید برم ماشینمو بفروشم بدم جای قسطاش…

حالا دیگه علی حوضشم براش نموندهنمیدونم شاید عمدا منو وابسته ی این آهنگ کردی که وقتی بازی تموم شد بتونم خودمو باهاش

اشباع کنماگه یه روز ستارو ببینم حتما ازش میپرسم:تو که منو نمیشناسی چطور زندگیمو خوندی؟؟؟

آره زندگی همینه مث یه اهنگ میزنه و میره…اما به چه قیمتی؟

سامان مقیمی 

Advertisements

1 پاسخ به “عروسک – نوشته سامان مقیمی

  1. جالب بود . خوب بود ، اما امیدوارم که این داستان واقعی نبوده باشه. ولی ننوشتی که تو نامه چی نوشته بود و دلیل حق ناشناسی و رفتنش چی بود. خب اینجور آدمها بهتره که زودتر برن چون بلاخره میپرن. آدمهائی که دیگران براشون اهمیتی ندارن و فقط خودشون مطرحن . نه ؟

    دوست داشتن

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s