داریوش اقبالی چطور دست هوادارانش را در حنا می گذارد

منمخ

آیا داریوش به واقع یک هنرمند مردمی است ؟؟؟؟

توی  لابی هتل نشسته بودم و با لب تاپم مشغول نوشتم گزارش خبری از کنسرت شب پیش بودم برای مجله که هیاهوی چند نفر که در راهروی مجا ور لابی داشتند بلند بلند جرو بحث میکردند توجه ام را جلب کرد ، البته دلیل اصلی توجه من برای این بود که اونها داشتند به فارسی صحبت می کردند .

کمی بعد دختری قد بلند و خیلی چاق که یک شلوار جین و یک بلوز شطرنجی  قرمز و سفید رنگ پوشیده بود و موهای قهوه ای رنگ روشنش رو هم با یک کش محکم از پشت سرش بسته بود  با حالت سراسیمه وارد لابی شد و همانطوریکه به حالت نیمه فریاد می گفت : کسی نمی تونه من رو مجبور کنه برگردم ، من می خواهم که همینجا بمونم …. از درب شیشه ای که باز بود در انسوی لابی خارج شد و در مابین درختها از نظرها گم شد ولی صدای گریه اش هنوز به گوش میرسید.

طولی نکشید که دو مرد جوان سر رسیدند وگوشه و کنار لابی را از نظر گذراندند و توجه شان به درب شیشه ای باز و فضای سبز معطوف شد …

مرد اولی به دیگری گفت : ببین برای شرکت ما مسئولیت داره ! هر مسافری که آمده با این تور باید که با همین تور هم برگرده ..

مرد دوم در پاسخ گفت : میدونم ، ولی خوب به زور که نمیشه ببریدش ….بچه که نیست !! دختر بزرگیه …

اولی میون صحبتش پرید و گفت : دوست من ، ما از این تجربه ها داریم ، مسافر خودش نمیاد بعدش وقتی برمیگرده ایران میره به آژانس و میگه که من رو جا گذاشتند …و این برای ما مسئولیت داره ….

دومی گفت : خوب همه مسافرها ی اتوبوس شاهد هستند که این خانم خودش نمیاد ، یک متن بنویس و از عمع بخواه که امضاء کنند ، اینطوری مشکل شما حل میشه و این دختر خانم هم خودش میدونه ….

اولی که گویا کمی نگران دخترک هم بود گفت : برادر من مسئله فقط این نیست ، از نظر اصولی ما مسئول همه مسافرهامون هستیم …تور یعنی چی اطلأ ؟؟؟ عنی اینکه یک عده باهم راه میفتند میرن یه مسافرتی و همه هم با هم برمیگردند …اگه سر این دختره اینجا یک بلائی بیاد کی میخواد جواب ننه باباش رو بده ؟؟؟ زنگ بزنه ایران …خانواده اش برن دفتر ما کتبأ اجازه بدهند این خانم نه چند روز بلکه واسه همیشه بمونه اینجا ………. !!

مرد دوم که ظاهرأ قانع شده بود گفت : آره خوب بهش بگین همین کار رو انجام بده … راست میگی …مسئولیت های زیادی هست یک دختر تنها رو توی یک مملکت غریب ول کردن ….

توی همین صحبت ها بودند که یک پسر جوان کوتاه قدی با عجله وارد شد و رفت طرف اونها و با عجله پرسید : کو ؟؟؟ شیما کجاست ؟؟

مرد اولی گفت : ببین به تو هم میگم ، برو این شیما خانم رو قانع کن که بیاد یا نه باید خانواده اش اجازه موندنش رو به دفتر ما در تهران کتبأ بنویسند و بدهند ، راه دیگه ای نیست ….من نمیزارم یه دختر جوون سر خود توی مملکتی مثل ترکیه بمونه بعد مشکلی پیش بیاد و خانواده اش بیان یخه ما رو بگیرند…

مرد جوان تازه وارد گفت : ببین شما اصلا نگران نباش ، من هم میمونم باهاش …تا بره جمعه کنسرت داریوش ، ببینتش …باهاش عکس بگیره و باهاش از نزدیک حرف بزنه و با خودم برمیگردونمش …

مرد اولی با عصبانیت گفت : تو کی اش هستی ؟؟؟ برادرشی ؟ شوهرشی ؟؟ اصلأ بتوچه که خودت رو داخل کردی ؟؟؟ امروز دوشنبه است و ما داریم شب در میائیم تا جمعه کجا میخواهین بمونین ؟؟؟ اتاق هاتون رو که پس دادین …

مرد جوان با عصبانیت جواب داد : این چه طرز حرف زدنه ؟؟ من اصلا دوست پسرش هستم ، بتوچه ؟؟ ببین داداش اینجا ایران نیست که امر به معروف و نهی از منکر کنید ها ….

مرد دوم که دید کم مونده دعوا بشه گفت : ای بابا ، چرا آبرو ریزی میکنید ؟؟ کمی آروم باشید …. بعدش هم دوست عزیز برو شما به شیما خانم بگو که بیاد سریع با خانواده اش تماس بگیره و بگه که برن و اجازه کتبی بدهند که میتونه با مسئولیت خانواده اش اینجا بمونه …دیگه همه چیز حله …..

من که تقریبأ کم و کیف قضیه رو فهمیده بودم و کمی هم حس کنجکاوی ام تحریک شده بود بلند شدم و لپ تاپم رو برداشتم و رفتم بیرون توی باغ مجاور تا بتونم دخترک رو پیدا کرده و باهاش حرف بزنم …..به محض اینکه کمی از ساختمان مجاور استخر دور شدم دیدم که دختر جوان روی یکی از تخت های کنار استخر که تقریبأ با گیاهان از دیدها پوشیده بود نشسته و به نظر سعی داشت که خودش رو از همه پنهان کنه …..رفتم بطرفش و روی تخت پیهلئی نشستم و لب تاپم رو کنارم گذاشتم و کمی جا به جا شدم و نگاهی بهش انداختم و دیدم که داره گریه میکنه …..

نمی دونم یکطورهائی فکر کردم که درون این دختر جوان که هم قد بلندی داشت و هم خیلی خیلی چاق بود یک دختر بچه کوچک زندگی میکنه که بدون توجه به خطراتی که ممکن بود براش پیش بیاد ….فقط می خواست که به کنسرت داریوش بره …دلم براش سوخت و یکطور هائی خواستم که بهش کمک کنم …. واسه همین شروع کردم به صحبت باهاش …دختر جوان که پشتش به من بود و متوجه من نشده بود برگشت و با چشمان پر از اشک من رو نگاه کرد …

سلام ، عزیزم من سردبیر » مجله اینترنتی جوانان امروز » هستم ….

بعد دستم رو دراز کردم تا برای جلب اطمینان اش کارت خودم رو بهش بدم …یک دستش رو دراز کرد تا کارت رو بگیره و با دست دیگه اشک هاش رو پاک کرد و به کارت نگاهی انداخت و بعدش هم یک نگاه کودکانه به من  …

در ادامه حرفم بهش گفتم : قصد دخالت یا فضولی ندارم ولی توی لابی بودم که دیدم گریان و هراسان آمدی اینجا بعدش هم دو سه نفر آمدند سراغ شما و از صحبت هاشون  فهمیدم که می خواهی بمونی اینجا برای کنسرت داریوش درسته ؟؟

با صدائی ملتمسانه گفت : بله ، …

بعد دوباره شروع کرد آرام و بیصدا به گریه کردن ….

گفتم : شما که اینقدر علاقه داشتی به کنسرت داریوش بری ، چرا بلیطت رو طوری تنظیم نکردی که بتونی بدون اینهمه مشکل به کنسرت داریوش بری…؟ از قبل خبر نداشتی که کنسرتش در چه تاریخی هست ؟؟

میون گریه های بریده بریده گفت : چرا میدونستم از خیلی قبل تر ، اصلا خودش برایم نوشته بود توی فیس بوک که کی میاد آنتالیا ….

با تعجب پرسیدم : خوب پس چرا بلیط ات رو هماهنگ نکردی …

گفت : چرا من از دوم عید که 22 مارچ میشه آمدم انتالیا چون میدونستم سوم عید کنسرت داره …

گفتم : خوب ، پس چی شد نتونستی بری به کنسرت ؟؟

گفت : چرا رفتم ، ولی نتونستم ببینمش از نزدیک ، بعدش رفتم سه روز پشت سر هم دم در هتلی که هست نزاشتند ببینمش …میدونید …آخه بیچاره عمل کرده و روز کنسرت آنقدر خسته شده بود که درد کمرش شروع شده و مجبور شدند که چند تا آمپول مسکن قوی بهش بزنند و دکتر دستور اکید داده که تکون نخوره ….یعنی استراحت مطلق داره …

بعد یک آه عمیق از سینه اش کشید و گفت : خیلی براش ناراختم ….داریوش روح من هست ….

با دستمالی که توی دستش داشت دماعش رو محکم پاک کرد و با چشمائی که از گریه سرخ شده بودند به من خیره شد و گفت : اگه نتونم ببینمش ، خودم را می کٌشم ………..

جا خوردم ، این چیست ، عشق ؟؟ یا جنون ؟؟؟

بعد با همون هیجان ادامه داد : می دونید خانم ، من و داریوش با هم مرتب در تماس هستیم ، و به من ایمیل میزنه ….من خیلی دوستش دارم …

دلم برای دخترک سوخت و گفتم : ببین عزیزم بعضی ها به اسم این خواننده ها فیس بوک اکانت باز می کنند و خوب از برنامه هایش هم اطلاع دارند …و شاید طوری با شما صحبت کنند که باور کنید که خود هنرمند محبوب تون با شما در تماس هست …..

حرفم رو با خنده ای که از اطمینان سرچشمه می گرفت برید و گفت : نه خانم عزیز من نه تنها با هاش از طریق ایمیل و فیس بوک تماس دارم بلکه تلفنی هم با هم در تماس هستیم ….

 ابروهایم را در هم کشیده و گفتم : دختر جان اگر اینچنین باشد ، پس چرا شما را قبول نکرده که روز کنسرت بروی بک استیج و ببینی اش ؟؟ هیچ فکر کردی به این موضوع ؟؟؟

گفت : ببینید من از مادر داریوش که در شهر میانه و  در یک خانه سالمندان  دولتی است نگهداری میکنم …یعنی من در اون هانه سالمندان کار می کنم و علت اینکه آنجا کار می کنم هم فقط به خاطر این هست که از مادر » داریوش » مراقبت کنم …البته من دانشجو هستم و برای اینکه منبع در آمدی داشته باشم کار می کنم ….

بعد یک نگاه دقیقی به من کرد و من دیدم که در مقابل چشمام دیگه اون دختر بچه کوچولو نیست که نشسته ، بلکه دختر جوانی است که خیلی جدی و مصمم هست که به هر قیمتی که شده داریوش رو ببینه …

به او گفتم : خوب ، اون آقائی که به نظر مسئول توری هست که اومدین معتقد هست که تنها راهی که میتونید بمونید اینه که با خانواده تون تماس بگیرید و از شون بخواهید که بروند و کتبأ مسئولیت بودن شما در اینجا رو به عهده بگیرند …..بنظر بهتر هست که اینکار رو انجام دی عزیزم تا دیر نشده …

خنده تلخی کرد و گفت : خانواده ؟؟؟ کدوم خانواده ؟؟؟

گفتم : خوب منظور پدر و مادر و یا یک نفر از خانوادتون دیگه …

دوباره با دستمال تو دستش بینی اش رو محکم پاک کرد و همونطور که بی اعتنا داشت دستمال رو توی گوشه دستش جابجا میکرد گفت : من توی پرورشگاه بزرگ شدم ، بعدش هم مدتی یک خانواده آمدند و از طریق بهزیستی سرپرستی من رو بعهده گرفتند ولی خیلی اذیت شدم تا اینکه هیجده سالم شد و حالا هم  تنها زندگی می کنم خودم رو اداره می کنم هم درس می خونم  و هم کار می کنم ….

وقتی داشت اینها رو می گفت حالت صورتش خیلی برآشفته بود .

بعد ادامه داد ، و گفت :  من نمی دونم اصلأ چرا اینقدر در جامعه ما به اینکه باید یک دختر یا پدر داشته باشه و یا یه وصی داشته باشه اینقدر اصرار دارند ،  چرا ما رو به حال خودمون نمیزارن ….هر جا آدم میره ، هر کاری که می خواد انجام بده ، هر فرمی یا هر کوفت دیگه ای رو می خواد پر کنه اول از همه باید اسم بابا و ننه رو بنویسی بعدش هم رضایتنامه از پدر …حالا اینجا هم ول نمی کنند …

دیگه رفته رفته ، لحن صداش هم عصبی شده بود و گفت : مگه روزیکه رفتم تور رو بگیرم خودم پول ندادم و تور رو رزرو نکردم ؟؟ پاسپورت هم که دارم …حالا واسه اینکه می خوام بیشتر بمونم باید ننه و بابام بیان و رضایت بدن!!؟؟  اصلأ من نمی خواهم برم !! می خوام ببینم اینها بزور چطوری می تونن من رو وادار کنند که برگردم …پول تور را دادم نمی خوام برپردم …بدهکار که نیستم بهشون …تازه نمی گم که پول برگشت من رو پس بدهند …فقط میگم می خوام بمونم …

 

حرف های شیما خیلی منطقی و به جا بود ! اما بر مبنای قوانین جاری کشورکه برگرفته از موازین شرعی اسلام است ، یک دختر باید تا زمان ازدواج از پدر و یا برادر و یا وصی خود و بعد هم که از شوهرش اطاعت کند .  البته در ایران حتی امروز هم قوانین به این تندی نیست البته در مورد دخترانی که ازدواج نکرده اند و یا مطلقه هستند ، اما اگر زنی ازدواج کند و حتی سی سال هم که از مرگ همسرش بگذرد می بایست که از همسرش در قید حیات اگر باشد در زمان گرفتن پاسپورت اجازه کتبی داشته باشد و حتی مرد می تواند که همسر خود را ممنوع الخروج کند …و در صورت فوت همسر اگر زن همسر دیگری اختیار نکند همیشه باید در زمان تقاضا و یا تمدید پاسپورت برگه فوت همسر خود را به همراه داشته باشد . براستی آیا زمان آن نرسیده که در قرن بیست و یکم زنان بدون این قوانین دست و پاگیر زندگی کنند . ؟؟

 

بهش با خونسردی گفتم : ببین عزیزم ، شما دختر بزرگی هستی و باید که منطقی باشی همه اینها رو ول کن ، فرض کن الان بخواهی که بمونی تا جمعه ، امروز دوشنبه ظهره تا جمعه شب چهار شب مونده ، این چهار شب رو کجا می خواهی بمونی ؟؟ پول هتل داری ؟؟ بعدش هم خورد و خوراک و بلیط برگشت ….فکر اینها رو کردی ؟؟

گفت : مشکلی نیست من توی خیابون می خوابم ، من توی زندگی ام خیلی سختی کشیدم  …اینکه چیزی نیست ! به خاطر «داریوش » حاضرم توی خیابون بخوابم تا شب جمعه برم کنسرتش تا بتونم ببینمش ، چون وقتی رفتیم با بچه ها به هتل گفتند که حالش خوب نیست ، نمی تونه بیاد پاوین …ولی شب کنسرت می بینه من رو………

گفتم : بلیط  ورود مجانی بهت داده ؟؟ دعوتت کرده ؟؟ میدونی که ارزونترین بلیط اش 150 دلار هست ..!!

گفت : نه بلیط رایگان ( میهمان ) ندارم ، و سوم عید هم بلیط خریدم ولی خوب اندازه پول بلیط دارم ..می خرم بعد میرم ازش پول بلیط رو میگیرم و حتی پول برگشت ام  رو … می دونم که به من کمک میکنه ..!

 

دیگه کفره شدم و بهش گفتم : ببین دختر جون شما بلیط خریدی و رفتی به کنسرت و اون نخواسته شما رو ببینه ، حالا می خوای که چهار شب توی خیابون بخوابی بعدش هم تنها پولی رو که داری بدی به بلیط و بری به کنسرت اش ….هیچ گارانتی هم نیست که بتونی ببینی اش ..آیا فکر می کنی اگر داریوش واقعأ کوچکترین ارزشی به شما قائل بود همون شب کنسرت نمی گفت به مسئولین کنسرت که بزارند بری پشت صحنه و ببینی اش ؟؟؟

شما میگی که از مادرش مراقبت میکنی و هر وقت که به مادرش زنگ میزنه شما هم باهاش صحبت میکنی ، اگه همه اینها صحت داشته باشه که داره …ایشون باید اسم شما رو و حتی یک دوستت رو جزو لیست مهمان می داد به مسئول کنسرت ، ولی اینکار رو نکرده  …و حالا شما می خواهی که یک ریسک بزرگتر بکنی …آیا واقعأ فکر میکنی داریوش یا هر خواننده دیگری واقعأ ارزشش رو داره ؟؟؟

توی این مابین سرو کله اون پسر سومی که کوتاه قد بود پیدا شد و تا شیما رو دید که نشسته و داریم صحبت می کنیم با عجله بدو بدو خودش رو رسوند و به شیما گفت : نگران نباش من هم میمونم باهات ، الان هم پاشو بریم یک کاغذ هست امضا کنیم هر دومون که با رضایت خودمون با تور بر نمی گردیم …..

توی همین صحبت ها یک زن و مرد جوون هم آمدند و وقتی شیما آندو را دید رو به من کرد و گفت : ببینید خانم این آقا رو می بینید ، سرباز هست و تازه عروسی کرده و پاسپورت نداره ..البته خانمش پاسپورت داره …ایشون هم با تور آمده ولی چون مرز زمینی خیلی شلوغ پلوغ بود این تونسته بدون پاسپورت رد بشه وحالا هم داره برمیگرده ایران و فقط به عشق » داریوش » و دیدنش تن به این ریسک زده …فقط می خوام بدونید که ما چقدر داریوش رو دوست داریم …………….

به مرد جوان که قدی کوتاه داشت و لاغر اندام بود نگاهی کردم و گفتم : خیلی خطر کردید ارزشش رو داره ؟؟ اگه موقع برگشتن لو برید چی میشه ؟؟؟

 مرد جوان  لبخندی زد و گفت : وقتی آدم عاشق باشه ، فکر خطر رو نمی کنه….به عبارتی خطر کردن مال دل عاشقه …. بعدش هم شروع کرد یکی از آهنگ های داریوش رو زمزمه کرد که » چون همسفر عشق شدی …مرد سفر باش ..مرد سفر باش …هم منتظر حادثه ..هم …فکر خطر باش ..فکر خطر باش

نمی دونستم چی بگم و یا با چه زبونی به آنها بگم …آهای شماها که همتون  با اینهمه خطر و مشکل مادی آمدید اینجا که » داریوش » رو ببینید » اگر داریوش هم کوچکترین ارزشی » برای شما که هوادارهاش هستید قائل بود ، حداقل این بود که مثل خیلی هنرمندهای دیگه بعد از کنسرت منتظر می موند و شما ها رو که با اینهمه عشق و امید آمدید  رو می دید باهاتون عکس می گرفت و ……نه اینکه اینطور سرگردونتون بکنه ………..

ولی دیدم برای حرف های من گوش شنوائی وجود نداره ،  چون همشون » هم کور و هم  کر» عشق بودند …

به هر سوی سوال اینجاست که چرا هنرمندی چون داریوش که تنها به دلیل دارا بودن یک صدای خوب  نه الزامأ درک بالائی از درد اجتماعی  و با اشعار شاعر های بنامی چون اردلان سرافراز ، ایرج جنتی عطائی و ….به این درجه از شهرت رسیده اند  به حدی که حقیقتأ قشر محروم جامعه از چند نسل گذشته بر این باورند که » داریوش » همدم غمهاشان است و درد آنها را می فهمد ، چگونه است که در عمل خوانده های داریوش با کرده هایش همخوانی ندارند ؟؟؟

چگونه است که دختر جوانی از شهر کوچکی چون میانه که زادگاه داریوش اقبالی است می آید و تمامی توشه خود را هزینه سفری می کند تا بتواند معبودش را ببیند و دهها مانند او ، ولی  این خواننده که بقولی محبوب قلب ها ست  با بی مهری یا به عبارتی بی تفاوتی  آنها را برای یک دیدار ساده سر می دواند ، و تنها چیزیکه برای این خواننده که از نابرابریها . نامهربانی های  » سال 2000″ می خواند و یا صدای » برادرجان نمی بینی چه غمگینم …»  اوگوش آسمان و فلک را می شکافد ، عطر و بوی دلار هائی جذابیت دارد که در پی هر کنسرت به جیب می ریزد ….

معبودی که حتی به زائرین حرمش پشیزی ارزش قائل نیست ، ولی زائرینش پروانه وار ، بگردش حلقه می زنند و برایش کف می زنند و حاضرند که همه چیزشان را به پای او بریزند ……

ای کاش هنرمندی چون » داریوش » به واقع مردمی بود و برای مردمش می خواند نه اینکه تنها برای مبالغی که به جیبش سرازیر می شوند ، و اینکه می توانست درک صحیحی از آنچه می خواند داشته باشد و بداند که مسئولیتش به عنوان یک هنرمند مردمی ورای این است که به منافع مالی خود اهمیت دهد .

خلاصه  شیما قانع شد و خوشبختانه با همان اتوبوس به ایران برگشت و من روز جمعه به کنسرت داریوش رفتم ، بسیاری از مشتاقان داریوش بودند  می خواستند از دیوار گوشتی بادیگاردهای ترک عبور کنند تا فقط دسته گلی به او بدهند ..! و یا خانمی از اصفهان برایش صنایع دستی هدیه آورده بود و ….که هر کدامشان با هزار اصرار و مکافت توانستند که با اسکرورت ترک های غول پیکر فقط تا پای سن رفته و مسرور باشند که  هدیه را خودشان به دست داریوش داده اند و بسیاری که منتظر بودند تا بتوانند با او عکس بگیرند ….و به همه هم به دروغ گفته بودند که بعد از اتمام کنسرت می توانید عکس بگیرید ، ولی با تدبیرهای مجری کنسرت آقای اوکان که ترک است اتومبیل آماده ای آماده بود که به محض  پائین آمدن داریوش از صحنه و قبل از آنکه درب های خروجی برای مردم  حاضر در سالن باز شود   ف » داریوش » را به اتومبیل گذاشته و از محوطه خارج کنند …..نمی دانم چگونه خواننده ای به اصطلاح مردمی می تواند اینقدر از مردم گریزان باشد و علنأ از مردم فرار کند ؟؟

همان لحظه به یاد » شیما » افتادم و با خودم فکر کردم » چه خوب که این دخترک نماند تا تنها پولش را هم هزینه خرید بلیط کند و دست آخر نتواند حتی او را از نزدیک ببیند ، حالا گرفتن پول بازگشت به ایران و چه و چه ها پیشکش …..

DSC00521

Advertisements

7 پاسخ به “داریوش اقبالی چطور دست هوادارانش را در حنا می گذارد

  1. dorood

    khanoome sardabir matlabetan ra kamel khoondam

    vali in yek tarafe be ghazi raftan nist? vaghean shoma tavaghoe in kar ro az dariush dariush ke bade har concerti ba chand hezar nafar ax begirad? ya tamame harfhaye oon dokhtar dorost ast? chera yek search e sade dar internet nemikonid ta axha va video haye dariush va havadaranash ra bebinid? dariush khanandeye 70 milyoonist.. hatman bade 45 sal khoondan mardom shenakhtanesh ke in ghadr doosesh daran. in moshkel axaran too keshvarhaye hamsayeye iran pish miad, barha az doostanam shenidam ke ba koli hazine be keshvari ke concert dar on hast raftand vali natoonestand mostaghim ba dariush sohbat konand. ke in kamelan tabieye, in ro chejoori ba mardomi naboodan dariush ghiyasss mikonid? ye moroore sade be faghat in 35 sale ghorbat neshinish bendazid bebinid in adam az mardom be doore vaghean? ba sepas

    Afshin

    دوست داشتن

  2. دوست گرامی مطلبی را که در صفحه سردبیر نوشته ام عین واقعیتی است که با چشمان خود دیده ام در ضمن کامنتی را که شما در سایت گذاشتید در سایت موجود می باشد . به نظر شما همانگونه که مبالغه می کنید در مورد اینکه مطلب را نتوانستید در سایت قرار دهید ..و فرمودید که : " ولی کاری کرده اند که کامنت ها و نظرات رد نشود و تصمیم گرفتم آن جواب کوتاه را در اینجا بنویسم " به نظر شما خیلی سریع قضاوت می کنید و این زیاد درست نیست که کورکورانه از کسی پشتیبانی کنید …..

    دنیای مطبوعات دنیای آزادی است ولی به نظر شما قصد دارید که همان سانسور و خفقان داخل کشور را به اینجا بکشانید ….در حقیقت چیزی که بوی تعفن و لجن می دهد افکار پوسیده هوادارانی چون شماست که می خواهند واقعیت ها را تحریف کنند …..

    من هم تأسف می خورم به یاوه سرائی های شما علاوه بر این تأسف می خورم که اگر در کشورهای آزاد ساکن هستید به خود سانسوری و تعفن دروغ و مبالغه چنان خو کرده اید که فضای آزاد را هم مسموم می کنید و اگر هم در ایران ساکن هستید تآسف می خورم از اینکه چیزی به جز تملق و چاپلوسی و مبالغه در مورد خواننده هائی که طرفدارش هستید نیاموخته اید و بهتر از این نمی دانید

    دوست داشتن

  3. خانم کاترین

    سردبیر محترم

    همان دنیای مطبوعات به شما اجازه نمیدهد که به مخاطبین خود توهین کنید.

    این فرد داعیه مطبوعاتی بودن ندارد و فقط نظرش را بیان کرده است. اما شما که ادعای حضور در دنیای مطبوعات و علاوه بر آن حضور در کشوری دموکراتیک را دارید موظف هستید با راهکارهای مودبانه تر و آموزشی مخاطبتان را طرف خطلب قرار داده و مطلبتان را به اشتراک بگذارید.

    هرچقدر که مطلب ایشان پر از غرائض و پیشداوریهای یکطرفه بوده باشد جوابیه شما فقط نشان از یک فرد یکسویه و خودمحور داشت.

    احترام متقابل تنها راه رسیدن به افکار مشترک و به اشتراک گذاری آنهاست

    شاد و موفق باشید

    با احترام

    آرش اولادی

    دوست داشتن

  4. من باورم نمیشه که کسی بتونه از مرز زمینی ترکیه بدون پاسپورت رد بشه

    احتمالش صفره ….اگر کسی بتونه اینکارو انجام بده اسمش باید در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه

    دوست داشتن

  5. اما درمورد طرز رفتار داریوش و مذموم بودن حرکتش که حتی به پرستار مادرش اجازه ملاقات نداده حق با شماست و اینکار بهیچوجه قابل توجیه نیست

    دوست داشتن

  6. به این راحتی نمی شه قضاوت کرد.شاید دلیلی داشته.به نظر من از کنسرتگذار باید گله مند بود.قول مبنی بر دیدار بعد از کنسرت را همان کنسرت گذار داده بود پس ایشان مسئول عدم تحقق وعده شان هستند.هرچند برخلاف شما من به مردمی بودن این هنرمند اعتقادی ندارم.

    دوست داشتن

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s