شهناز تهرانی و خاطراتش – تئاتر جامع باربد لاله زار

images (7)

قسمت چهارم 

در قسمت قبل تا بدینجا رسیدیم که خانم شهناز تهرانی هنرمند معروف کشورمان پس از جداشدن از » استودیو پدیده » توانستند با عقد قراردادهای بسیاری با استودیو های فیلم سازی برگ تازه ای در کارنامه هنری خود بگشایند. اما شهناز تهرانی به اینجا اکتفا نکرده و وارد تئاتر » جامع باربد لاله زار» هم شدند .

در تئاتر هم بسیار فعال بودند ، در طول روزهای اول هفته یعنی شنبه تا چهارشنبه هر شب یک اجرا داشتیم به همراه زنده یاد » نعمت اله گرجی ، گروهی که به گروه بچه های ورشوچی  مشهور بودند ، مسعود ولد بیگی ، خانم ژاله صدارتی ، چندین نفر از هنرمندان دیگر که نمایشنامه های » کمدی» اجرا می کردیم ، روزهای پنجشنبه دو اجرا داشتم و روزهای جمعه چهار اجرا . در همان زمان آقای سرکوب به گروه ما ملحق شدند و بعد به تشویق من » منوچهر وثوق» وارد تئاتر شد و به این ترتیب من لقب » شیر لاله زار » را از آن خود ساختم . ( پایان نقل قول ) .

محبوبیت شهناز تهرانی در تئاتر لاله زاری » تئاتر جامع باربد»  و خاطراتش از آن دوران .

tehrani

 قبلأ هم به شما گفتم بقدری مردم از شیوه اجرای تئاترهائی که من در آنها حضور داشتم به شعف می آمدند ، که  یکبار وقتی برای مراسم عروسی برادرم به اسرائیل سفر کرده بودم تئاتر را بر هم زده بودند  به گمان اینکه دیگر در تئاتر حضور نخواهم داشت و نمی توانستند قبول کنند که فقط به مسافرت رفته ام و باز خواهم گشت.

 

از تئاتر لاله زار» تئاتر جامع باربد» و همکارانم  خاطرات بسیاری دارم که اگر بخواهم همه شان را برایتان بگویم هفته ها زمان می برد ، چرا که تماشاچیان لاله زاری افرادی بودند از قشر رویهم رفته کارگر که از صبح تا شب زحمت می کشیدند تا امورات زندگی شان را بگذرانند و خوب شب ها هم به همراه خانواده و یا دوستانشان به لاله زار می آمدند برای گردش و تفریح و یا رفتن به سینما و تئاتر ….

یکی از این خاطراتی که می خواهم برایتان تعریف کنم مربوط می شود به سال 1355 تابستان بود من یک ماشین BMW 518  انگوری رنگ از نمایشگاه خریده بودم وشادروان  آقای احمد رحیمی که در حقیقت صاحب تئاتر » جامع باربد» البته با شراکت آقای حسن اسدی ..

files_photos_23634_01[648cee9199973f9e7ee1e993140df61c]

خلاصه آقای رحیمی قرار بود که ماشین مرا از نمایشگاه تحویل گرفته و بیاورند ، چون من در تئاتر برنامه داشتم به هر حال وقتی که می خواستم بروم سر صحنه ، آقای رحیمی با عجله مرا صدا کرده و گفت : شهناز به خانه ات دزد آمده !!

من به رغم اینکه چنان خبر بدی شنیده بودم به دلیل اینکه سالن پر بود از تماشاچی و من باید برنامه ام را اجرا می کردم …در همسایگی من سرهنگی زندگی میکرد و گماشته سرهنگ که می دانست من شب ها در تئاتر لاله زار هستم به تئاتر زنگ زده و اطلاع داده بود .

آقای رحیمی خودش با ماشین من به خانه من رفته و داخل خانه شده و می بیند که دو جوان فرش و برخی وسایا را در گوشه ای جمع کرده و نشسته اند در خانه من و مشغول پذیرائی کردن از خودشان هستند ( غذا می خوردند و مشروب می نوشیدند) آقای رحیمی که یک آکروبات باز بوده و بدن ورزیده ای داشتند به هر حال یکدفعه وارد خانه شده و آنها را غافلگیر می کند البته یکی از آندو نفر مقداری طلا و وسایل نقره جات و …را برداشته و پا به فرار می گذارد …اما نفر دوم را آقای رحیمی می گیرد و دست هایش را بسته و با کلانتری تماس می گیرد …

به هر حال بعد از اجرای برنامه سریع لباس هایم را عوض کرده و با چند تا از بچه های تئاتر راهی کلانتری شدیم ، چون آقای رحیمی با تئاتر تماس گرفته بودند و اطلاع داده بودند که چه شده …

وقتی وارد کلانتری شدم دیدم آقای رحیمی به همراه یک مرد جوان در دفتر کلانتری نشسته است ، وقتی مرد جوان ( دزد) مرا دید به پای من افتاد و گفت : آبجی تهرانی منو ببخش!!

پرسیدم :  به جای اینکار که حالا به دست و پای من بیفتی ، باید از اول فکرش را میکردی و به جای اینکار میرفتی دنبال یک کار شرافتمندانه و نون دسترنج خودت رو میخوردی ….» آخه چرا از خانه من دزدی کردی»؟؟

گفت : آخه مگه برای یک آدم معتاد ، بیسواد توی این جامعه کاری هست ؟؟؟

نمی دونم همونطوری که داشت با من صحبت می کرد و من هم داشتم به حرفهاش گوش می دادم یکدفعه پسرک  با سر رفت توی پنجره و تمامی شیشه ها رفت توی سر و صورتش ….من از دیدن این صحنه و خونی که از سر و صورتش داشت می ریخت خیلی منقلب شدم و رو به رئیس کلانتری کردم و گفتم : من جناب از این شخص هیچ شکایتی ندارم ..

اما رئیس کلانتری قبول نکرد و گفت: خانم باید این مسئله پرونده بشه و فردا به دادسرا ارجاع کنیم …به هر حال ما رفتیم و پسرک در کلانتری بازداشت شده و ماند تا فردا به  دادسرا بفرستنش

فردای انروز من و شادروان رحیمی با ماشین جدید من راهی کلانتری شدیم ..وقتی به کلانتری رسیدیم رئیس کلانتری گفت: این پسر با یک مأمور به همراه شما میاد تا خانه اون یکی شریکش رو نشون بده …

وقتی به محله اونا رسیدیم ، ( یک محله بسیار فقیر نشین) دیدیم که یک آمبولانس اونجاست دم در همون خونه ای که پسرک نشانمان داد و گفت : آنجا خانه رفیقم هست که باهم به خونه شما رفته بودیم ….بعد از پیاده شدن و پرس و جو متوجه شدیم که آمبولانس برای بردن خواهر رفیق پسرک آنجاست چون معتاد بود و داشتند می بردنش به مرکز ترک اعتیاد . رفیق پسرک که متوجه حضور ما شده بود پا به فرار گذاشت . بعدها هم نتوانستند که دستگیرش کنند .

خلاصه پسرک و ما به همراه مأمور راهی دادسرا شدیم و با توجه به اینکه من از او شکایتی نکردم باز هم چند ماهی برایش قرار زندان صادر کردند …

من بعد از اتمام دادرسی به او گفتم : پسرجان دیدی که من آنچه در توان داشتم برایت انجام دادم و شکایتی از تو نکردم به هر حال این حکم را دادسرا برای تو صادر کرده اما نگران نباش و وقتی بیرون آمدی یکراست بیا به سراغ من تا برایت کاری دست و پا کنم ، قول میدهم که کمکت کنم به شرط اینکه تو هم قول بدهی دیگه از این کارها نکنی ….

چند ماهی گذشت و یکروز بعد از اینکه برنامه ام در تئاتر تمام شده بود و داشتم حاضر می شدم که به خانه بازگردم یکی از بچه های آمد و گفت : خانم تهرانی یه پسره آمده و سراغ شما رو میگیره میگه » آبجی تهرونی گفته هر وقت از زندون اومدم یکراست بیام پیش اون » …

منکه قضیه رو به خاطر مشغله کاریم تقریبأ فراموش کرده بودم رفتم توی راهرو و دیدم همون پسر جوونیه که به جرم دزدی به خونه من به زندان افتاده بود ….

ازش پرسیدم : کی آزاد شدی ؟؟

گفت : آبجی تهرانی ، همین سه ساعت پیش از زندون آزاد شدم و اومدم اینجا …خودتون گفته بودید که یکراست بیام گیش شما !!

گفتم : خوب کردی آمدی ، پسرک رو برداشتم و رفتم به پارکینگ پهلوی تئاتر ، پارکینگ تو کرایه یه پیرمرد بود که دیگه خیلی از پا افتاده بود و نمی تونست آنطوری که باید کار کنه …

به پیرمرد پیشنهاد دادم که پارکینگ رو میخوام ازش کرایه  کنم ، پیرمرد هم خیلی خوشحال شد و من پول شش ماه کرایه پارکینگ رو یکجا به پیرمرد دادم و کلیدها رو ازش گرفتم و بهش گفتم : از این ببعد » جواد آقا» اینجا میمونه ….

پیرمرد یک دکه هم داخل پارکینگ داشت که پسرک از آنجا هم به عنوان محل زندگیش استفاده کرد …وقتی کلیدها رو از پیرمرد گرفتم و به » جواد آقا» همان پسر جوان دادم کلید را گرفت و دست مرا بوسید و از من تشکر کرد .

به رستورانی که معمولأ از اونجا به » تئاتر باربد » غذا میاوردند هم زنگ زدم و گفتم که هر روز یک وعده غذا به حساب من به » جواد » بدهند ..خلاصه پسر ک که آنروزها 22 یا 23 سال داشت در همان دکه زندگی کرد بعد کم کم وضعش رو به راه شد و یکروز دختر جوانی را به من نشان داد و گفت: آبجی تهرانی این خانم منه ، رفتم شهرمون و ازدواج کردم ..

ناگفته نماند تا مدتها » جواد» برای نشان دادن قدردانی اش از من همیشه ماشین من رو می شست و تمیز میکرد .

در مورد این آقا جواد و اینکه یک مرتبه بعد از انقلاب به چه مقامی رسید هم یک خاطره شنیدنی دارم که بعدأ برایتان تعریف خواهم کرد .

 

45793377264212993639

خاطره دیگری که از روزهای تئاتر در لاله زار دارم ، یک نمایش نامه ای بود، نوشته آقای ورشوچی و گروه لاله زار همه بودند آقای گرجی و ….من در آن نمایشنامه در سه نقش بازی می کردم.

و این نمایشنامه در چهار پرده اجرا میشد .

پیام این نمایشنامه این بود که ، » یک زن از بدو تولدش یک » فاحشه » به دنیا نمی آید بلکه  اتفاقاتی است که در خانواده و یا اجتماع که باعث به بیراهه کشیده شدن یک زن می شود، و مسببین اصلی این فاجعه چه کسانی هستند؟ در این نمایشنامه شخصیتی به نام روزگار بود که مسبب اصلی این به بیراهه رفتن زن می شود …(که در زندگی حقیقی هم اشاره به همان تقدیر و روزگار است .)

من در این نمایش نقش » قمر» را بازی می کردم ، قمر دختر معصومی که به جبر زمانه در زندگی دچار لغزش می شود و در نهایت در پرده سوم » قمر » در نقش یک خانم رئیس حاضر می شود…زنی که با گرفتن ساعت ، زیور آلات و ….از مردم به گرو می گرفته و در نهایت این روزگار است که از دست » قمر » خسته می شود ، همان روزگاری که خود این بلا را بر سر قمر آورده …..

gal4

این عکس را از آرشیو همکارمان در مجله اینترنتی قدیمی ها دریافت کرده ایم – 

 

 دنباله در هفته آینده 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.