قسمت پایانی – صدای باران – نوشته : شبنم خاکپور

داستان دوم

قسمت پایانی – صدای باران 

یک ماه مانده به عروسیم…پر از مشغله های لذت بخش بود! البته اگر عمه می گذاشت!…هماهنگی برای رزرو سالن و غذا و دسر که عمه اصرار داشت بیش تر از تعداد انتخابی من باشند تا به قول مادرم به فامیل نشان بدهد و چشمشان را در آورد!…و این وسط کوتاه آمدن های سپهر بیش تر عصبیم می کرد!…بعد از سالن که به سختی هماهنگ و با مبلغ اضافه برای زمان مقرر رزرو شد…نوبت انتخاب کارت و لباس و خرید جواهرات و بدتر از همۀ این ها…خرید جهیزیه ام بود! با این که عمه و شوهر عمه ام به شدت اصرار داشتند جهزیه با خودم نبرم اما مادرم قبول نمی کردو سفت و سخت مشغول تهیه جهیزیه م بود .سپهر هم که کلا خودش را از این جرو بحث های کوتاه فامیلی کنار کشیده بودو این وسط خیلی اوقات نمی توانستم با سپهر از دست مادرم فرار کنم وکلی کار روی دوشم گذاشته می شد…ظاهراً مادرم راضی شده بود…ولی میدیدم که با حرص به عمه نگاه می کند….از نظر من که حق داشت!…خداروشکر می کردم که ارغوان به مادرش نرفته!…باهمه این اوصاف روز عروسیم رسید…روزی که در عین استرس داشتنم…پر از هیجان و شوق بودم!

آرزوی هر دختری است که خود را در لباس سپید عروسی ببیند ، و من هم امروز در لباس عروسی بودم و سپهر با کت و شلواری شیک ، کنارم نشسته بود و به سمت سالن رانندگی می کرد ، گاهی که دستش را برای عوض کردن دنده ، جلو می آورد ، با شیطنت دست مرا هم لمس می کرد و من ، فقط لبخندی می زدم .

سپهر هم که می دانست امروز غرق رویاهایم هستم مرتب سر به سرم می گذاشت .

سپهر : چی شده خانم؟…روزه سکوت گرفتی؟ ناسلامتی بنده شوهرت هستم ها…یه چهچه بزن ببینم…

پوفی کشیدم و بی آنکه نگاهش کنم گفتم :

– به تلافی اون روزا که تو سکوت کرده بودی!

سپهر : من؟! کی؟

من : می دونی مامانت تا امروز چقدر تیکه بارم کرده….بخدا اگه بخاطر تو نبود اصلا حاضر نبودم یک ثانیه هم تحملش کنم…

سپهر : تمنا! اوقات تلخی نکن….

من : میشه یه مدت از تهران دور شیم؟…اعصابم خیلی ضعیف شده…ماه عسل می ریم کجا؟

سپهر : حاضری بریم اصفهان؟

من : جلوتو نگاه کن سپهر….میگم جلوتو نگاه کن!

سپهر گاهی اوقات مانند بچه ها می شد ، می گویند مردها هرچقدر هم سن داشته باشند باز هم مانند بچه ها هستند ، تازه داشت باورم می شد ، از قصد جواب سوالش را ندادم و او هم از قصد بیشتر زمان رانندگی را به جای اینکه حواسش به جلو باشد به من نگاه می کرد .

به هر حال وقتی به سالن رسیدیم نه من از دست او دلخور بودم و نه او از دست من….

مراسم به خوبی و خوشی تمام شد و قرار شد دو روز بعد به اصفهان برویم، از این بابت خوشحال بودم چون پریسا و سمن هم بخاطر مشکلات شخصی نتوانسته بودند در عروسی ام باشند و دلم خیلی برایشان تنگ شده بود

سپهر باید به کارهای شرکت می رسید و این سفر به گونه ای ماه عسل محسوب میشد ، من هم با اینکه شمال را ترجیح می دادم ولی بخاطر سپهر و اینکه دوباره می توانم پریسا و سمن را ببینم قبول کردم که به اصفهان برویم.

وقتی بعد از خداحافظی با مادر و پدر و عمه اینا ، دست در دست سپهر در سالن فرودگاه حرکت می کردیم ، احساس می کردم که روی ابرها هستم. حالا من و سپهر تنها بودیم….

دیگر بحث های همیشگی بین مادر و عمه هم نبود…

دست سپهر را گرفته بودم و او مانند بادیگاردی در هر لحظه مراقبم بود ، در سالن فرودگاه به هر سطح صیقلی و شفافی که می نگریستم چهره زنانه ام را می دیدم و این برایم تازگی داشت….

ابروان نازک و حالت داده شده ام خیلی صورتم را پخته تر و جذاب تر نشان می داد ،

سپهر هم از شب عروسی همش سر به سر می گذاشت وهر وقت رو به رو می شدیم می گفت :

– خانم ببخشید….میشه تمنا خانم رو صدا کنید بیاد؟

با فکر کردن به این مسائل لبخند کشداری روی صورتم نقش بست ، حالا هم پای مردی قدم بر می داشتم که روزی حتی حاضر نبودم عکسش را نگاه کنم….

قبلا به قسمت اعتقاد نداشتم ولی از روزی که زن شدم به آن اعتقاد پیدا کردم ، حالا اگر تمام دنیا را هم می دادند حاضر نبودم برای لحظه ای از سپهر جدا شوم .

تمام مدتی که در هواپیما بودیم به شوخی و خنده گذشت ،

وقتی به اصفهان رسیدیم به هتلی که از قبل در آن اتاق رزرو کرده بودیم رفتیم ، تمام بعداز ظهر را هم همراه سپهر به گردش رفتیم ، سی و سه پل همیشه برایم زیباترین مکان بود ، وقتی در آنجا بودیم به سپهر گفتم که چقدر دوستش دارم و او هم به من ابراز عشق کرد. شب اولی که در اصفهان بودیم از یاد نرفتنی بود ، احساس می کردم دارم اضافه وزن پیدا می کنم ، سپهر هر چند قدم که می رفتیم برایم یک چیزی می خرید ، گاهی پفک ، گاهی بستنی ، یخ در بهشت….

خلاصه همه جوره نازم را می کشید ولی فردای آن روز حوصله ام به شدت سر رفت ، سپهر از صبح به شرکت رفته بود و من در هتل تنها بودم ، دلم بدجوری هوای دیدن پریسا را کرده بود ، یادداشتی نوشتم و از هتل بیرون رفتم ، سر راه از یک جعبه شیرینی خریدم و تا آپارتمان پریسا ، تاکسی گرفتم .

وقتی آیفون را زدم خیلی طول کشید که پریسا جواب داد .

پریسا : بله؟

من : سلام….

پریسا : درود…

من : در رو باز کن!

پریسا : جانم؟….ببخشید شوما؟

من : بچه پررو….یعنی دیگه منو نمی شناسی؟

پریسا : باید بشناسم؟….صدات شبیه تمناست که شوهر کرد و پشت سرشم نگاه نکرد و زودی رفت!

من : خب…خودمم دیگه دیوونه!!!!

پریسا : دروغ نگو! تمنا الان ماه عسله….مگه میشه تو تمنا باشی؟

من : پریسا!!!! اینقدر نرو روی اعصابم….در رو باز کن دیگه….

پریسا :اِ….واقعا مثل اینکه خودتی ها!!!!!!

تقریبا جیغ زدم ، پریسا هم غرغر کنان در را باز کرد ، پله ها را دو تا یکی بالا رفتم ،

وقتی پریسا در خانه را باز کرد یک لحظه ماتش برد ، فکر کنم هنوز نشناخته بود ، مادرم می گفت اگه توی صورتت دست نبری بعد از ازدواج خیلی تغییر می کنی…ولی من باور نمی کردم….دیگه باور کرده بودم!

پریسا بعد از یک تجزیه و تحلیل ، یکدفعه از حالت استوپ در آمد و به بغلم پرید ، او جیغ می زد ، من جیغ می زدم….

اشک شادی در چشمانمان حلقه زده بود ، سمن هم که با شنیدن سرو صدا به جلوی در آمده بود با دیدن ما ، یک صدای دیگر به جیغ ها اضافه کرد تا جمع دیوانگان کامل شود!

بعد ازچایی و تمام کردن نصف شیرینی ها، هر دو مشتاقانه از زندگی مشترک پرسیدند من هم مانند زن های با تجربه، بادی به غبغب انداختم و درباره خودمان صحبت کردم بعدا که بیشتر صحبت کردیم علت این همه کنجکاوی آنها مخصوصا پریسا را فهمیدم .

قضیه از این قرار بود که آن دو تا فردا می خواستند از آنجا بروند ، پریسا قرار بود به زودی ازدواج کند و سمن هم با خانواده اش آشتی کرده بود و قرار بود که به شهرشان برگردد. با اینکه دلم از اینکه شاید دیگر نتوانم ببینمشان گرفت ولی سعی کردم از دقایقی که با هم داشتیم نهایت استفاده را بکنم و لذت ببرم….

روزهای ماه عسل ما هم کم کم به آخر رسید و با تمام شدن کارهای سپهر در اصفهان برای همیشه به تهران آمدیم.

با اینکه سپهر یک خانه مستقل داشت ولی با اصرار عمه در طبقه دوم آپارتمان آنها ساکن شدیم ، سپهر بعد از ازدواج کمی تغییر کرده بود و زیادی به حرف های مادرش گوش می داد ، سر همین خانه کلی با هم جر و بحث کرده بودیم….

گاهی اوقات دلم برای خانه پدری تنگ میشد ولی عشق به سپهر اجازه نمی داد که از آنجا تکان بخورم .

سپهر صبح ها به سر کار می رفت و عصر ها برمی گشت زیاد در جریان اتفاقات نبود و فقط من بودم که باید می ساختم و می سوختم….

عمه زیاد در زندگیمان دخالت می کرد ، هر روز به یک چیز گیر می داد ، روزی به دکوراسیون خانه ، روزی به مزه غذا ، روز دیگر به طرز لباس پوشیدنم….

نمی دانم چرا؟ ولی انگار هنوز سر جواب ردی که اولین بار بهش داده بودیم و رفتن من به اصفهان دلخور بود ، دلیل دیگرش مادرم بود ،

مادر و عمه هنوز چشم دیدن هم را نداشتند ، مادر سعی می کرد سپهر را به سمت خودمان بکشد و او را مجاب کند که محل زندگش را از مادرش دور کند و عمه هم که این را خوب می دانست ، همه عقده هایش را سر من خالی می کرد طوریکه هر چقدر اوایل ازدواج چاق شده بودم حالا همان اندازه بلکه کمی بیشتر لاغر شده بودم.

یک مشکل دیگر هم وجود داشت ، من حامله نمی شدم….

اوایل نه من و نه سپهر نگذاشتیم هیچکس در این مورد چیزی بفهمد ولی وقتی بعد از دوسال زندگی مشترک ، من دومین بچه خودم را هم سقط کردم ، مادر سپهر شروع به مادرشوهر گیری کرد و روی من عیب گذاشت….

بیچاره سپهر…

 

یک مدت به خانه پدری ام آمدم تا بیشتر به رابطه ام فکر کنم…

حالا که در خانه پدری ام نشستم و دارم صفحات سفید دفتر خاطراتم را با این نوشته ها سیاه می کنم دو روز از وقتی که سپهر برای اولین بار مقابل مادرش ایستاد و با او دعوا کرد می گذرد…

همیشه فکر می کردم برای حرفهای من تره هم خرد نمی کند ، بعد از یکسال تمام آن عطش و عشق و حرارتی که بینمان بود فرو نشست و هر روز حس می کردم که از هم دور تر شده ایم ولی سپهر با حمایتی که از من کرد باعث شد باور کنم که هنوز دوستم دارد چه اینکه بتوانم فرزندی بهش هدیه کنم و چه اینکه برای همیشه او را در حسرت بگذارم…

– تمنا؟

با شنیدن صدای مادرم از پذیرایی دست از نوشتن برداشتم و دفترم را بستم ، وقتی از اتاقم بیرون آمدم مادر که گوشه ای در پذیرایی نشسته بود اشاره کرد دوستم زنگ زده است….

با شنیدن واژه دوست به این فکر کردم که حتما الهام پشت خط است ، هر چند الهام هم که یکسال پیش به خانه بخت رفته بود ، سر سنگین شده بود و دیگر به من سر نمی زد . وقتی گوشی تلفن را برداشتم و خودم را معرفی کردم انتظار شنیدن هر صدایی را داشتم جز پریسا ….

پریسا بود که زنگ زده بود….

من : وای پریسا….عزیزم چطوری؟!!! باورم نمیشه دارم صداتو می شنوم….

پریسا : سلام تمنا جون….من خوبم…تو چطوری؟ فکرش رو نمیکردم الان خونه بابات باشی….زنگ زدم تا از مامانت شماره خونه شوهرتو بگیرم که گفت تمنا اینجاست….

من : آره….یه مدتی اینجام….

تمنا : فکر نمی کردم هنوز مامانی باشی….دختر خجالت بکش …برو به شوهرت برس….مگه تو خونه و زندگی نداری؟

یک لحظه بغض ، گلویم را فشرد خواستم به دروغ بگویم که برای مهمانی آمده ام که نتوانستم….

من : کدوم زندگی…..!

پریسا : ای وای…..قربونت برم….چیزی شده؟

من : هیچی….ولش کن….مهم نیست….تو چکار می کنی؟ آقات خوبه؟

پریسا : هی….تمنا….زندگیم جهنمه….همش جنگ و دعوا داریم….

من : آخه چرا؟

پریسا : اون همش بهم شک داره….می دونی که….بخاطر اتفاقی که توی دوستیمون افتاد….

من : عجب آدم مزخرفی!!!!

پریسا : نمی دونم….فکر کنم بهتره طلاق بگیریم….12338_607028026004127_1689439064_n

من : نه نه….طلاق چرا…..

پریسا : اشتباه کردم…کاشکی از اول باهاش آشنا نمی شدم….همیشه دلم می خواست مثل تو و سپهر….یه مرد خوبم نصیب من بشه!

من : بمیرم برات عزیزم….ناراحتم کردی!

پریسا : ببخش تمنا جون…نمی خواستم ناراحتت کنم….

من : خیلی ناراحت شدم….ببینم باردار که نیستی؟

پریسا : نه خدا رو شکر….اگه بچه بود که باید می سوختم و می ساختم….

» می سوختم و می ساختم…..» این جمله چند بار در گوش تمنا تکرار شد….

نگاه غمگینش را به سرامیک کف پذیرایی دوخت و با خودش گفت :

– پس همه زن ها اینطوری ان؟ پس مامان منم سوخته و ساخته و دم نزده؟….بیچاره مامان….بیچاره زن ها…..تا الان فکر می کردم فقط من هستم که زندگیم اینجوری شده ولی پریسا که بدتر از منه زندگیش….یکی بچه داره ، شوهر خوب نداره…..یکی بچه نداره ، شوهر خوب داره….یکی هر دو شو داره….یکی هیچ کدومشو نداره….میشه خوشبختی رو تمام و کمال داشت؟

با صدای پریسا به خودم آمدم :

– تمنا؟ تمنا چرا جواب نمیدی؟!!!

به آرامی گفتم :

– راستی….از سمن خبر داری؟

پریسا : آره….می دونی چیه؟ کار خوبو اون کرد….الان داره درس میخونه….میگه میخواد خانم مهندس بشه!

من : که اینطور….

فکر کنم نیم ساعتی شد که با هم صحبت کردیم ، وقتی تلفن را سرجایش گذاشتم ، مادر گفت :

– تمنا جان از اینکه بچه دار نمیشی از خدا گله نکن….حتما حکمتیه….شاید خدا میخواد شما رو آزمایش کنه….

لبخند گرمی بر صورتم نشست ، احساس کردم آنقدر ها هم که فکر می کردم زندگی بدی ندارم….

بعد از آن ، مادر از روزهای اول ازدواجش گفت ، از بابا گفت….از دعواهایشان…به قول مادر دعوا نمک زندگی مشترک است و مشکلات ، دست اندازی هست که باعث میشه از خواب کسالت بپریم و به خودمان بیایم…

تلاش کنیم تا پیروز بشیم و اگر هم شکست خوردیم و روی زمین افتادیم ، دوباره بلند شیم….

مادر کسانی را پیروز می داند که عاشق هم هستند و نگذاشتند مشکلات ، عشق بینشان را کمرنگ کند…

به آغوش مهربان مادر پناه بردم و خوب فکر کردم….

چرا مادرها همیشه درست می گویند؟!

به اصرار مادر برای هواخوری به پارک نزدیک خانه رفتم ، یک عالمه عشق دیدم که در فضا جریان داشت….

بین بچه ها….بین زن ها و شوهرها….بین والدین و بچه ها….بین انسان ها….بین درختان….بین حشرات کوچک معلق در هوا….بین سبزه ها….بین قلب ها….

بین دو دست….دوست که نزدیک هم روی کف نیمکت پارک قرار داشت ، سرم را بالا آوردم تا چهره کسی را که کنارم نشسته بود و دستش را نزدیک بمن قرار داده بود ببینم….باورم نمی شد….او سپهر بود….

چرا مادرها همیشه ما را غافلگیر می کنند؟!!

لبخند شیرینی زدم و به سپهر گفتم :

– کار مامان بود…آره؟!

سپهر با شیطنت به من نگاهی کرد و گفت :

– من گولش زدم!

خندیدم و دستش را در دست گرفتم ، سرم را روی شانه مردانه اش گذاشتم و گفتم :

– سپهر…اگه من نتونم هیچوقت بچه بیارم چی؟

سپهر من را به خود بیشتر فشرد و گفت :

– فکرشو نکن….

بی اختیار گفتم :

– می تونیم یه بچه رو به فرزندی قبول کنیم….اگه مامانت بذاره…

سپهر : دیوونه!!!!

من : چرا خدا نمی خواد من مادر بشم؟….به نظرت لیاقتشو ندارم؟

سپهر : هیس!!!!!!!

من : خب دلم گرفته….کاشکی دعام برآورده میشد….کاشکی خدا صدامو می شنید….

همانطور که در آغوش سپهر بودم و نجوا می کردم ، صدای رعدی در فضا پیچید و باران تندی شروع به باریدن کرد….

سپهر لبخند گرمی زد وگفت :

– میگن موقعی که بارون میباره…..وقت استجابت دعاست….تمنا فکر کنم خدا دیگه صداتو شنید!!!

من با شوق گفتم : اینطور فکر می کنی؟!!

همانطور در حال خیس شدن زیر باران بودیم که پسربچه ای با لباسی کهنه به سمتمان آمد و برگه های خیس فالش را به سمتمان گرفت و با التماس گفت :

– خانم….آقا…تو رو خدا یه فال بخرید….بخرید…خواهش می کنم….

سپهر اسکناسی پنج هزار تومنی از جیب لباسش بیرون آورد و به پسربچه داد ، پسرک می خواست تمام فالهایش را به ما بدهد که سپهر مانع شد و گفت :

– همه پول واسه خودت عمو جون…ولی ما فقط یه فال برمی داریم…

هر دو دستمان را به سمت برگه های فال دراز کردیم و درحالیکه دستهایمان به هم گره خورده بود ، یک برگه را بیرون کشیدیم، سپهر از من خواست که فال را بخوانم ، در حالیکه قلبم هر لحظه تندتر می تپید فالم را خواندم ….

چرا حافظ همیشه به نیت قلب هایمان آگاه ست؟؟؟

اشک در چشمانم سرازیر شد ، سپهر با کنجکاوی گفت :

– چی اومده؟!!

درحالیکه صدایم از هیجان می لرزید خواندم :

مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید

که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی میآید

 

سپهر دستش را پشتم گردنم حلقه کرد و گفت :

-تمنا گوش کن….آره…. گوش کن به صدای باران!!!!…گوش کن …

اشک هایمان با باران یکی شده بود….

احساس می کردم خدا دارد از لای درختها نگاهمان می کند…..

همان خدایی که عشق را بهمان هدیه داد….

درون وجودم حسی را زنده کرده بود…

حسی شبیه مادر شدن….

دیگر هر چه می خواست بشود برایمان مهم نبود….

چون می دانستیم که خدا ما را در دست راست خود نگه داشته است!!!!

 

پایان

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.