قسمت یازدهم – داستان صدای باران

24

قسمت یازدهم 

سپهر چتر را پشت سرش انداخت و محکم در آغوشم گرفت ، حس کردم دنده هایم در حال له شدن است ، خواستم آخی بگویم ولی حتی نفسم هم بالا نمی آمد ، نگاهم به پیرمرد اخمویی که از آنجا رد می شد افتاد ، با ملامت نگاهمان می کرد ، شانس آوردم که سپهر تصمیم گرفت رهایم کند ، تمام سر و لباسمان خیس شده بود ، سپهر با خوشحالی گفت :

– ببینم حاضری هنوزم نقش بازی کنی؟

با ملایمت گفتم :

– آره…نقش واقعی خودم رو بازی می کنم….!

سپهر با هیجان گفت : می یای فردا بریم تهرون؟

سرم را پایین اندختم و چیزی نگفتم . سپهر با نگرانی علت ناراحتی ام را پرسید ، نمی خواستم درباره پریسا و سمن به او چیزی بگویم بنابراین گفتم :

– فردا نه…یه هفته دیگه بریم بهتره!

سپهر اینقدر هیجان زده بود که حتی علت این معطلی را هم نپرسید ، برای نهار به رستوران نزدیک آنجا دعوتم کرد منم از خدا خواسته ، با شوق فراوانی که در صدایم بود گفتم :

– قبوله!!!

***

وقتی به خانه برگشتم تقریبا شب شده بود ، اینقدر از ساعاتی که با سپهر گذرانده بودم هیجان زده بودم که دلم می خواستم تمام اتفاقات را برایش تعریف کنم ، وارد شدن به خانه مثل همیشه با سر و صدا همراه بود.

– پریسا………..پ…ری…سا!…خانو می ؟….پریسا جونم؟

همانطور به پریسا پسوند های عجیب اضافه می کردم و لباس هایم را عوض می کرد که صدای گریه هایش از اتاق عقبی به گوشم خورد ، ناگهان نگران شدم و با پریشانی به سمت اتاق دویدم ، پریسا در حالیکه خودش را جمع کرده بود روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا گردنش بالا کشیده بود ،

صورتش بر افروخته و خیس بود ، هنوز داشت گریه می کرد حتی با دیدن من هم سعی نکرد اشک هایش را پاک کند ، با تعجب جلو رفتم و لبه تخت نشستم ، به موهای پریشانش دست کشیدم و گفتم :

– قربونت برم…چی شده پریسا؟! چرا داری گریه می کنی؟

بی آنکه چیزی بگوید به شدت گریه ش افزوده شد ،

داشتم دیوانه می شدم یعنی دردش چه بود ، حدس زدم شاید دوباره با دوست پسرش دعوا کرده برای همین گفتم :

– دوباره با رامین حرفت شده؟!

پریسا با ناراحتی گفت:

– نه…از دست خودم ناراحتم!

من : واسه چی؟ مامان خوشگلی مثل تو که نباید اینقدر گریه کنه…واسه بچت خوب نیست!

پریسا : کدوم بچه؟!!…کدوم…

دوباره اشک هایش سرازیر شد ، اخمی کردم و گفتم :

– منظورت چیه؟ همون بچه خان رو میگم دیگه…

پریسا آهی کشید و به آرامی گفت :

– سقطش کردم…

با ناباوری گفتم :

– چیکار کردی ؟!…واسه چی ؟؟ دیوونه شدی؟ می دونی ممکن بود بمیری؟

پریسا با کلافگی گفت : می دونم…ولی حالا که نمردم…شانس آوردم زنه کارش رو بلد بود!

با حرص گفتم :

– بخاطر اون مرد اینکار رو کردی آره؟…من اگه جای تو بودم هیچوقت اینکار رو نمی کردم!

وقتی سرزنش هایم تمام شد از اتاق بیرون رفتم ، پریسا دیگر گریه نمی کرد ، نمی دانم کار درستی کردم سرش داد کشیدم یا نه…

ولی کاش بچه را سقط نمی کرد.

***

به کوله سمن اشاره کردم و گفتم :

– واقعا همش همینه؟

بینی اش را بالا کشید و گفت :

– پ…چی؟ مگه یه دختر فراری چقدر وسایل داره؟ همه زندگی من توی این کوله س…

سرم را تکان دادم و از پله ها بالا رفتم ، قبلا درباره سمن با پریسا صحبت کرده بودم ، پریسا هم موافقت کرده بود که سمن به عنوان هم خونه با ما زندگی کند ، قبل از اینکه زنگ خانه را بزنم به سمن که مشغول خاراندن صورتش بود نگاهی انداختم و گفتم :

– یادت نره سلام کنی…این پریسا خیلی به این چیزا حساسه…من بهش نگفتم که تو فراری هستی…گفتم دانشجویی باشه؟

سمن نیشخندی زد و گفت :

– باشه مامی جون…چقدر تو سفارش می کنی !! یه بار گفتی …گفتم چشم.

بی آنکه جوابش را بدهم زنگ را فشردم ، پریسا در را باز و با خوشرویی از ما استقبال کرد. دلم به حال پریسا می سوخت ، احساس می کردم از وقتی بچه را سقط کرده رنگ پریده و لاغر شده است ، باید خدا رو شکر می کرد که به سرنوشت این دو تا دختر گرفتار نشدم حداقل آنقدر خوش شانس بودم که سپهر را داشتم.

بعد از کمی صحبت و سوال پیچ شدن سمن بوسیله پریسا ، نهار خوردیم ، سمن خیلی زود توانست با پریسا ارتباط برقرار کند حتی ظرف های نهار را هم شست ، کلا دختر زودجوشی بود و در هر جمعی خودش را خوب نشان می داد .

بعدازظهر هم همگی پای تلویزیون نشستیم و فیلم بربادرفته را نگریستم ، اشک های پریسا دوباره سرازیر شده بود ، من تخمه می شکستم و سمن بی آنکه عکس العملی نشان دهد صاف به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود …

چند روز دیگر هم سپری شد ، و موعد رفتن من همراه سپهر به تهران فرارسید .از روز قبل تمام وسایل هایم را جمع کردم و همه را در اتاق چیدم …،و شب هم با بچه ها رفتیم به یک رستوران و شام را انجا خوردیم ،بعداز ان هم به یک پارک رفتیم و من تا جایی که میتوانستم خنداندمشان ،در اخر هم خسته و کوفته به خانه برگشتیم .

صبح بعد از صبحانه واماده کردن لباس هایم خودم را روی مبل ولو کردم که با قیافه های ماتم زده ی پریسا و سمن روبه رو شدم ..

پوفی کردم و با خشمی ساختگی گفتم :

_چیه ؟ !!چتونه چرا اینطوری زل زدین به من ؟ مگه قراره دیگه منو نبینین ؟ پاشین خودتونو جمع کنین تا نزدمتون !!!

_ (سکوت)

_میشه بگین چتونه ؟؟؟

_دلمون برات تنگ میشه ….

_وای خدای من ما الان تو قرن 21 هستیم ..با شما میاین یا من میام دیگهه..این که دیگه ناراحتی نداره بابا …….

پریسا: تاره داشتم به وجود نحست عادت میکردم

_ارهههه !!!!!…فکر کردم واقعا ناراحتییی!!

جدی شدم و گفتم :

_ببینین بچه ها هر وقت ،هروقت هر اتفاقی افتاد به من خبر میدین ..فهمیدین چی گفتم هر اتفاقی …در ضمن سعی کنید همخونه های خوبی برای هم باشین …

سمن_ تو نگران نباش ما میتونیم با هم کنار بیایم …

_اون که صد در صد ولی من گفتم ..نبینم به هفته نکشیده زنگ بزنین که دعواتون شده هااا گفته باشم ..

پریسا :حالا اون رو ولش کن ،میخواهی واقعا با سپهر ازدواج کنی ؟؟؟

_اوممم ..اره همه ی فکر هامو کردم ..اگه این رو نگیرم کسه دیگه ای منو نمیگیره باید هرجور شده خودم را بهش بندازممم

_سمن : حالا این داماد بدبخت کی میاد دنبالت ؟؟

_فکر کنم الان هاست که دیگه پیداش شه ..

من میرم دستشویی بچه هااا

_اه ..اخه اینم گفتن داشتتت ؟؟

داشتم دست هایم را میشستم که صدای سپهر را شنیدم ،سریع دست هایم را شستم و خودم را توی ایینه نگاه کردم ،در را باز کردم با دو وارد هال شدم که دیدم سپهر دسته ی یکی از چمدان هایم را گرفته و دارد از در خارج میشود .

با صدای بلند سلام کردم که همه شان به طرفم برگشتن ،و سپهر جواب سلامم را داد و گفت که زودتر اماده شوم.یه لبخند ژکوند زدم و روبه سپهر گفتم : تا تو چمدون رو ببری پایین من هم لباس هام رو میپوشم .

وقتی سپهر رفت به طرف اتاق رفتم و همانطور که لباس هایم را میپوشیدم با صدای بلند شروع به صحبت کردم :

_دیگه سفارش نکنم ها ،، هم دیگر رو اذیت نمیکنین ..هوای هم دیگر رو هم داشته باشین … وقتی رسیدم بهتون زنگ میزنم .

شالم را از روی تخت برداشتم و برگشتم که با دیدن پریسا و سمن که به من زل زده بودن ،جیغ بلندی کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم .

_اه دیونه ها ترسوندینم .

_اه ،نازک نارنجیی .. اخه ماهم ترس داریم ؟؟

_با این قیافه هایی که شما به خودتون گرفتین هر کس دیگه ای هم بود می ترسید.ولش کنین بیاین بریم پایین .

با هم رفتیم پایین .

به طرفشان رفتم و سخت در اغوششان گرفتم وبعد از گفتن رسیدم با هاتون تماس میگیرم سوار تاکسی شدم .

تمام طول راه را به این فکر میکردم که چگونه با پدرم روبه رو شوم .از قبل با پریسا و سمن صحبت کرده بودم و بهشان گفته بودم که دوست ندارم بیایند فرودگاه …برای همین بدون دردسرسوار هواپیما شدیم .

وقتی روی صندلیم نشستم با نگاه سپهر به طرفش برگشتم که بادیدن لبخندش من هم ناخوداگاه لبخندی به رویش زدم .

تمام طول مسیر را با حرف هاو جوک های سپهر سپری شد .

وارد فرودگاه مهراباد که شدیم ،بعد از تحویل چمدانهایمان با صدای زنی که اسمم را صدا میزد به عقب برگشتم وبادیدن مادرم دست سپهر را رها کردم و در اغوشش قرار گرفتم .بعد از ان نوبت دختر عمه ام و عمه ام بود و در اخر نوبت به پدرم و شوهر عمه ام رسید .

با کمی مکث پدرم را در اغوش گرفتم … مدتی که در اغوش همدیگر بودیم که با صدای شوهر عمه ام که میگفت :ول کن عروس گلم رو به خودمان امدیم و از هم جدا شدیم .

همان روز که رسیدم به سمن و پریسا هم زنگ زدم و خبر رسیدنم را بهشان دادم .

خانواده عمه هم همراهمان به منزل ما آمدند،به خانه که رسیدم در حالی که از زیادی آشناها وفامیل در خانه مان گیج شده بودم،فکر کردم:این جا چه خبره؟!…صدای آشنایی را شنیدم که گفت:تو ….تو آدمی آخه؟! نه یه خبری! نه یه زنگی؟ فک کردی اون اس ام اسای تلگرافی که میزدی قبوله؟!گذاشتی رفتی شوور کردی فک کردی من دست از سرت بر میدارم؟!

با خنده به الهام نگاه کردم چقدر آن روزهای گشت وگذارم با الهام دور به نظر می رسید!

جلو تر آمد و محکم در آغوشم گرفت و زیر گوشم گفت:فک نکن از دلم دراومده جولو مردم نمیشه به حسابت برسم!خصوصا اون شور جونت که زل زده به ما و درهمین حین نیشگونی از پهلویم گرفت و به صورت درهم رفته ی من لبخند زد!

الهام بود دیگر!

_الهام این جا چه خبره؟! مامان فقط گفت مهمون داریم! البته با حرص!

الهام:یعنی نفهمیدی؟! می خوان امروز عقدتون کنن!

_نه!

الهام:آره! مامانتم راضی نیست هنوز،مثل این که به خاطر تو قبول کرده،….اوممم دست راستت رو سرما!

با سختی سپهر را پیدا کردم داشت با سرخوشی سربه سر پسرعموهایش می گذاشت!

آرام گفتم:سپهر جان!

از جمع که دور شد دستش را کشیدم و بردمش سمت اتاقم و در را بستم

با موذی گری لبخندی زدو گفت:حالا عزیزم ،چه عجله ای بود؟! بده هااا الان جلوی چشم اون همه آدم!

_سپهر!

سپهر:باشه!ریلکس!حالا بگو چی خاطرِ همایونی خانومم و مکدر کرده؟!

_تو می دونستی مامان اینا برنامه نامزدی چیدن؟!

سپهر جدی شدو گفت:راستش نه، ولی حالا چیزی ِ که شده،نمیشه این همه مهمون و فرستاد رفت که!

_نباید با ما یه هماهنگ می کردن؟!

سپهر:می خواستن سورپرایزمون کنن!ناراحت نباش دیگه!

_من نه لباس دارم!نه آماده ام!

سپهر نگاهش را دزدید و گفت:لباسات و…..مامان و ارغوان برات گرفتن…حلقه ها رو هم خودمون قراره فردا بریم بگیرم!

حس کردم از عصبانیت گر گرفتم! مادرم حق داشت که دلش نمی خواست با این خانواده وصلت کنیم! ولی بعد افکارم با نگاه کردن به چهره مظلوم سپهر که تا حالا ندیده بودم(!) دود شد! به قول الهام:وا دادم!

***

مراسم بهتر از آن چه که فکرش را می کردم پیش رفت…لباس دکلتۀ نباتی رنگم که به سلیقه ارغوان بودهم مورد پسندم واقع شد! ولی تا آخر مراسم بازهم کمی عصبی بودم!….ولی خودم را کنترل کردم!..آخر شب بعداز رفتن مهمان ها در کمال ناباوری دیدم که صحبت زمان برگزاری عروسی شد! و عمه یک ماه دیگر را پیشنهاد دادو پدرم هم قبول کرد!!!سپهر و پدرش هم چیزی نگفتند و مادرم مثل من با حرص به قول و قرار هایشان خیره شده بود،عمه خانم داشت از همان اولش مادرشوهر بازی در می آورد!

ادامه دارد 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.