لبخند تو شعری از احمد رضا احمدی

Untitled-1

images (8)

لبخند تو

برای شهره

شعر از: احمد رضا احمدی

لبخند تو در پائیز چنان توان یافته بود که می توانست

جاده ها را از ابر خنثی کند
زمان را در گیسوان و لبخندت حبس کرده بودی
راه آهن ها با قطارها خداحافظی می کردند
که در کنار تو در عکس یادگاری جای بگیرند
آسمان در دستان تو بود
اغراق نمی کنم
می توانی از ابرها بپرسی
خشم و حسد و بره های سفید
چنان در کنار تو به خاکستر بدل شدند
که من نمی توانستم از دو قدمی تو، تو را صدا کنم
ابر که پیشکسوت باران بود
تو را دوباره سجده کرد
گمانم شب تقوای باران بود
که بر ما باریدن گرفت
همانگونه که تو را در باران صدا می کردم
شب و زمان را فراموش کردم
سخن از گندم می گفتم
حرفی از خشکسالی نمی گفتم
لبخند پسرکی که راه خانه گو کرده بود
و در دستانش نان گرم داشت
پسرک را صدا زدم
و او گازی به نان گرم زد
و لبخندش گم شد
من نیز چون آدمیانی که در انتهای کوچه در انتظار مرگ بودند
نمی دانم حاصل این عمر من چه بود
تمام بوته های گندم قد و قواره شان بلتدتر بود
اسبان از من تند تر می دویدند
که ناگهان تو در انتهای کوچه مرا صدا کردی
گفتی شکیبا باش ، نوازنده قول داده آهنگی بنوازد
نوازنده سراسیمه رسید سازش را کوکی کرد
و نواخت …
گفتم: تا پایان بنواز
فقط آرام آرام بنواز
می ترسیدم که تو از خواب بیدار شوی

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.