قسمت دهم : داستان صدای باران

داستان دوم

قسمت دهم 

مثله خبرنگارا حرف میزنی!!!چه احساسی از مادر شدن دارید؟

-خیلی شنگولیا….

بعد با هیجان نشستم رو تخت و گفتم:

-ببینم نکنه بچه رو قبول کرده هان؟

خنده ی تلخی کرد و گفت:

-نه بابا…از این خبرا نیست…فقط تصمیم گرفتم دیگه خودم رو به خاطرش ناراحت نکنم… دیگه اتفاقیه که افتاده…نمیتونم که همش بشینم و غصه اشو بخورم….

-کار خوبی میکنی….

دیدم کم کم داره گریه اش میگیره…زدم به چشتش و گفتم:

-قرار نشدا!!!!بس کن…حالا بخند…من دوست ندارم بچه ات اخمو باشه ها…بخند…افرین…

یکمی باهاش حرف زدم وقتی دیدم حالش بهتر شده با زبون بی زبونی گفتم بره بیرون… وقاعا نیاز به خواب داشتم… تصمیم گرفتم دیگه نرم شرکت… حالا که همه همه چیو میدونن دیگه موندن من اینجا چه لزومی داره؟…چشمامو بستم و لحظه ی اخر به این فکر کردم که میتونم فراموشش کنم؟…بعید میدونم…

******

نگاهمو به دور و اطراف پارک انداختم… خبری از سمن نبود… احساس کردم گوشیم رو ویبره رفت…. از تو جیبم درش اوردم…سپهر…. نمیخواستم جواب بدم ولی دلم نیومد ریجکت کنم…

-الو؟

با صدای ارومی جواب داد:

-سلام…

اروم تر از خودش جوابشو دادم… چند دقیقه سکوت و دوباره:

-چرا امروز نیومدی شرکت؟

-باید بهتون جواب پس بدم؟

-نه…فقط…

-دیگه نمیام…شاید برگشتم تهران…سوال دیگه؟

با صدای بلندی گفت:

-چی؟…

هیچی نگفتم…

-مگه دست خودته؟

-ببخشید پس دست کیه؟نکنه باید قبلش از شما اجازه بگیرم؟

-تو حق نداری بری…. چرا به من فکر نمیکنی؟

-واسه ی چی باید به شما فکر کنم؟…مگه شما کی هستین که من بهتون فکر کنم…؟

-تمنا من دوستت دارم…

با اینکه ته دلم قیلی ویلی رفت ولی بازم عصبانی شدم:

-این همه مدت منو بازی دادی حالا میگی دوستت دارم؟

-من تو رو بازی ندادم…اصلا قرار نبود اینجوری بشه…قرار نبود من عاشقت بشم…ولی تو همه رو دیوونه ی خودت میکنی دختر…

دیگه نمیدونستم چی بگم فقط فکر فرار بودم…حالا که اون با همه ی غرورش داره اعتراف میکنه اگه یکم دیگه ادامه بده منم طاقت نمیارم…

-ببخشید من کار دارم باید برم…

چند دقیقه بعد صدای سرد و ناراحتش تو گوشم پیچید:

-حرف اخرته؟

چیزی نگفتم…معلومه که نیست…

-تمنا پرسیدم حرف اخرته؟

-بله…حرف اخرمه…

گفتم ولی ای کاش نمیگفتم… تقصیر اونم بود… خوب اگه منو بازی نمیداد اگه از همون اول راستشو میگفت الان وضعیت اینجوری نبود… شاید اگه راستشو میگفت من کم کم عاشقش میشدم…. همش تقصیر خودشه…با صدای بوق بوق از فکر بیرون اومدم و گوشی رو قطع کردم…قطره اشکی رو که اماده ی چکیدن بود پاک کردم و سمت نیمکت همیشگی راه افتادم… هنوزم از سمن خبری نبود…نیم ساعت میشینم اگه نیومد میرم… اصلا حوصله ندارم بهش زنگ بزنم…شدیدا توی فکر بودم که با صدای پخخخخ از جام پریدم…به سمن که داشت غش غش میخندید نگاه کردم…

-غرق نشی دختر!!!!

-سمن تو نمیتونی مثله ادم بیای؟سکته کردم دختر!!!!

هنوز داشت میخندید…خوش به حالش با این همه مشکلات چه قدر راحت میخنده…کاش منم اینجوری بودم…

یکمی با سمن حرف زدم…قبلا درباره ی مشکل پریسا بهش گفته بودم…میخواستم یه جوری بکشونمش تو خونه پریسا ولی خوب فعلا حس و حال نقشه کشیدن واسشو نداشتم…بعد از کمی حرف زدن پاشدم. دلم نمیخواست برم خونه…میخواستم یکم قدم بزنم… نمیدونم چه قدر رفتم…ولی وقتی به خودم اومدم که حسابی از پارک دور شده بودم…یکم دور و برمو نگاه کردم وقتی فهمیدم کجا ایستادم برگشتم که برم سمت خونه…که دستی بازوم رو کشید…برگشتم ببینم کیه که نگام تو نگاه خوشرنگش گره خورد…

 

 تمنا…؟! اینجا چکار می کنی؟

هنوز نگاهم بهش خیره مانده بود ، توانایی جواب دادن نداشتم…

خودم هم نمی دانستم چگونه به اینجا آمدم ، نگاهی به ساختمان شرکت انداختم و بی آنکه چیزی بگویم سرم را پایین انداختم ، سپهر که از دیدن من شوکه شده بود با تعجب گفت :

– با حرفهایی که صبح بهم زدی …دیگه فکر نمی کردم ببینمت!

سرم را بالا گرفتم و درحالیکه نگاه اشک آلودم را نثارش می کردم گفتم :

– اون حرف آخرم نبود…

لبخند محوی روی صورتش نشست ، چقدر دلم می خواست به آغوشش پناه ببرم.

سپهر با نگرانی گفت :

– واقعا می خوای برگردی تهرون؟!

لب هایم لرزید ، از آن روز که به حالت قهر او را ترک کردم همش به این فکر می کردم که جدا از اینکه کیست چقدر دلم می خواهد بقیه عمر را با او باشم ، به او تکیه کنم و عشق بورزم…

صدای رعد خفیفی در فضا پیچید ، سپهر نگاهی به ابرهای سیاه بالای سرمان انداخت و گفت :

– لطفا منو ببخش تمنا…من خیلی دوست داشتم …مجبور شدم که بهت دروغ بگم !!! بگو که منو می بخشی!

اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند ، سپهر چقدر ناامید بود ، باید از احساسم بهش می گفتم ، همان احساسی که با گرفتن دست هایش ، با گره خوردن نگاهمان و با خنده هایش در وجودم حس می کردم .

با بغض گفتم :

– سپهر من…

حرفم را ناتمام گذاشت و گفت :

– می دونم…می دونم نمی تونی منو ببخشی…اصلا هر چی بگی حقمه…

پوفی کشیدم و گفتم :

– من دلم نمی خواد…

دوباره حرفم را قطع کرد و ابراز ندامت کرد ،

دلم می خواست دهنش را با یک چسب بزرگ ببندم ، می خواستم بهش بگم من دلم نمی خواد دیگه به خودم دروغ بگم ولی اون…

سپهر : می دونم…تو دلت نمی خواد دیگه منو ببینی…آره….حق با توهه!

با خشم به چهره پریشانش نگریستم ، اگر می شد با پتک به سرش می کوبیدم ،

بیچاره داشت هذیان می گفت ، دستم را به نشان کشیدن زیپ ، جلوی دهانم حرکت دادم ، بیچاره از این حرکت من جای خورد و یکدفعه ساکت شد ، داشت با چشمان از حدقه در آمده ش بمن می نگریست ، گونه هایم از خجالت داغ شد ، سپهر همچنان با تعجب نگاهم می کرد.

سپهر : چی؟ زیپ دهنم رو ببندم؟!!

آنقدر لحنش بهت زده بود که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم حتما پیش خودش فکر می کرد من چقدر بی ادبم!

سپهر : داری بمن می خندی؟!

من : آره…به توی بیچاره!

سپهر : من بیچاره ام؟!

من : سپهر…لطفا اینقدر منو خنده ننداز….

سپهر : چی اینقدر خنده داره؟!!

من : اینکه …اینکه…

ناگهان زبانم قفل شد ، چقدر سخت بود که احساسم بگویم ، رعد و برق عجیبی زد طوریکه از ترس خودم را به سپهر چسباندم ، سپهر لبخند کشداری زد و گفت :

– ترسیدی؟!

اخم آشکاری کردم و چیزی نگفتم ، شروع کرد به خندیدن…

با ناراحتی گفتم : داری بمن می خندی؟!!

با بدجنسی گفت : آره…قیافت خیلی دیدنیه…ببینم اینقدر از رعد و برق می ترسی که حاضری بیای تو بغل کسی که ازش متنفری؟ خدا کنه تا ابد رعد و برق بزنه!

کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم :

– هیچم اینطور نیست!

سپهر خندید و گفت : یعنی از رعد و برق نمی ترسی؟!

با شجاعتی که برای خودم هم عجیب بود در چشمانش زل زدم و گفتم :

– منظورم این بود که اگه از کسی متنفر باشم هیچوقت نمی رم توی بغلش!!!

سپهر با ناباوری بمن نگریست ، انگار داشت معنی حرفم را پیش خودش تجزیه و تحلیل می کرد.

مدتی نگذشت که لبخند عمیقی روی صورتش نقش بست ، دستش را جلو آورد تا دستانم را بگیرد که بارش ناگهانی باران این فرصت را ازش گرفت ، دستپاچه شده بود و دنبال چترش می گشت با اینکه چتر در دست چپش بود!

با تاسف سری تکان دادم و چتر را بهش نشون دادم ، هنوز هم همان لبخند روی صورتش بود ، چتر را باز کرد و بالای سرمان گرفت ، برای اینکه خیس نشوم جلوتر آمدم ، نفس های گرمش به صورتم می خورد ، نگاهمان در هم گره خورده بود و هیچکدام تمایلی به انکار عشقمان نداشتیم.

صدای بارش باران روی سقف چتر در گوشم می پیچید ، سپهر دستم را گرفت و گفت :

– ببینم…منظورت این بود که تو …منو بخشیدی؟!

دستانم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم :

– دیوونه!!! من دوستت دارم…خیلی هم دوستت دارم!

با ناباوری گفت :

– چی گفتی ؟ درست شنیدم؟ تمنا تو چی گفتی؟!

خندیدم و بلند گفتم :

– دوستت دارم سپهر…من عاشقتم!

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.