در سفر به گرجستان

صفحه بانوان1

قسمت آخر ( سوم)

بعد ش به من گفت که سرو صدا راه نندازی ها زن من داروی بیحسی  آوردم ولی بیهوشی نتونستم گیر بیارم بعد از سلول بیرون رفت و در رو قفل کرد من و اون جوون موندیم و خلاصه بچه رو از شکم من بیرون آورد …بیهوش نبودم و خیلی درد کشیدم ولی از ترسم صدام در نمی اومد وقتی بچه رو درآورد انداخت توی یه کیسه پلاستیکی و سرش رو بست و پرت کرد توی سطل آشغال ………………

زن جوان ( شمسی خانم) در این مرحله دیگه بریده بود …به سختی می تونست حرف بزنه ازش خواستم که کمی استراحت کنه و گارسون رو صدا کردم و یه قهوه براش سفارش دادم …دلم می خواست خیلی سوال ها ازش بکنم ولی نمی خواستم رشته صحبتش رو با حرفام پاره کنم …هر چند که حالا اون دیگه بریده بود و من نمی دونستم چطور میشه بهش کمک کنم ، دلم می خواست یه صحبت دیگه وسط بکشم و ازش بخوام که دیگه در آنمورد صحبت نکنه …ولی یه چیزی ته دلم من رووامیداشت که سکوت کنم و بزارم همه  داستان زندگیش رو بهم بگه …… اون زن جلوم نشسته بود و میدیدم که چطور دستش داره میلرزه و نمی تونه که حتی که سیگار رو نگه داره ….قهوه رو آوردند و من گفتم: کمی از این قهوه بنوشید …حالتون بهتر میشه ….بعد سکوت کردم ….

فنجان قهوه را برداشت و کمی نوشید و به من خیره شد و گفت: می دونید چرا این حرفامو رو به شما دارم می گم؟؟

گفتم : نه نمی دونم …چرا؟

چون گفتید نویسنده هستید ، دلم می خواد این رو بنویسید تا هر کسی که می خونه ببینه که چطور معجزه مسیح به من زندگی دوباره داد  … قول می دید ؟ دلم می خواد که هر کسی که مشکل داره بدونه که مسیح به کمکش میاد …. «مسیح ناجی همه دردمند هاست «….!

برای اینکه از صحبت دور نشه سریع میان حرفش پریده و با یک  تبسم گفتم: شمسی خانم ما که هنوز به قسمت معجزه نرسیدیم، داستان هنوز نیمه کاره مونده …شاید اگر معجزه شما به من اثبات شه… من هم در اینمورد فکر کنم..!

نگاهی به من کرد و گفت : ما آدمها همیشه دنبال جواب می گردیم ….اگه یه چند دقیقه صبر کنید به جوابتان می رسید…

بعدش ادامه داد:

من تقریبأ پنج ماه و نیمه حامله بودم ، وقتی که دکتر ( همون جوون زندانی منظورمه) بچه رو از شکمم بیرون آورد ، من کاملأ بهوش نبودم ولی خوب توی بیداری و خواب بودم انگار ولی وقتی صدای خش و خش پلاستیک رو شنیدم برگشتم و دیدم که چطور بچه ام رو توی پلاستیک پیچید و انداخت تو سطلی که اونجا بود ….بعدش دیگه چیززیادی یادم نمی یاد فقط وقتی بیدار شدم دیدم هنوز توی انفرادی هستم و یه چند تا پتوی کثیف و کهنه روم کشیده بودند …دریچه باز شد و یکی از مأموران زن از دریچه نگاهی به داخل انداخت و گفت: بیدار شدی بالاخره …؟

من اصلأ نای حرف زدن نداشتم دررو باز کرد و یک سینی غذا رو از گوشه در هل داد تو و با یه لحن مسخره ای گفت

: شما ها حتی توی زندون هم از کثافت کاری هاتون دست نمی کشین ..پاشو غذات رو بخور …

بعد در رو بست و دوباره یه نگاه شماتت باری از دریچه به من انداخت و دریچه رو بست …خیلی ضعیف بودم و نمی تونستم که تکون بخورم ولی هر طوری بود پاشدم و خودم رو کشون کشون به سینی غذا رسوندم …باید غذا می خوردم چون خیلی ضعیف شده بودم ….عصر آنروز علی اقا آمد و یک سری دارو برام آورد، یک سری مسکن و چرک خشک کن و این حرف ها نمی دونم دلم می خواست بیاد توی سلول من و یه دست نوازشی به سرم بکشه …بدجوری نیاز داشتم که کمی مورد محبت قرار بگیرم …راستش یه طورهائی هم بهش عادت کرده بودم و هم دوستش داشتم البته تا زمانی که شروع کرد من رو دور چرخوندن …ولی اون خیلی بی تفاوت فقط دریچه رو باز کرد و با یه صدای دستوری گفت : بیا این دارو ها رو بگیر و طبق نوشته بخور …

من گفتم: خیلی درد دارم نمی تونم تا دم در بیام و اون هم فقط داروها رو که توی یه کیسه پلاستیکی بودند انداخت از دریچه پائین و با یه بدخلقی گفت: هر وقت خواستی برشون دار و بعد دریچه رو بست و رفت .

نمی دونم چرا ولی آنقدر دلم به حال بدبختی خودم سوخت که نشستم و یک شکم سیر گریه کردم ،آنقدر ضعیف شده بودم که از فرط گریه زیاد  بیهوش شدم وقتی بیدار شدم درد شدیدی داشتم کشان کشان رفتم و کیسه رو برداشتم و سعی کردم با چشمای خسته و در نور بسیار ضعیف سلولم روی قرص ها رو بخونم ، بعد دو تا از مسکن ها و دو تا از چرک خشک کن ها رو خوردم ….

شمسی خانم آه بلندی کشید و کمی خودش رو توی جاش جا به جا کرد و ادامه داد

: آره اوضاع همینجوری بود تا یک هفته بعد که یک مأمور زن آمد در رو باز کرد و بدون توضیح گفت: پاشو خودت رو جمع و جور کن برمیگردی به بند …

به زور از جام بلند شدم ، برگشتن به بند در حقیقت به شیرینی این بود که بگویند آزاد شده ام …حداقل کسی را می دیدم و با کسی حرف می زدم و از تنهائی در می آمدم ….از اونجائی که خون زیادی از دست داده بودم و شرایط  خورد و خوراکم اصلأ خوب نبود خیلی رنگ و رو پریده و ضعیف شده بودم فقط با خوردن مسکن ها دردم کمتر شده بود ولی تمام بدنم کرخت بود …خلاصه به زحمت بلندشدم و چادرعدالت نشانم رو روی سرم انداختم از سلولم بیرون آمده و به دنبال مآمور که زن بسیار چاق و کوتاه قدی بود و تند تند راه می رفت و مدام به من دستور میداد که زودتر راه برم، افتادم در طول راه یکی دو بار نقش زمین شدم چون نای راه رفتن نداشتم  به هر حال به بند رسیدیم …وقتی زن های هم بندی مرا باآن حال نزار دیدند هر کدام جلو آمدند تا مرا کمک کنند توی اتاقی که من چند هفته پیش بودم یک زندانی جدید اضافه شده بود، دختر جوانی  که خیلی درس خونده به نظر می رسید و خارج رفته بود با اینکه من رو نمی شناخت خیلی کمکم کرد تا حالم خوب شد،او ل ها خجالت می کشیدم ازش بپرسم چرا توی زندونه ولی یکی از هم بندی ها یکبار گفت که » شمسی حواست رو جمع کن این دختره یه مرتده …کافر شده لامذهب شده ……بعد از اون بود که فهمیدم چرا همیشه از مسیح و بخشش و معجزه های مسیح برام حرف میزد ، …

آره  فهمیدم یک نوکیش مسیحی است و به همین جرم هم دستگیر و روانه زندان شده بود ….او به من خیلی کمک کرد و دوستان خوبی شدیم و در خلال این مدت چیزهای زیادی از مسیح و مسیحیت به من آموزش داد و من آموختم که چگونه برای فراموش کردن یا مقابله با درد و بیچارگی خود ازمسیح کمک بگیرم ….

از او پرسیدم: از علی آقا چی ؟ خبری نشد؟

گفت: نه، اون دیگه سراغ من رو نگرفت …

پرسیدم : پس پول از کجا تهیه میکردید؟

  همین خواهر مسیحی من » فرشته» به من کمک مالی می کرد اون از خانواده پولداری بود و من دیگر مجبور نبودم که برای چیزهائی که در زندان احتیاج داشتم تن به آن شرایط قبلی بدهم….

بعد کمی مکث کرد و گفت: این اولین معجزه در زندگی من بود، همین معجزه مرا واداشت که در همان زندان بطور مخفیانه به دین مسیح رو بیاورم و برای رهائی از زندان و رسیدن به آرامش از مسیح کمک بگیرم…

خوب بعد چی شد؟

«جرم» فرشته در موقع  دستگیری تغییر دین بود و حکم «ارتداد» را  گرفته و به  اعدام محکوم شده بود، در انتظار اجرای حکم بود ولی با همه اینها به دلیل ایمان و عقیده اش در همان زندان هم به کسانی که راهی برای آرامش و رهائی می جستند از مسیح و معجزاتش می گفت ، دختر بسیار جسوری بود …با اینکه به اعدام محکوم شده بود ترسی از مرگ نداشت و می گفت که حضرت عیسی نیز با آغوش باز از مرگ استقبال کرده بود و مرگ راهی است برای رسیدن به خدا………

البته بودند زنانی در بند که از او فاصله می گرفتند و او را مرتد می دانستند ولی باورتان می شود » فرشته» با آنها هم مهربان بود و از گوشه و کنایه های آنها اصلأ خرده به دل نمی گرفت …و گاهی که من با بعضی از هم بندی ها سر او جرو بحث می کردم مرا به کناری می کشید و می گفت : زمان لازم است تا همه به معجزات مسیح آشنا شوند و بعد می نشستیم و تا ساعت ها از هر آنچه در کتب معجزات مسیح و انجیل خوانده بود برایم تعریف می کرد….فرشته تنها زندانی بود که از آنچه بر من گذشته بود در زندان باخبر بود….از صیغه گرفته تا سقط جنین و انفرادی و….ما با هم هم صیغه خواهری خواندیم و باید بگویم که فرشته حکم خواهری را داشت که من عمری را در حسرت داشتنش بودم ….البته من یک خواهر دارم ولی میان فرشته و اون خواهری که از یک پدر و مادر زاده شدیم تفاوت مثل زمین تا آسمونه …

یک سیگار دیگه روشن کرد و جرعه ای از قهوه اش را نوشید، توی چشمای گود رفته اش حبابی از اشک  بود با پشت دستش  اشکاش رو پاک کرد و با یه صدای بیروحی گفت: آره خیلی فرق هست میون خواهر من با دختری که به خواهری قبولش کردم کاش می شد ما قدرتی داشتیم تا خانواده مون رو هم انتخاب کنیم ….پکی عمیق به سیگارش زد…

فکر می کنی اگه میتونستی خودت خانواده ات رو انتخاب کنی ممکن نبود که بد از آب در بیان..؟؟

لااقل اگر خراب از آب در میامدن دیگه نمی تونستم گلایه کنم …ولی حداقل حق انتخاب رو داشتم ..

می تونم بپرسم چرا زندون بودین..؟؟

با صدائی خیلی بی روح گفت: مواد…

کمی مکث کرد سرش را انداخت پایین و چنگش رو فرو برد توی موهاش  و همونطوری که به نقطه ای دور نگاهش رو دوخته بود  خنده تلخی زد و آهی از عمق سینه اش کشید و گفت: وقتی توی یک خانواده بدنیا بیای که تنها اسباب و اثاثیه خونه بچه های قد و نیم قدی باشه که مادرت یکی بعد از اون یکی پس انداخته و سر سفره بزور میشه که حتی واسه یکبار هم که شده سیر از سر سفره پاشی و مجبورت کنن تا هنوز دست چپ و راستت رو نشناخته شوهر کنی تا یه نون خور از سر سفره کم بشه …خوب پسر شاهزاده که نمی یاد خواستگاریت …

وقتی پانزده سالم بود زن مردی شدم که از من یه بیست سالی بزرگتر بود …خوب الان رو نگاه نکنید اون روزها یه بر و روی خوبی داشتم …جوونی داشتم …بعد از عروسی فهمیدم که معتاد هست خوب خیلی زود هم حامله شدم …یکسال بعدش پسرم رو به دنیا آوردم ولی خوب شوهرم مرد زندگی نبود و باید که خودم راه می افتادم توی خیابون ها واسه سیر کردن شکم خودم و بچه طفل معصومم کار می کردم …توی خونه این و اون کار می کردم و پول می گرفتم خوب ما توی پائین محله تهرون زندگی می کردیم طرف های پادگان جی …هر وقت بر می گشتم خونه می دیدم که شوهرم یا خوابه یا یه چند نفر مثل خودش رو هم جمع کرده توی اتاق و دارن تریاک می کشن …همیشه دعوامون می شد و اون میامد و من رو کتک میزد و بزور پول هائی رو که با بدبختی تو خونه مردم کار می کردم ازم می گرفت ….من هم دیگه خیلی خسته شده بودم …یکروز تو یکی ازخونه هایی که همیشه واسه کار می رفتم …خانم خونه که زن خیلی جوون و خوش پوشی بود به و خیلی به من محبت می کرد و همیشه یه پول اضافی به من می داد واسه خاطر بچه ام  ازم خواست که یک بسته کوچیک رو براش ببرم به یه آدرسی و گفت واسه اینکار پول خوبی بهم میده من هم قبول کردم  …بعد میترا خانم( خانم خونه)  اومد و بسته رو که توی یک پارچه ای بود از زیرلباس بست به دور شکم بچه ام و بعد لباس رو کشید روش و آدرس رو به من داد و من هم راه افتادم ..خوب می دونستم که موادتوشه ولی به من قول داده بود که پول خوبی بهم بده و خوب من به اون پول احتیاج داشتم ….براش از شوهرم و بدبختی هام گفته بودم و همون روز به من قول داد که اگه با هم کار کنیم برام یه اتاقی میگیره تا بتونم با پسرم اونجا زندگی کنم خوب من هم خوشحال شدم ولی وقتی رفتم به اون آدرس موقعی که رفتم تو نمی دونم مأمورا از کجا ریختن توی خونه …بعد فهمیدم که خونه تحت نظر بوده …هر چی قسم آیه خوردم که نمی دونستم توی بسته چیه و صاحب کارم ازم خواست که این کار رو کنم کارساز نبود و خوب راهی زندان شدم شوهرم فقط اومد و بچه رو ازم گرفت و بعدش هم طلاق ام داد …توی دادگاه هم برای من بیست سال زندان بریدند…..

اون موقع بچه ام فقط دو سال و نیمش بود یکسال بعد یکروز مادرم که مخفیانه از پدرم گاهی به من سر می زد وقتی اومد ملاقاتم ازش سراغ » سپهر» پسرم رو گرفتم که چشماش پر از اشک شد و گفت …بچه تلف شد…

چند لحظه سکوت برقرار شد ….یه نگاه سردی داشت …نمی دونم شاید داشت به آخرین باری که بچه اش رو درآغوش کشیده بود فکر میکرد، من هم که گوئی لال شده باشم داشتم شنیده هایم را از نظر می گذراندم و از گوشه چشم هم به آن زنی که بهترین سال های زندگی اش را در زندان و حسرت  گذرانده و حال به گفته خودش با معجزه مسیح به زندگی بازگشته بود نگاه می کردم …..

بعد شروع کرد به حرف زدن ولی نمی دانم یکطوری به نظرم آمد  که نه با من بلکه با خودش با صدای بلند صحبت می کند،

آره …یکروز عصر همانطوری که نشسته بودیم و صحبت می کردیم فرشته به من گفت:  شمسی جون من به خانواده ام سپردم که حتی اگر من رو اعدام کردند به تو سر بزنند و برات توی کارتکس ات ( کارتی که به زندانیان می دهند تا اگر خانواده و یا هر کسی به آنها پول می دهد پول را به حساب بانک زندان واریز کند و زندانی می تواند مایحتاج خود را از فروشگاه داخل بند تهیه کند و یا هر گونه مخارج متفرقه مثل بهداری، حمام، و هزینه های دیگر) پول بریزند ….دستش رو گرفتم و بهش گفتم: نه فرشته جونم از این حرف ها نزن …نباید امیدمون رو از دست بدیم….مگه نه؟؟

فرشته از چیزی خبر داشت که به من نمی گفت….آره…چندروز پیشتر به خانوادش زنگ زده بود و مثل اینکه بهش گفته بودند که حکم بزودی به اجرا در میاد ….توی یه کاغذ هم آدرس خونه شون و شماره تلفن خونه شون رو نوشت و به من داد و ازم خواست اگه هر مشکلی داشتم با خانواده اش تماس بگیرم ….البته من هرگز تا روز آزادیم با آنها تماس نگرفتم …

ازم خواست که بهش قول بدم که راهش رو ادامه بدم ….وبه مردم تا اونجائی که می تونم از معجزه های مسیح بگم …….چند روزی بعد آمدند و بردنش به قرنتینه و بعد هم اعدامش کردند…..

پرسیدم بعدش چی شد؟؟

خانوادش همیشه بدون اینکه با من تماسی مستقیم داشته باشند برای من پول می فرستادند .. تا اینکه همین سه سال پیش آزاد  شدم روز یکه آزاد شدم هیچ کسی رو نداشتم که برم سراغش حتی خانواده ام…بناچار کاغذی رو که چند سال توی کیفم نگاه داشته بودم رو در آوردم و از یه باجه تلفن همگانی با خونه شون تماس گرفتم ….پدرش خیلی خوشحال شد و آمد مرا برد خونه شون وقتی بهش گفتم که قصد دارم راه دخترشون »  فرشته» را ادامه بدهم خیلی مضطرب شدند یه چند هفته بعد به طریقی من رو از ایران خارج کردند و من هم حالا دارم کاری رو انجام میدم که باید ….راه خواهرم …دوستم …تنها رفیقم » فرشته» …

و این آزادی ….این زندگی …همه این ها برای من حکم یک معجزه را دارد تنها کسی می تواند ارزش این آزادی را بداند که مثل من بیست سال از عمرش را در ناامیدی و پشت میله های زندان گذرانده باشد.

سیگار دیگری روشن کرد…

می خوام یه چیزی سفارش بدم با هم بخوریم ….یا اگه دوست دارید کمی قدم بزنیم و بریم بیرون که هم آب و هوائی تازه کرده باشیم و هم یه چیزی بخوریم …موافق کدام هستید …

لبخند سردی زد و چنگش رو با بی حوصلگی توی موهاش فرو برد و گفت: آره بد نیست بریم بیرون یه قدمی بزنیم و هوائی تازه کنیم…من مزاحمتان نیستم که ؟؟

بلند شدم و گفتم: این چه حرفیه می زنید ، بریم بیرون کمی قدم بزنیم و یه چیزی بخوریم  ….

از پله های رستوران سرازیر شدیم و از لابی گذشتیم و رفتیم بیرون …هوا کمی تاریک شده بود و بادسرد پائیزی میوزید، شال گردنم رو دور گردنم پیچیدم وبراه افتادیم در طول راه هر دومان ساکت بودیم …و من در این فکر بودم که این زن نمی داند که دین مسیحیت همیشه دین رحمانیت و …نبوده و بیشتر از معجزه در طول تاریخ بشریت …تاریخی مملو از جنایت و کشتار به نام مسیح داشته . از اعدام گرفته …تا بریدن دست و در آوردن چشم و سنگسار …ولی اینروزها هر  وقتی از یک بریده از اسلام می پرسیم «چرا از اسلام خارج شدی»؟ پاسخ می دهد: «اسلام آیین خشنی است… ولی مسیحیت آیین رحمانیت و مهربانی است… قوانین سخت ندارد…» و الی آخر. منظورشان از «رحمانیت» مسیحیت همانا «کوتاه شدن دست مسیحیت در امور دولت» است  یا همان جدائی دین از حکومت ، که باعث شده بسیاری بپندارند آزادی و دموکراسی جوامع مسیحی محصول این دین شان است. وبسیاری نمی دانند همین «آیین رحمانی» قوانین سنگسار و قطع دست و کور کردن چشم دارد و زمانی که شمشیر حکومت در دست داشتند، دست کمی از حاکمان زورگو و ستمکار اسلامی نداشتند؟ … اما اکنون که شمشیرشان  کند شده و «حاکم» نیستند، چهره ای رحمانی به خود گرفته اند .  از «خشونت اسلام» نیز همانا رفتار حاکمان اسلامی در طول تاریخ ـ بویژه حکومت اسلامی کنونی که در واقع، دلیلی است برای خروجشان از اسلام  که معلولی است از  رفتار خشن حاکمان اسلامی ، نه محصول سبک و سنگین کردن دینی که در آن هستند. زیرا اگر قرار بر سبک و سنگین کردن بود و پای عقل به میان می آمد، فرد عاقل تصمیم دیگری می گرفت.

چرا دور برویم اگر اطلاع افرادی چون شمسی خانم در مورد جنایاتی که حتی هم اکنون در کلیسا ها رخ می دهد از سوء استفاده های جنسی از کودکان بی سرپرستی که تحت نظارت کلیسا ها زندگی می کنند گرفته تا مسائل دیگر ….شاید به این نتیجه برسند که تمامی این ادیان به طریقی با هم خویشاوندی دارند و هیچیک تافته جدا بافته ای نیستند …

ولی دلم نمی خواست درمورد هیچکدام از این مسائل با شمسی خانم به بحث و جدل بپردازم …اوقبله آمال و آرامشش را پس از سالها در این باور پیدا کرده بود و بیشتر از همه به دلیل دینی که فکر می کرد » فرشته» به گردنش دارد و به دلیل قولی که به او داده بود می خواست که مابقی عمرش را در این راه وقف کند….به یک رستوران کوچک و بسیار دنج رسیدیم رفتیم و نشستیم و هر کدام چیزی برای خوردن سفارش بدیم  …

شمسی خانم با خجالت کمی سرخ شد و گفت: من نمی تونم منیو رو بخونم  فقط گرجی و انگلیسی نوشتن،  میشه شما خودتون سفارش بدین ..

غذا روکه سفارش دادم شمسی خانم گفت: شما خیلی خانم مهربونی به نظر میاین ….

لبخندی زدم و تشکر کردم …و لی از ته قلبم برایش دلم می سوخت  که اینقدر در جستجوی محبت است ، فقط امیدوار بودم که دیگه در مسیر زندگیش واقعأ اون آرامشی رو که در جستجوش بود رو پیدا کنه …

شما پس این سه سال رو در گرجستان زندگی می کنید؟

بله …

آخه چجوری ویزای دائم دارید ؟

نه خوب من پناهنده هستم وخوب جوابم آمده و بزودی به امریکا میرم ….

تازه من متوجه شدم که پشت تمام علت هائی که برام تعریف کرده بود رسیدن به ساحل نجات هم یکی از دلایل اش بود ….

پس امیدوارم که بزودی به سرو سامان برسید ….

آمین …آمین …شما چطور .فکر می کنید دوست دارید که به کلیسا بیائید و به جمع ما بپیوندید ؟؟ شاید شما هم آرامش یافتید و …

حرفش را بریده و گفتم: شمسی خانم من اینجا مدت خیلی کمی خواهم بود ولی شاید بعدأ برگردم تا آنزمان فکر هام رو می کنم و باهاتون تماس می گیرم…باشه؟؟؟

تو همین لحظه غذامون رو آوردند و بعد از خوردن غذا از رستوران بیرون آمدیم و همونطوری که دستم رو گرفته بود و ازم تشکر می کرد برای دعوت ازم پرسید …ولی چیزهائی رو که گفتم می نویسید مگه نه؟؟؟

آره حتمأ …

بعداز هم جدا شدیم و من به طرف آپارتمانم که در همان حوالی بود براه افتادم و او هم رفت تا با مترو به خانه شان که در حقیقت در محوطه یک کلیسا بود برگرده …..

تمام.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.