آخرین قسمت از داستان: اولین نگاه – اولین عشق

story cover12

قسمت بیست و یکم و پایانی 

چند ماه گذشت و من برای فراموش کردن یا بهتر است بگویم کنار آمدن با نداشتن » امین» هر چه بیشتر خودم را غرق در مطالعه و زبان انگلیسی کردم، خوب امتحانات کنکور هم پیش رو بود …ولی هر وقت از کنار خانه او که تقریبأ سر مسیر استودیوی پدر بود می گذشتم کرختی خاصی در بدنم احساس می کردم و یک شوق پنهانی همیشه مرا وا می داشت تا نیم نگاهی به در خانه اش بیاندازم تا شاید بیرون در باشد و من بتوانم به دیدارش دمی شاد شوم….و خوب اگر گه گداری دم در بود چنان منقلب می شدم که از شوق دیدارش رنگ به رخسار م نمی ماند، و قلبم چون پتکی شروع به تپیدن می کرد.

 نتایج کنکور را دادند من نتوانسته بودم که رتبه کافی برای ورود به دانشگاه را بدست آورم البته از اونجائیکه سهمیه بندی های مختلفی بود مثل » خانواده شهدا، جانبازان، معلولین، ارگان ها و …..» خوب جائی نمی ماند برای عده ای چون من که واجد شرایط سهمیه ها نمی شدیم ، ولی شاید باورتان نشود که همان سال چندین نفر از هم دبیرستانی ها که به هیچوجه از معلومات و سواد بالائی برخوردار نبودند وارد دانشگاه شدند، بواسطه همان سهمیه ها ..!!

یکروز عصر در تراس خانه نشسته بودم که پدر آمد و نشست روی یکی از صندلی ها و رو به من کرد و گفت: چکار می خواهی بکنی با آینده ات ؟ از کنکور که قبول نشدی و خوب باید لااقل حرفه ای را بیاموزی یا شاید بهتر است که مثل همه هم سن و سال هایت در فکر سرو سامان دادن به زندگی خودت باشی … بعد کمی مکث کرد و ادامه داد : منظورم ازدواج است…..

پدر من اصولأ اهل تفره رفتن و حاشیه رفتن در صحبت نبود و ما همه به این امر عادت داشتیم ، ولی من هنوز دل در گرو عشق دیگری داشتم و ازدواج بدون عاشق شدن برایم امری مهال بود …همانطوریکه سرم را پائین انداخته بودم با صدائی گرفته گفتم : حالا چرا شما فکر من هستید …هاله از من بزرگتر هست و هنوز نه ازدواج کرده و نه ….

پدر حرف مرا بریده و گفت: همین حرف را به او هم زده ام …لزومی ندارد که پیش تو با او صحبت کرده باشم …من در عین حالی که بسیار امروزی فکر می کنم ولی خوب باید یک سری آداب و رسومی رعایت شود …

من هم برای اینکه پدر را با همان کلمه » امروزی بودنش » به چالش بکشم گفتم: پس چرا مرا به خارج نمی فرستید برای ادامه تحصیل ؟ ببینید چند تا از دخترهای فامیل الان در کشورهای مختلف به تحصیل مشغول هستند، مسلم است که با این سهمیه بندی های دانشگاه ها من هر چقدر هم که درس بخونم شانس اینکه ازیه دانشگاه توی  تهران قبول بشم رو ندارم  …

پدر نیم لبخندی زد و من کمی میدان گرفتم و ادامه دادم: پس اگر قرار بود که بعد از دیپلم فقط به فکر ازدواج و این حرف ها باشید چرا همیشه می گفتید که باید زبان انگلیسی یاد بگیریم که یکروز در خارج از کشور بتوانیم بدون مشکل درس بخوانیم….؟

پدر از جا بلند شد و صندلی را کناری کشید و گفت: خوب باید در این زمینه فکر کنم همینطوری که نمیشه ….

چند هفته بعد زمزمه این را می شنیدم که پدر تصمیم گرفته من و هاله را به اروپا بفرستد ….هم خوشحال بودم و هم افسرده از اینکه از عشقم دور می شوم …. بالاخره پدر یک شب آمد و گفت: با یکی از دوستان قدیمی ام در انگلیس صحبت کردم تا شما دو تا رو بفرستم لندن، هاله تا این خبر رو شنید شروع کرد به خوشحالی و بالا و پائین پریدن وقتی ازش پرسیدم که ناراحت نیستی که از » خسرو » دور میشی ؟

خنده ای کرد و برگشت به پهلو نشست و گفت: اینطوری بیشتر قدر من رو می دونه و میفهمه که نباید من رو از دست می داد …بعد مکثی کرد و گفت: فکرش رو بکن وقتی بدونه من دارم میرم اروپا چجوری به دست و پام بیفته…..

هر روز که می گذشت برنامه های رفتن ما تنظیم میشد و پدر داشت کارهای لازمه رو انجام می داد، آن روزها سفارت انگلیس در ایران بسته بود مثل چند تا سفارت دیگه که بعد از انقلاب در ایران بسته شده بود و برای گرفتن میزا ایرانی ها می بایست به یکی از کشورهای همسایه می رفتند تا تقاضای ویزا کنند. خلاصه روز رفتن نزدیک شد و من و هاله به همراه پدر به ترکیه رفتیم تا برای گرفتن ویزا اقدام کنیم و کارهای لازمه هم مثل ارسال دعوتنامه و … از طرف دوست پدر در لندن انجام شده بود ،یکروز قبل از پرواز به آنکارا بعد از اینکه چمدان هایم رابسته بودم از خانه زدم بیرون یه تاکسی گرفتم و رفتم در خانه شان ولی زنگ طیقه دوم را زدم …                                                                         

صدای مریم خانم را از پشت آیفون شنیدم: کیه ؟؟

من هستم کاترین ….

بیا دخترم ….

در باز شد و من وارد ساختمان شدم ، خوب اولین در، در خانه امین بود یه چند دقیه ای رو ناخود آگاه مکث کردم تا ببینم می توانم صدائی چیزی از داخل بشنوم یا نه که در ساختمان بالا باز شد و مریم خانم از نرده ها خم شد پائین و گفت: کاترین جون بیا بالا …من هم قدم هایم را تند تر کردم و از پله ها بالا رفتم به محض رسیدن به آخرین پله مریم خانم گفت: میدونی الان چند وقته که ازت خبر ندارم …روزیکه از اینجا رفتی قرار شد با من تماس بگیری و تو تازه امروز آمدی ….

بعد خنده ای کرد و گفت : حال عیب نداره بیا بریم تو …

این را گفت و دست مرا گرفت و رفتیم داخل … وارد نشیمن شدیم من اجازه گرفتم و نشستم روی یکی از راحتی ها و مریم خانم رفت آشپزخانه و کمی بعد با دو لیدان آب پرتقال تازه آمد و گفت : همین الان داشتم آب میوه می گرفتم …تو هم قسمتت بود که از این ابمیوه بنوشی …

تشکر کردم و لیوان آبمیوه رو گرفتم و گذاشتم روی میز ….

راستش آمدم که ازتون خداحافظی کنم …

چطور؟

فردا میریم  با پدرم و هاله به ترکیه تا ویزای انگلیس رو بگیریم …..چون کنکور قبول نشدیم پدر این تصمیم رو گرفتند…

چه عالی …این خیلی خوب هست ، چطور شد که پدر قبول کرد شما رو بفرسته اروپا؟؟

خوب ، وقتیکه ما از کنکور قبول نشدیم پدر این تصمیم رو گرفتند … برای همین گفتم بیام و شما رو قبل از رفتن ببینم …خوب مادر چطور هستند ؟

خوبه با عروسش و امین مشغول هست …میدونی که من زیاد وقت ندارم …روی یک پروژه دارم کار می کنم به غیر از اینکه توی چند تا دامشگاه هم تدریس دارم …ولی همه خوب هستند ….

خیلی دلم می خواست در مورد امین بپرسم ولی خجالت می کشیدم و از طرفی دلم نمی خواست که چیزی از بهاره بدونم روی میز گوشه اتاق چند تا قاب عکس بود و یکی از اون قاب عکس ها عکس عروسی امین و بهاره بود…نمی دونم چرا دیدن اون قاب عکس بکلی من رو به هم ریخت و ناخود آگاه گفتم: بهاره خیلی دختره خوبی نیست من تعجب کردم از این ازدواج…

مریم خانم چشمانش رو ریز کرد و دقیق نگاهی به من انداخت و گفت: راستش کاترین جون من خیلی دلم می خواست در مورد بهاره با تو حرف بزنم خصوصأ وقتی که فهمیدم دوست هستید با هم …ولی شما رفتی و نیامدی و حالا هم که داری میری نمی خوام که زیاد وقتت رو بگیرم …

کمی مکث کرد و ادامه داد : راستش هنوز نمی دونم این دختر چطور با امین آشنا شد ….

از طرز صحبت مریم خانم کاملأ مشخص بود که رابطه خوبی با بهاره نداره …ولی من نمی دونستم چطور می تونم به مریم خانم بگم که این من بودم که بهاره رو با امین آشنا کردم….

والاه من هم متعجب هستم که چطور بهاره با ایشون آشنا شده باشه …ولی خوب یادم میاد که یکی یا دوبار با هم از این خیابون می گذشتیم که برادر شما رو دیدیم و سلام و علیک کردم من و خوب بهاره هم همراه من بود شاید از آنجا با هم آشنا شدند …..

مریم خانم یک نگاهی دقیق به من کرد و گفت : تو هیچ میدونی چطوری شد که امین مجبور شد با این دختر ازدواج کنه ؟؟

نه من خیلی وقت هست که با بهاره میونه خوبی ندارم …

خوب این دختر با امین رفت و آمد داشت و خوب میدونی که ما همه سال ها آلمان زندگی کردیم و امین هم خوب تازه آمده و یک طورهائی هر چی من بهش گفتم گوش نکرد که مراقب باشه …خلاصه با این دختر رفت و آمد میکرد ….خوب دختره میامد خونه پیش امین من و مادر هم سعی می کردیم که اکثرأ دور و بر باشیم که در و همسایه حرف در نیارن ولی این پسر همسایه روبروئی که توی کمیته مسجد سر کوچه جزو بسیجی ها شده به کمیته زنگ زده بوده و حتی خودش هم همراه مأمور ها آمده بود و خوب ما هم مجبور شدیم برای اینکه واسه امین جون پرونده نشه بگیم که این دو تا نامزد هستند و عقد محرمیت هم خونده شده بین شون ویکی از دوستای قدیمی پدر که یک روحانی هستند به شرط اینکه واقعأ صیغه محرمیت خونده شه قبول کرد که حرف ما رو تأئید کنه، به نظر من بهاره خانم هم خیلی بدش نیومد که این موضوع پیش آمد ..هم خودش و هم خانواده اش ….

من هاج و واج مونده بودم ….بعد به خودم کمی جرأت دادم و گفتم: می دونید مریم خانم بهاره چند سال پیش خارج بوده و به نظر من یک رابطه جدی هم با کسی داشته …. می دونید منظورم چیه دیگه …؟؟

آره ، کاترین جون می دونم منظورت اینه که بهاره دختر نبوده ولی این موضوع اصلأ مهم نبود و نیست ..مهم ترین مسئله اینه که امین به نظر نمی رسید که بخواد با این دختر ازدواج کنه …ولی خوب …

نمی دونم چرا فکر می کردم دانستن این حقایق خیلی به قلب من آرامش بخشید و شروع کردم بباور اینکه قطعأ امین مرا دوست دارد ولی خوب اسیر شده و به زور و ترس از آبرویش و مسائل مجازات تن به این ازدواج داده …از طرفی خوشحال بودم که مصبب این موضوع را هم که همسایه روبروئی بود پیدا کرده بودند وگر نه شاید فکر می کردند من از روی حسادت این کار را کردم ….

غرق در افکار خودم بودم که صدای مریم خانم رشته افکارم رو از هم پاره کرد و گفت

: البته باید راه چاره ای اندیشید ولی خوب بگذریم از این حرف ها …من امیدوارم که سفر خوبی داشته باشی عزیزم و تماست رو با من حفظ کن ..دوست دارم از موفقیت هات من رو باخبر کنی ..می دونی زندگی در خارج یک اراده قوی می خواد و پشتکار …

بله ، حتمأ باهاتون در تماس می مونم …

صدای زنگ در توجه هر دوی ما را به خود جلب کرد…مریم خانم رفت و در را باز کرد..صدای امین را شنیدم و نفسم بند آمد ،

صدای بسته شدن در را شنیدم و بعد مریم خانم پرسید: پس بهاره کجاست؟

امین: رفته خونه مادرش ….

به محض اینکه وارد نشیمن شدند..امین مرا دید و مریم خانم گفت: کاترین جون آمده تا خداحافظی کنه چون فردا میره برای ادامه تحصیل به اروپا ..

من دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چه بگویم بالاخره گفتم : سلام

امین گوشه ای نشست وپرسید خوب کجا میری برای تحصیل؟

لندن …

تنها ؟؟

نه با خواهرم …

خوب خوبه …موفق باشید …

مریم خانم از امین پرسید: چیزی برات بیارم برای نوشیدن …

آره ، از اون ویسکی شیواس مونده هنوز ؟

آره

باشه پس ویسکی با یخ لطفأ …

مریم خانم رفت و در این فاصله امین خیلی آرام گفت: خوب من رو که گرفتار کردی …حالا هم داری میری…؟

اشک توی چشمام حلقه زد دلم می خواست ازش عذر خواهی کنم و بگم که من به هیچوجه دلم نمی خواست این اتفاق بیفته…

مریم خانم آمد با یک لیوان ویسکی با یخ

 امین لیوان رو گرفت و نگاهی به من کرد و گفت: به سلامتی شما خانم کوچولو …

بعد لیوان رو تقریبأ سر کشید …من قدرت فکر کردن رو از دست داده بودم …فکر اینکه امین هنوز به من علاقه داره …ولی خوب چطور میتونه اینطور باشه …؟؟ پس چرا اینقدر نسبت به من بی تفاوت بود …. و هر دفعه که تماس گرفتم با من خیلی بی تفاوت حرف می زد ؟؟

فضای اتاق برام خیلی سنگین شده بود و دلم می خواست برم بیرون …ولی از طرفی می خواستم بیشتر بنشینم و از دیدن او سیراب شوم …

کاترین جون تو هنوز آب پرتقالت رو تموم نکردی ..

اوه بله ، ببخشید

کمی از آب پرتقال را نوشیدم و لیوان رو روی میز گذاشتم …

امین پرسید: آب پرتقال هست مریم جون …

نه من به اندازه دو لیوان گرفته بودم …

بعد امین بلند شد و خیلی راحت کنار میز روبروی من آمد و گفت: به نظر شما خانم کوچولو زیاد واسه آب پرتقال میل نداری ؟؟

و تا من آمدم پاسخی دهم لیوان را برداشت و جرعه ای نوشید و گفت: فکر کردم شاید کمک لازم داری تا آب پرتقال رو تموم کنی …

من با تعجب نگاهش کردم و مریم خانم با خنده گفت: کاترین جون ، امین همیشه از اینجور شوخی ها می کنه …میدونی اصلأ رودرواسی و این حرف ها براش معنی نداره …

حسابی سرخ شده بودم ، نگاه های مستقیم امین هم بیشتر داشت مرا متزلزل می کرد …

مریم خانم بلند شد و رفت به آشپزخانه …در این فرصت امین لیوان آب پرتقال را که تا آخرین جرعه اش را نوشیده بود گذاشت روی میز روبروی من و گفت: میدونی طعم این آب پرتقال درست مثل بوسیدن دختری رو میداد که لبهاش طعم گس میده و تشنه اینه که ببوسنش….ولی شهامت این رو نداره که این نیاز رو به زبان بیاره … کمی شهامت داشته باش …

این را گفت و با صدای بلند گفت : مریم جون من میرم خیلی کار دارم …

من بکلی به هم ریخته بودم و عطش یک بوسه چنان قلبم را به هیجان آورده بود که نمی دانستم چه کنم …

بلند شدم و از مریم خانم خداحافظی کردم ودر همین حین تلفن به صدا در آمد و مریم خانم از من پوزش خواست که نمی تونه تا دم در برای بدرقه بیاد و من هم گفتم : آه خواهش می کنم راحت باشید …

وقتی از پله ها سرازیر شدم در ورودی طبقه پائین باز بود ، به محض رسیدن به آخرین پله فقط یک لحظه کنجکاو شدم و لحظه ای  مکث کردم و تا آمدم به داخل سرک بکشم دست های قوی امین ورا به داخل کشید و خیلی تنگ به سینه اش فشرد و تا آمدم حرفی بزنم با بوسه ای لبان مرا بست بوسه ای به گرمی آتشی که سراپای مرا در یک آن به نقطه جنون رساند ….در دست هایش مثل یک بچه گربه ای شده بودم که بسیار تشنه نوازش بود دستش را به آرامی بر روی تنم می کشید ومن هیچ اعتراضی نمی کردم ….

بعد خیلی آرام در گوشم زمزمه کرد : می بینی خودت را چگونه از عشق من محروم کرده بودی ؟؟ تو که اینقدر رام هستی پس چرا خودت را سرکش نشان میدادی ؟؟

لبهایش روی گردنم می غلطید و نفس گرمش ، گرمی خاصی به وجود من می داد ….عنان قلبم را چنان از دست داده بودم که فکر رسوائی اش را نمی کردم …..به هیچ چیز فکر نمی کردم به جز رسیدن به وصال او …

وقتی به خود آمدم بمانند دو کبوتری بودیم که از فراز بام عشق فرود آمده بودیم و نفس نفس زنان همدیگر را تنگ در آغوش داشتیم ….موهای بلند مرا که به هر سوی پریشان شده بود کناری زد نگاه عمیقی به من کرد و گفت: این رو فراموش نکن که تو مال من هستی …و من همه جا مراقب تو خواهم بود و اگر کسی را به زندگیت راه بدهی می فهمم  ….حالا به من قول بده که فقط مال من باشی ….

نگاهم را به گوشه ای دوختم و گفتم: پس بهاره چی میشه؟؟

تو به اون کاری نداشته باش …اون رفتنی است …من فقط مال تو هستم و تو فقط مال من ….بزرگترین اشتباه تو این بود که از بهاره خواستی با من تماس بگیره….و بجای تو حرف بزنه …

خوب این خیلی فرق داره با اینکه شما با اون دوست شدی و به من بی توجهی کردی ؟؟

خوب من می خواستم کمی با تو سر به سر بزارم و حالا دودش توی چشم خودم رفته ….

بعد مرا بوسید و گفت: ولی نگران نباش می دانم چگونه از سرم بازش کنم …

دلم می خواست دقیقه ها و ثانیه ها از کار می افتادند تا می توانستم در آغوشش بمانم ولی باید بر می گشتم و از طرفی نگران این بودم که بهاره سر برسه …

بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم ، به یک آن چشمم به امین افتاد که با چشمان پر ولع اندام برهنه مرا می نگریست از شرم صورتم سرخ شد و خیلی با عجله لباس هایم را پوشیدم …وقتی می خواستم از اتاق بیرون بروم  با عجله آمد و مرا تنگ در آغوش کشید وگفت: قول و قرارمون یادت نره …تو مال من هستی بعد گونه ام را بوسید و مرا بدرقه کرد …

از در بیرون آمدم نمی دانم چرا هر کسی نگاهم می کرد احساس می کردم به وضوح می داند که چه بر من گذشته با عجله یک تاکسی گرفتم و راهی خانه شدم….

نیمه های شب همه حاضر بودیم و بالاخره راهی فرودگاه شدیم ….

زمان بدرقه مادر هر دوی ما را به کناری کشید و گفت: به هر دوتون سفارش می کنم ، شما دارید میرید اونجا برای درس خوندن ، مواظب باشید رفتاری نکنید که موجبات شرمساری خانواده بشه …

خوب منظور مادر از این سفارش ها کاملأ مشخص بود،  برای یک خانواده ای چون خانواده ما که در عین حال مدرن بودن بسیار سنتی بودند ، فرستادن دختر به خارج از کشور خیلی سخت بود و بزرگترین دغدغه شان هم این بود که اگر دخترشان با کسی رابطه ای داشته باشد و باعث شرمساری خانواده شود …بیچاره مادر به هاله گفت: البته خانم خانم ها بیشتر روی حرفم با تو است ، خدا رو شکر کاترین همیشه دختر سربراهی بوده در این موارد….

وقتی مادر این حرف را زد دلم به حال مادر سوخت ، بیچاره مامان نمی دانست که من کار ناکردنی را انجام داده ام …ولی چرا ؟ راستی چرا باید که عشق مابین دو عاشق را گناه دانست و به زشتی از آن سخن گفت؟

وقتی روی صندلی ام درهواپیما نشستم ، به این فکر می کردم که من بالاخره به امین رسیده بودم ولی حال داشتم از او کیلومتر ها فاصله می گرفتم …همه چیز خیلی زود رخ داد و به پایان رسید …هزاران پرسش بی پاسخ در ذهن من موج میزد …آیا یکروز دوباره من و امین به هم خواهیم رسید؟ و آیا او مرا به راستی دوست داشت ؟ ترس اینکه این فقط یک هوس بود قلبم را می فشرد …هوسی که من خود را تسلیم آن کرده بودم ….وقتی از ارتفاع به پائین نگاه می کردم و می دیدم که چگونه همه چیز دارند کوچک و کوچکتر می شوند ، هواپیما در انبوهی از ابرهای متراکم  سپید قرار گرفته بود وگه گاه  از لابلای ابرها درخشش خورشید با قدرت خودنمائی می کرد ،  با خود اندیشیدم که حتی اگر این عشق فقط یک لحظه بود باز هم برای من آنقدر باشکوه هست که تا زمانیکه زنده هستم خاطره اش را در دل زنده نگاه دارم…و همیشه امین را دوست خواهم داشت.

وقتی به ترکیه رسیدیم ، فردای آنروز وقت مصاحبه داشتیم و همان روز ویزاهای ما صادر شد و دو روز بعد من و هاله با هم راهی لندن شدیم …..

 

پایان

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.