قسمت نهم : داستان صدای باران – نوشته شبنم خاکپور

داستان دوم

قسمت نهم 

با حرص گفتم :

_سلام اقای محبی …خوب هستید …ببخشید که معطل شدید ..!!

_…

_خوب مثل اینکه من را دعوت کردین که فقط نگاهم کنید .از اون جایی که من برای وقت ارزش قاـلم بهتره رفع زحم…

که با سلامش حرف من را قطع کرد ،من هم نا خود اگاه زیر لب گفتم.

_چه عجب !!!

_ببخشید که حرف نزدم منتظر بودم که گارسون کاملا بره تا بتونیم راحت با هم حرف بزنیم .

_خوب ،میشه حرفاتون رو بزنید ؟؟؟

_میشه توهم اینقدر عجله نکنی ؟؟!! وقت زیاده..

هنوز در شک بودم که چرا اینقدر زود صمیمی شده که گفت :((

_تمنا !! …نمی خوای دلیل کنسل کردن قرار ملاقات قبلی را بگی؟؟ هنوز از نظر من موجه نشده !!!

من هم با چشمانی که از شدت تعجب گشاد شده بود گفتم :((

_بله ؟؟!! نکنه باورتون شده خبریه؟؟!!

خندید و گفت :

– چرا که نه….؟ فکر کنم من و تو خیلی بهم بیایم.

این داشت چی می گفت؟ سعی کردم خودم را عادی نشان دهم بنابراین با خونسردی گفتم :

– نمیشه…!

با کنجکاوی پرسید:

– چرا نمیشه؟

چقدر سمج بودم ، گاهی اوقات روی اعصابم می رفت.

بدون توجه به حال من دوباره تکرار کرد :

– چرا نمیشه؟

نگاهی به چشمان ملتمس اش انداختم ، وای که چقدر با نمک شده بود ، مدیر عامل شرکت داشت التماس می کرد . دستش را جلو آورد تا دستان من را بگیرد ، زود متوجه شدم و دستانم را عقب بردم ، نگاه شیطنت آمیزی بمن انداخت ، با خودم گفتم :

– این محبی چش شده؟! تا چند وقت پیش به نظرم خیلی سنگین و آقا بود….چی شده یکدفعه اینقدر شیطون شده؟

هنوز در فکر تغییر رفتار محبی بودم که احساس کردم ضربه ای کوتاه به کفشم خورد ، یعنی چه بود ؟ زیر میز را نگاه کردم ، پاهای دراز محبی تا کنار کفش های من آمده بود ، در دل بخاطر کثیف کردن کفش های قشنگم بهش ناسزا گفتم :

– جوونک !!! داری چیکار می کنی؟ چرا کفشمو کثیف کردی ؟آخه مگه آزار داری؟

– تمنا؟

وای….وقتی با این لحن صدایم می کرد از درون آتش می گرفتم ، خیلی پر رو بود که صاف درون چشمانم زل زده بود ، نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم :

– پاهاتو جمع کن!

با شرمندگی گفت : ببخشید اصلا حواسم نبود!!!

با خودم گفتم : تو؟ تو حواست نبود؟! یه چیزی بگو باورم شه….

شمع روی میز را روشن کرد و گفت : داری به چی فکر می کنی؟

آهسته گفتم : به خریت خودم!!!

با جدیت گفت : چی گفتی؟!!!

لبخند ملیحی زدم و گفتم : هیچی بابا….داشتم به تو فکر می کردم.

با خنده گفت : خوبه….آفرین.

حرصم درآمد ، خیلی ذوق زده شده بود باید حالشو می گرفتم بنابراین گفتم :

– این بازی مسخره باید تا کی ادامه داشته باشه؟

با نگرانی گفت : چطور؟ این بازی رو دوست نداری؟!

پوزخندی زدم و در دل گفتم :

– نه….جون من بیا گرگم به هوا بازی کنیم!

محبی روی صندلی اش جابه جا شد و گفت :

– خب تو باید دیروز سر قرار می اومدی….

من : اونوقت چرا؟

محبی : من یه جوری قرارمون رو تنظیم کرده بودم که اون ساعت مهنازم اینجا باشه!

با حسادت آشکاری گفتم :

– ببینم ….نکنه فقط می خوای این مهناز خانم رو از سرت وا کنی؟

با بدجنسی خندید و گفت : شاید….

با عصبانیت گفتم : چی؟!!!…..آقا فکر نکن من اینقدر بیکارم که بیام نقش نامزد شما رو بازی کنم….من واسه خودم کار و زندگی دارم….نمیشه که!

با تعجب گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی شدی؟

با دلخوری گفتم : خب عصبانیم می کنی دیگه!

به گارسون اشاره ای کرد و با شیطنت بمن نگریست ، از طرز نگاهش وحشت می کردم . هر وقت اینطوری بمن می نگریست باید منتظر اتفاق غیر منتظره ای می بودم ، همین طور هم شد ، صدای دست و خنده و مبارک باد به گوشم رسید…

با تعجب به پشت سرم نگاه کردم ، گارسون با یک کیک بزرگ در حال آمدن به سمت ما بود ، به محبی نگریستم و گفتم :

– این مسخره بازی ها دیگه چیه؟!

داشت می خندید….

با عصبانیت گفتم : من آبرو دارم ها….هوی با تو هستم….

اینقدر خندیده بود که صورتش قرمز شده بود ، گارسون کیک را روی میز گذاشت و با گفتن یک مبارک باد بلند ما را ترک کرد .با خشم به محبی نگریستم و گفتم :

– آقای محبی معنی کار این چیه؟

نفسش را هیجان بیرون داد و گفت :میشه منو با اسم کوچیکم صدا کنی؟

منظورش سپهر بود….از این اسم بدم می آمد . من را یاد پسر عمه ام می انداخت ولی این سپهر که مقابل من نشسته بود یک سپهر متفاوت بود ، شاید این تشابه اسمی برایم ناراحت کننده بود ولی واقعا او را دوست داشتم، نمی دانستم چرا می ترسیدم به عشقم اعتراف کنم؟

شاید بخاطر سمن بود یا بخاطر پریسا….

هر دوی آنها عاشق شده بودند ولی از عشق هیچ شانسی نداشتند ، اگر من هم واقعا عاشق سپهر می شدم شاید سرنوشتی مثل آنها پیدا می کردم. از کجا معلوم بود که این آقای محبی هم مانند مردان دیگر خیانت کار و خوش گذرون از آب در نیاید؟ نه….نباید به عشقم اعتراف می کردم….

سپهر خندید و گفت : کجایی؟

من : همینجا….

سپهر: میشه منو به اسم کوچیک صدا کنی؟

من : آره….چون تو هم نو تمنا صدا می کنی….فقط واسه همین !

سپهر : چه دلیل جالبی!!!

من : حالا بگو ببینم قضیه کیک چیه؟…نکنه کیک نامزدیه؟ آره؟

سپهر خندید و با بدجنسی گفت : نامزدی؟! کدوم نامزدی؟

دوباره داشت انکار می کرد با حرص گفتم :

– همین نامزدی الکی که خودت راه انداختی….12338_607028026004127_1689439064_n

سپهر : آهان….

من : یاهان!

سپهر : جان؟

من : هیچی بابا….(چه گوش های تیزی هم داشت)

سپهر : خب….درباره این کیک….

من : خب؟

سپهر : تولدت مبارک تمنا!

وا رفتم…..با تعجب به کیک نگریستم و گفتم : مگه امروز چندمه؟

خیلی عجیب بود که تاریخ تولد من را می دانست ، با خودم گفتم : حتما از روی فرم استخدام فهمیده! عجب زرنگ بود…

خیلی از این کارش خوشم آمد ، تولد من را به یاد داشت ، آیا دلیلش این بود که منو دوست داره؟

سپهر : سورپرایزت کردم ها!

من : ممنونم….واقعا ممنونم.

بی اختیار اشک هایم سرازیر شد ، اگر الان پیش خانواده بودم حتما مامان دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و در حال بوسیدنم بود….

اما این جدایی ….همه تقصیر سپهر و عمه بود…..

چقدر خوب بود که یک حامی داشتم ….یک سپهر دیگر که با سپهری که از تعریف های عمه می شنیدم کلی فرق داشت…..من حاضر بودم با این سپهر که هیچ چیز از اصل و نسب و خانواده ش نمی دانستم ازدواج کنم…

درون چشمانش برق عشق را می دیدم ….چرا اعتراف نمی کرد؟ حتما منتظر بود تا من لب باز کنم و بگویم….

سپهر به شمع های روی کیک اشاره کرد و گفت : آرزو کن و فوتشون کن.

آرزو کردم که سپهر عاشقم شود !

و با یک نفس شمع ها را فوت کردم ، سپهر مشغول بریدن کیک شد ومن محو تماشای صورت مردانه و جذابش….

نیم نگاهی بمن انداخت و خندید ، با خودم گفتم :

– خاک توی سرت تمنا….اینقدر تابلو نگاه می کنی که دیگه سپهر گیج هم فهمید ….این چشمای هیزت رو یه خورده جمع و جور کن!هی…..

فکر کنم آه آخر را بلند گفتم که سپهر گفت :

– چیه؟ چراآه می کشی؟

با ناراحتی گفتم : هیچی….همینجوری!

سپهر : تمنا؟

دوباره با همان لحن صدایم کرد ….می خواستم گردنش را بشکنم!

من : بله؟

سپهر : تو نامزدی خواستگاری چیزی نداشتی؟

باید واقعیت را درباره پسرعمه ام می گفتم؟ سرم از هیجان داغ شد.

سپهر نگاه ِ منتظری بهم انداخت و گفت:نگفتی؟!

با انگشت اشاره م روی میز خطوط نامفهومی کشیدم و گفتم:شما چی؟!

سپهر:راستش چرا….یه دختر دایی دارم که مامانم اینا خیلی دلشون می خواد باهاش ازدواج کنم…اوممم…راستش اولش منم مخالف بودم آحه وقتی از آمریکا اومدم اصلا تو فکره ازدواج نبودم! تا این که خواهرم کلی از دختره تعریف کردو منو کنجکاو! یه چند سالی میشد ندیده بودمش! عکسی هم که ازش گرفتم زیاد خوب نبود…ولی بعد فهمیدم بدترین عکسشو برام فرستاده!…وقتی اتفاقی بین صحبت های زن داییم با خواهرش، خواهرم می فهمه که دختره رفته پیش دخترخاله ش تو اصفهان با پیشنهاد دوستم برای مدیریت شرکتش تو اصفهان موافقت کردم! توتمام طول راه داشتم خودمو لعنت می فرستادم که چرا برای یه کنجکاوی دارم این همه راه میرم؟!…ولی در ظاهر به خودم دروغ می گفتم : که نه! من می خوام برم و پیداش کنم و بهش بگم منم نمی خوامش!…خیلی این کارش برام گرون تموم شده بود ولی وقتی اتفاقی توی شرکت برای کار مراجعه کرد…نا خودآگاه قبولش کردم با این که موردای بهتری هم بود..برام جالب بودش…سرش تو کاره خودش بود…کم کم ازش خوشم اومد…برای همین بهش پیشنهاد دادم که نقش نامزدمو بازی کنه…می خواستم بیش تر بهش نزدیک بشم…ولی می ترسیدم اگه راستش رو بگم پسم بزنه…وقتی قبول کرد ته دلم قیقلی ویلی رفت…نمی دونم…ولی الان که نگاه می کنم نمی تونم اسم دیگه ای جز عشق برای احساسم پیدا کنم….الانم تمام شهامتمو جمع کردم که راستش و بگم و ازش خواستگاری کنم…قبولم می کنی تمنا!؟

گیج بودم گیچ ِ گیح…چشمهایم داشت سیاهش می رفت!…من این همه راه آمده بودم که عاشق کسی بشم که از دستش فرار کردم؟!…و …وبدتر از همه تو تمام این مدت بازی خورده بودم! هه! بگو چرا بابا دنبالم نمی گشته!اصلا چرا از تشابه اسمیش شک نکرده بودم؟! واقعاً که گیجم!دستم رو روی میز گذاشم و بلند شدم!…تو تمام این مدت برایم نقش بازی کرده بود…از رستوران که بیرون آمدم فهمیدم که سپهر دنبالم می آید جلوی یه تاکسی دربستی گفتم و سریع سوارشدم!…و فکر کردم:ازش متنفرم که بازیم داد…

موضوع سپهر بدجور عصبانیم کرده بود…یعنی اون این همه مدت من رو بازی میداده…حتما کلی هم به ریش من خندیده…موضوع پریسا و سمن هم فکرم رو مشغول کرده بود….دلم میخواست سرم رو به جایی بکوبم تا هرچی تو ذهنم بالا و پایین میشه بیرون بریزه! بعد از نیم ساعت به خانه رسیدم.. حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی سمن رو…بهتره فردا به دیدنش برم… با صدای بلند گفتم:

-پریسا؟پریسا خونه ای؟

خواب الود از اتاق بیرون امد…

-خواب بودی؟

-اوهوم…نمیدونم چرا این روزا اینقدر دلم میخواد بخوابم….

به سمت اشپزخانه به راه افتاد…به اتاقم رفتم تا کمی فکر کنم…. سرم داشت از درد میترکید… بدون اینکه لباسامو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم… چند دقیقه بعد تقه ای به در خورد و پریسا اومد تو…

پریسا-خوبی تمنا؟چند روزه تو لکی؟

-نه بابا…چیزیم نیست…

-من اگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم…نمیخوای چیزی بهم بگی؟

نمیدونستم باید بهش بگم یا نه؟اگرم میخواستم حوصله ی تعریف کردن نداشتم…واسه اینکه بیخیال بشه گفتم:

-حالا حوصله ندارم…شاید بعدا بهت گفتم…

-باشه هرجور راحتی…

-حالا تو خوبی؟احساس خاصی نداری؟

دنباله دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.