در سفربه گرجستان

صفحه بانوان1

 

قسمت دوم

چند روزی گذشته بود و من بکلی صحبت بیرون سالن فرودگاه و شرایط رقت بار ایرانی هائی را که به محض ورود شاهد بودم را به فراموشی سپرده بودم،  و درگیرکارهای خودم بودم . ایمیل هایم را چک می کردم دیدم ایمیلی دارم ولی فرستنده اش را نمی شناختم وقتی ایمیل را باز کردم تا بخوانم دیدم که از همان خانمی است که جلوی فرودگاه انجیل پخش میکرد ، شماره تلفنی داده بود تا با او تماس بگیرم .

تماس گرفتم و بلافاصله یک قرا با او گذاشتم از آنجائی که شهر تفلیس را نمی شناختم قرار را درهمان لابی»  هتل هالیدی این » که  چند شب اول را در آنجا گذرانده بودم گزاردم ….طبق عادت همیشگی چند دقیقه زودتر از زمان قرار به هتل رسیدم و کمی بعد آن زن داخل لابی هتل شد و متوجه من شد و بطرفم آمد به او پیشنهاد کردم که به طبقه بالای هتل که بار بود برویم که هم نوشیدنی سفارش داده و به اصطلاح گلوئی تازه کنیم و هم صحبت…او هم قبول کرد .

از من پرسید ببخشید من هنوز اسم شما را نمی دانم ..

خاطره هستم ..

اسم شما چیه ؟

شمسی هستم …بعد با تعجب پرسید : پس چرا آدرس ایمیل شما کاترینه است …راستش من فکر کردم که شما هم مسیحی هستید…

نه خانم عزیز من مسلمان زاده هستم ولی به هر حال زیاد در قید و بند مذهب نیستم ..

با تعجب نگاهی به من کردو گفت : اگر شما معجزه ای را که من از مسیح دیدم ببینید حتمأ با مسیحیت رو خواهید آورد …

کنجکاو شده بودم تا داستانش را بدانم برای همین سعی کردم خودم را مشتاق نشان دهم برای همین به او گفتم: شاید ، همینطور شود که شما میفرمائید …خوب تعریف کنید ببینم چطور شد ..چه معجزه ای دیدید که به مسیحیت رو آوردید؟

کمی توی مبل خودش را جابجا کرد و کمی آب نوشید و با حالتی که سعی داشت نهایت تأثیر را در من بوجود آورد گفت: من قبل از اینکه از ایران خارج شوم مشکلات زیادی داشتم بارها به زندان افتاده بودم و وقتی در زندان بودم کودک خردسالم که آنموقع فقط سه سال و نیم داشت از مریضی جان سپرد و شوهرم هم مرا طلاق داد و رفت و با زن دیگری ازدواج کرد …من در زندان با یکی از زندانبانان مرد رابطه داشتم …یعنی چجوری بگم من رو برای مدت زندانی بودنم صیغه کرده بود …خوب میدونید توی زندان بودن پول می خواد و اگر شما پول نداشته باشید شرایط زندان صدبار بدتر میشه من هم که کسی رو نداشتم برام پول بفرسته مجبور بودم که به این رابطه تن بدم …..

بعد زن کمی مکث کرد، نگاهی عمیق به من کرد و انگار که یکهو متوجه چیزی بشه گفت: البته خیال بد نکنید ها من از اجبار تن به این صیغه شدن داده بودم …متوجه که هستید ….

من با بی تفاوتی گفتم: عزیزم من اصولأ شنونده خوبی هستم و سعی می کنم قضاوت نکنم شما نگران نباش …

انگار که حرف من یک اطمینانی بهش داده باشه ادامه داد: آره من با این درجه داره که صیغه ام کرده بود و خرجی ام رو توی زندون میداد بودم تا یکروز که شب پنجشنبه بود و شیفت این آقا بود شب اومد داخل بند و طبق معمول به یک بهانه ای مرا صدا کرد و با خودش برد …آخه می دونید ما صیغه مون رو مخفیانه خونده بودند و نمی بایست که هیچکس توی زندون میدونست که اون درجه داره و من رابطه ای داریم …

خلاصه اون شب وقتی من به اتاق اون درجه داره رفتم دیدم که یک درجه داره دیگه هم اونجاست و علی آقا که من صیغه اش بودم به من گفت که امشب رو با این دوستمون میخوام باشی …من که ناراحت شدم با عصبانیت گفت: از این ببعد همینه که هست من زن و بچه دارم تو باید خرج خودت رو در بیاری فهمیدی ….؟؟

خلاصه از اون شب ببعد من رو میون درجه دارهائی که رفیقاش بودند پاس کاری میکرد و من هیچ جوری نمی تونستم که از خودم دفاع کنم …خوب اون ها مأمور بودند و من زندانی …کی میومد حرف من رو باور کنه؟؟؟

تا ابنکه کم کم دیدم شکمم داره بزرگ میشه به علی آقا گفتم که یکطوری من رو به بهداری ببره و یا یکطوری به داد من برسه تا شکمم بیشتر از این بالا نیومده …

خیلی عصبانی شد وشروع کرد به دشنام دادن من ….بعد آروم گرفت و گفت که نگران نباشم تا یک راهی واسم پیدا کنه که بچه رو بندازم ….

راستش رو بگم بعد از اونکه پسرم مرده بود خیلی دلم می خواست که یکروز خدا به من یه بچه بده …!! ولی نه توی زندان و …

بعد یه نگاهی به من کرد و ادامه داد : میدونید که منظورم چیه …

سرم رو به علامت تأیئد حرفش تکونی دادم و آهی کشیدم …دستش رو کرد توی کیفش یه پاکت سیگار در آورد و گرفت طرف من و گفت: سیگار می کشید؟

نه – مرسی

یه سیگار گذاشت گوشه لبش و با فندک سیگارش رو روشن کرد و چند تا پک عمیق زد بهش ، به نظر می رسید که با هر پکی که به سیگار میزد داشت دوباره توی کریدورهای زندان سراسیمه دنبال راه فرار می گشت….

سرش رو پائین گرفت و خیره شد به زمین و گفت: آره علی آقا به من قول داد که راهی پیدا میکنه ولی یه چند روزی پیداش نشد و سراغی از من نگرفت شب پنجشنبه هم اومد و رفت و خبری از اون نشد تا اینکه یکروز من رو به زندان انفرادی انتقال دادند وقتی که علت رو پرسیدم که آخه چرا مأمور با لحن بدی یه حرف درشت به من زد و بزور هل داد منو توی سلول انفرادی و در رو بست .

چند روز گذشت دستم به هیچ جا بند نبود تا اینکه یه شب درانفرادی باز شد و دیدم که علی آقا اومد تو هم خوشحال بودم هم نمی دونستم که چه خوابی برام دیده واسه همین با ترس ازش پرسیدم که چی شد ؟ این شکم داره هر روز بزرگتر میشه …یه نگاهی به من کرد و گفت نگران نباش نمی زارم زیاد بزرگ شه یه چند دقیقه بعد دیدم که یه مرد جوونی به همراه یه سرباز اومد دم در سلولم و علی آقا به سرباز گفت: کلید دستبندش رو بده به من و خودت برو سر پستت …وقتی دقت کردم دیدم دستای جوونک با دستبند بسته است ..علی آقا دستای جوون رو باز کرد و گفت : آقای دکتر این زن خلاف کرده و آبستن شده حالا شما باید که کلک بچه رو بکنی …حالیته همونجوری که برات گفته بودم حالا یالا بعد از سلول بیرون رفت و یه کیسه ای لوازم پزشکی و یه سطل آشغال و یه چند تا حوله و …یه ظرف آب  که بیرون سلول بود آورد تو وبه جوون گفت: این هم چیزهائی که لازم داری از بهداری آوردم …

بعد ش به من گفت که سرو صدا راه نندازی ها زن من داروی بیحسی  آوردم ولی بیهوشی نتونستم گیر بیارم بعد از سلول بیرون رفت و در رو قفل کرد من و اون جوون موندیم و خلاصه بچه رو از شکم من بیرون آورد …بیهوش نبودم و خیلی درد کشیدم ولی از ترسم صدام در نمی اومد وقتی بچه رو درآورد انداخت توی یه کیسه پلاستیکی و سرش رو بست و پرت کرد توی سطل آشغال ………………

زن جوان ( شمسی خانم) در این مرحله دیگه بریده بود …به سختی می تونست حرف بزنه ازش خواستم که کمی استراحت کنه و گارسون رو صدا کردم و یه قهوه براش سفارش دادم …دلم می خواست خیلی سوال ها ازش بکنم ولی نمی خواستم رشته صحبتش رو با حرفام پاره کنم …هر چند که حالا اون دیگه بریده بود و من نمی دونستم چطور میشه بهش کمک کنم ، دلم می خواست یه صحبت دیگه وسط بکشم و ازش بخوام که دیگه در آنمورد صحبت نکنه …ولی یه چیزی ته دلم من رووامیداشت که سکوت کنم و بزارم همه  داستان زندگیش رو بهم بگه …… اون زن جلوم نشسته بود و میدیدم که چطور دستش داره میلرزه و نمی تونه که حتی که سیگار رو نگه داره ….قهوه رو آوردند و من گفتم: کمی از این قهوه بنوشید …حالتون بهتر میشه ….بعد سکوت کردم ….

فنجان قهوه را برداشت و کمی نوشید و به من خیره شد و گفت: می دونید چرا این حرفامو رو به شما دارم می گم؟؟

گفتم : نه نمی دونم …چرا؟

چون گفتید نویسنده هستید ، دلم می خواد این رو بنویسید تا هر کسی که می خونه ببینه که من چطور معجزه مسیح به من زندگی دوباره داد  … قول می دید ؟ دلم می خواد که هر کسی که مشکل داره بدونه که مسیح به کمکش میاد …. «مسیح ناجی همه دردمند هاست «….!

برای اینکه از صحبت دور نشه سریع میان حرفش پریده و با یک  تبسم گفتم: شمسی خانم ما که هنوز به قسمت معجزه نرسیدیم، داستان هنوز نیمه کاره مونده …شاید اگر معجزه شما به من اثبات شه شاید من هم در اینمورد فکر کنم..!

 دنباله دارد

 

 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.