قسمت هشتم: داستان صدای باران

داستان دوم

قسمت هشتم – 

تقه ای به در خورد و مهناز بدون اجازه وارد اتاق شد . همان لحظه محبی دست من را گرفت و به سمت خود کشاند طوریکه تقریبا در آغوشش جای گرفته بودم. خواستم اعتراض کنم ولی نتوانستم…

آغوشش گرم بود و بوی عطر مردانه ای که به لباس خود زده بود مرا مست کرده بود. چقدر در همان چند ثانیه آرامش داشتم . چشمان مهناز با دیدن من و او در آن حالت از تعجب گرد شده بود. هم خوشحال بودم و هم عصبانی.

سپهر با اعتراض خطاب به مهناز گفت : هنوز نمی دونید قبل از داخل شدن باید در بزنید؟

مهناز قیافه عبوسی به خود گرفت و معذرت خواست ، سپس چند پرونده روی میز گذاشت و قصد بیرون رفتن کرد که محبی با حالت عاشقانه ای به من گفت :

– تمنای عزیزم…فکر می کنی امروز خوبه که بریم و یه جشن کوچیک واسه خودمون بگیریم؟

مهناز نفسش را با حرص بیرون داد و با چشم غره ای بمن از اتاق بیرون رفت . وقتی او رفت هنوز در آغوش محبی بودم ،مرا محکم در آغوش گرفته و به خود فشار می داد . ترسیده بودم …

نگاهش عادی نبود به زحمت خودم را کمی از او دور کردم ولی گرمی نفس هایش به صورتم می خورد با اعتراض گفتم :

– دستام داره می شکنه!!!! ولم کنید…

محبی که با اعتراض من تازه به حال خود برگشته بود ، رهایم کرد و با شرمندگی گفت :

– اوه….شرمنده ام…معذرت می خوام.

درحالیکه بازوانم را می مالیدم گفتم :

– داشتی از من سوء استفاده می کردی!

من من کنان گفت :

– نه…نه…اینطوری نیست!

با ناراحتی گفتم : من ساده نیستم…فکر نکن چون قبول کردم کمکت کنم می تونی هر کاری بکنی! من فقط دارم نقش بازی می کنم ولی مث اینکه تو خیلی جدی گرفتی!

نیشخندی زد و با پررویی تمام در چشمانم خیره شد سپس گفت : واقعا نیاز بود…آخه…مهناز باید باورش بشه تا به مادرم خبر برسونه!!!

با حرص گفتم : دیگه چی؟…اصلا چرا خودت گوشی رو بر نمی داری و به مامان جونت نمی گی از یکی خوشت اومده؟ هان؟

با بدجنسی گفت : خوشم اومده…؟!

آهی کشیدم و در دل گفتم :

– تو رو که نمی دونم…ولی من…من داره ازت خوشم می یاد…آخه تو آدمی که ازت خوشم می یاد؟ با اون چشات!

به سمت تلفن رفت و گفت : فکر بدی نیست…الان می رم و به مامانم می گم.

دستم را روی تلفن گذاشتم و گفتم :

– چی رو می گی؟!…نه بابا…فکر کردی که چی؟ من نمی خوام شوخی شوخی از این مادرشوهرها گیرم بیاد ها!

سپهر با این حرف من به خنده افتاد ، با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت :

– از این شوهر ها چی؟

چشمانم را از چشمانش دزدیدم و بدون هیچ حرفی به سمت درب رفتم . در را که باز کرد با صدای بلندی که داشت از قصد گفت :

– عزیزم…. بعدازظهر می برمت به همون رستوران همیشگی !

دندان هایم را از حرص به هم فشردم ، مهناز درحالیکه مشغول صحبت با تلفن بود بمن نگاه می کرد ، در را محکم بستم و به سمت میزم رفتم ، تمام مانتویم بوی عطر او را به خود گرفته بود…

***

وقتی ساعت کاری تمام شد ، قبل از اینکه دوباره سر و کله محبی پیدا شود از شرکت بیرون آمدم . تمام طول راه به حرکت امروز صبح محبی فکر کردم ، چه معنایی داشت که مرا آنطور در آغوش گرفت. فکر نمی کردم که مرد بی ملاحظه ای باشد ، واقعا امروز صبح ترسیدم . شاید هم خجالت می کشیدم تا دوباره با او برخورد داشته باشم هر وقت مانتویم را بو می کردم ، گرمای آغوشش را حس می کردم ، چقدر خواستنی بود…

به خانه که رسیدم ، یک راست به آشپزخانه رفتم و سبی از یخچال برداشتم . روی کاناپه لم دادم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. صدای افتادن چیزی از اتاق آخری به گوشم رسید ، ترسیدم و با خودم فکر کردم که شاید دزد آمده است ولی صدای گریه پریسا تمام افکارم را برهم زد ، پس آن وقت روز پریسا خانه بود!

خواستم بلند شوم و به اتاق بروم که پاکت سفیدی توجهم را روی کاناپه به خود جلب کرد ، با کنجکاوی آن را برداشتم و نگاه کردم. برگه آزمایش بارداری بود. با دیدن نام آزمایش دهنده ، سیب از دستم رها شد . جواب آزمایش مثبت بود …

با صدایی لرزان پریسا را صدا کردم ،اصلا نفهمیدم که چه وقت امد و جلوی من ایستاد ،من فقط و فقط به برگه ی ازمایشی که در دستم بود فکر می کردم .با کشیده شدن برگه از دستم به خودم امدم و سرم را بلند کردم که با صورت پریسا که از اشک خیس بود روبرو شدم ،خودش را در اغوشم پرت کرد و با صدای بلند گریه کرد من هم که هنوز در شوک بودم ،پریسا را در اغوشم گرفته بودم .

کمی که ارام تر شد با صدایی که از گریه ی زیاد خش دار شده بود کفت :

_ این همون چیزیه که چند روزه ِ می خوام بهت بگم ولی جراتش رو نداشتم ،..یعنی میترسیدم …

_….

_نمی خوای چیزی بگی؟؟ نمی خوای بپرسی این بچه ی کیه ؟؟

_پریسا …من واقعا گیج شدم … خدای من هنوز هم باورم نمیشه که اون برگه ی ازمایش تو بوده باشه !!!…

پریسا در حالی که دوباره بغض کرده بود گفت :

_من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم … اون بچه رو نمیخواد !.. اون لعنتی ..

_شیشش اروم باش همه چیز درست میشه نگران نباش …

با این که خودم هم به جمله آخرم مطمئن نبودم ولی باز تکرارش کردم…یعنی واقعاً«همه چیر درست میشه؟»

حالا دلیل اشفتگی پریسا را میفهمیدم . به اینکه او زود تر از من به سختی های این ماجرا فکر کرده بود .

واقعا درکش برایم سخت بود ،هنوز هم که دو روز از خبر دار شدنم میگذشت بازهم انگار در شک بودم .

امروز قرار بود اقای محبی را در رستوران ببینم چون بعد قضیه ی بارداری پریسا دیگه حال و حوصله ایی نداشتم که با محبی برم رستوران ،به همین خاطر قرار عصر همان روز را منتفی کردم و دیروز هم برای امروز قرار گذاشتیم چون به هر حال این جز برنامه هایمان بود .

از تاکسی پیاده شدم و کرایه را حساب کردم .نگاهی به در ستوران انداختم و هم زمتن با نفس عمیقی که کشیدم وارد شدم .

کمی صبر کردم تا یه گارسون مرا ببیند و به طرفم بیاید …وقتی روبه رویم رسید گفتم :

_من با اقای محبی قرار دارم …، به من گفته بودن اینجا میشناسنشون میشه بگید کجا نشسته اند ؟؟؟

_بله …لطفا از این طرف …

هر چه به میز نزدیک تر میشدیم اضطراب بیشتری به من وارد میشد .وقتی به جلوی میز رسیدیم گارسون با یک ببخشید میز را ترک کرد …وقتی بهش نگاه کردم دیدم با خونسردی کامل روبه روی م نشسته و داره من را تماشا میکنه ، من هم مثل خودش بهش زل زدم و با یه سرفه ی الکی بهش فهموندم که بهتره به احترامم بلند شه و سلام کنه ولی پروتر از حرفا بود چون حتی یک میبلیمتر هم از جاش تکان نخورد (بچه پرووو).

دیدم داره زیادی کش پیدا ممیکنه .،احترام را بی خیال شدم و روی صندلی نشستم .

دنباله دارد

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.