قسمت نوزدهم – اولین نگاه – اولین عشق نوشته خ- نورشید

story cover12

قسمت نوزدهم – 

با عجله خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت افتادم و بالش ام را روی سرم گذاشتم و زار زار گریه کردم ..باورم نمی شد ..آخر چطور یک مرد می توانست به دختری با شخصیت بهاره آنقدر ارزش دهد که با او ازدواج کند ؟؟ این اتفاق برخلاف چیز هائی بود که من در خانواده آموخته بودم ….همیشه به ما می گفتند که اگر مردی قصد ازدواج داشته باشد هرگز با دخترانی که به آسانی به دست میآیند …ازدواج نکرده و فقط آنها را برای اتلاف وقت می خواهند …

پس چطور امین با بهاره ازدواج کرده بود ؟

mY523LWzb5F5mgwBkeip6Vg

تصمیم های عجیب و غریبی به فکرم می رسید …دلم می خواست یکطوری به زندگی ا م خاتمه دهم …

بعد از اینکه یک دل سیر گریه کردم خسته و درمانده به اینطرف و آنطرف نگاه میکردم انگار می خواستم راه چاره ای پیدا کنم که چشمم به لباس سپیدم افتاد که کبری خانم از خشک شوئی پس گرفته و روی چوب رختی لباسم آویزان کرده بود تا خودم داخل کمد بگذارم ….بلند شدم و رفتم تا لباس را پاره پاره کنم تا شاید کمی از خشمم فرو نشیند لایه محافظ پلاستیکی را با خشم پاره کردم ولی وقتی دستم  خز های لطیف لباس را لمس کرد گوئی خشم من کناری رفت و دلم نیامد که آنهمه زیبائی را از بین ببرم …جلوی آئینه قدی اتاقم ایستادم و لباس را به سینه فشردم و به آرامی پوست صورتم را به حریرلباس  سائیدم …در دل آرزو داشتم بجای این حریر دست «امین» بود تا نوازشم کند ولی او رفته بود ….

میشه نه… ولی گاهی!  میان بودن و خواستن .. فاصله می افتد

وقتهایی هست که ..کسی را با تمام وجود می خواهیولی باید از کنارش به آرامی بگذری…

دلم میخواست که دیگر به او فکر نکنم ، ولی آسان نبود …من عشق را با او شناخته بودم ، با نگاه های او گرمی عشق را زیر پوست خود حس کرده و نشعه شعله عشق او شده بودم ….کلام های شیرنش که در هر فرصتی در گوشم گفته بود مرا با عشق آشنا کرده بود و لذت زندگی به من بخشیده بود و حال باید که از او چشم می پوشیدم و می گذاشتم که بهاره بیرق عشق و یا بهتر بگویم هوس ناپاک خود را بر فراز قله عشقی پاک که از آن من بود به اهتزاز در آورد….

صدای در اتاق رشته افکار مرا از هم پاره کرد و بلافاصله سر هاله از گوشه در نمایان شد و گفت: چطوری هاله ؟ بهتری …؟

این را گفت و وارد اتاق شد و روی تخت من نشست و پیش از اینکه منتظر پاسخی شود ادامه داد: میدونی چی شده ؟

خیلی بی تفاوت گفتم : نه چی شده؟

داشتم با مامان پای تلفن صحبت میکردم می گفت دو روز پیش بهاره …

با شنیدن اسم بهاره تمام اعصابم بهم ریخت و بکلی گیج شدم و تعادلم را از دست دادم و نقش بر زمین شدم ..هاله با تعجب بطرف من آمد و گفت : چته تو سرت گیج رفت …شاید باز فشارت افتاده ..بعد با صدای بلند کبری خانم را صدا کرد و بیچاره کبری خانم باعجله آمد و وقتی رنگ و روی پریده مرا دید گفت: چی شده دختر جون ؟؟

هاله گفت: کبری خانم جون باز فشارش رفته پائین ببین بدنش یخ یخ شده ….

کبری خانم گفت: الان میرم یه شربت گلاب براش میارم و تندی از اتاق بیرون رفت ….

من همونطور که روی زمین دراز بودم و سرم روی پای هاله بود با حالی نزار ازش پرسیدم: گفتی بهاره چی؟؟؟

هاله که دست و پایش رو گم کرده بود کفت: حالا بعد بهت میگم …حالا کمی آروم باش تا حالت بهتر شه ….

کبری خانم با شربت گلاب از راه رسید و همونطوری که هی قاشق رو توی لیوان می چرخوند و به من نگاه می کرد و صلوات می خوند و بطرف من فوت میکرد به هاله گفت: دختر جون بلندش کن راست بشینه یه کمی از این شربت بخوره ….

نمی دونم جرا با اینکه اصلأ حال و حوصله خنده رو نداشتم ولی از دیدن قیافه کبری خانم به اون حال نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم …بلند شدم و لیوان رو گرفتم و کمی از شربت رو خوردم ….

هاله و کبری خان هر دوشون به من ذول زده بودند ….من دوباره خندیدم چون کبری خانم همینطور داشت دعا می خوند و هی به دوروبر فوت می کرد …هاله اخمهاش رو توی هم کرد و گفت: ما رو نصفه جون کردی و داری می خندی ..؟؟

گفتم : این کبری خانم داره من رو می خندونه ….با این دعا خوندناش و هی فوت کردناش ….

کبری خانم: مادر جون شما هنوز جوونی ، نمی دونی که این دعا ها چقدر ادم رو از قضا و بلا دور نگه میداره …

همونطوری که روی زمین نشسته بودم دیدم که هر چهار تا گربه هام هم دم در اتاق من ردیف نشستن و با حیرت دارند به ما نگاه میکنن و باز خندم گرفت و گفتم : الهی بمیرم پیشی هام رو هم نگران کردم ….

و این انگار مجوزی بود برای اینکه هر جهارتاشون اومدن داخل اتاق و با کمی تفتیش اوضاع یکی یکی پریدند و روی تخت شروع کردن به بازی ….

من که کمی حالم بهتر شده بود گفتم : مرسی کبری خانم جونم بهتر شدم …

کبری خانم: میرم یه کمی میوه بیارم با چای و بخورین  ..

وقتی کبری خانم رفت به هاله نگاه کردم و گفتم: خوب داشتی می گفتی چی شده؟

هاله که انگار رشته کلام رو از یاد برده بود با تعجب گفت: چی ؟ …

گفتم : درمورد اون دختره میگفتی ..

هاله: آها …آره مامان می گفت که انگار وقتی ما تبریز بودیم  بهاره هم ازدواج کرده و پریروز هم با پر روئی فیلم هاش رو آورده به استودیو داده واسه چاپ و مامان می پرسید که شما خبر داشتین که قرار ازدواج کنه ؟؟؟ من هم گفتم که نه حبر نداشتیم …بعد با تعجب به من نگاهی کرد و گفت: تو خبر داشتی….؟ تو رو دعوت کرده بود؟

با بی حوصلگی گفتم: نه من خیلی وقته از اون …خبر ندارم

 هاله که انگار تازه به یادش افتاده بود که قسمت اصلی قضیه رو بگه با یک هیجان خاصی گفت: کاتی میدونی با کی ازدواج کرده ..؟؟

من بی اختیار چشمام پر از اشک شد و بغضم رو بزور فرو خوردم ….

با امین….پسر اعظم خانم که تازه از آلمان آمده ….ببین تو رو خدا چه شانسی دارن مردم …!!

بعد انگار که موضوعی فکرش را مشغول کرده باشه گفت: من نمی دونم از کجا با امین آشنا شده …؟

جواب این سوال رو من خوب می دانستم …ولی چه می توانستم بگویم ….

هاله با طعنی گفت: چرا حرف نمی زنی …خوب تو هم یه چیزی بگو …ناسلامتی دوست بی وفای تو بوده که حتی لیافت نداشته تا ما رو به مراسمش دعوت کنه …

به هاله نگاهی کردم و پرسیدم: عکس هاش رو برده یا هنوز نبرده ؟

هاله با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی دانم …نپرسیدم … چه فرقی می کنه؟

نمی دانم چرا دوست داشتم عکس های مراسم را ببینم …گرچه می توانست بیش از پیش آزارم دهد ولی باید خکس ها را می دیدم ….البته معلوم بود که بهاره هم با مهارت و عمدأ حلقه فیلم ها را به استودیوی ما آورده بود برای چاپ تا بتواند بیشتر نمک روی زخم من بپاشد ولی به هر دلیل باید عکس ها را میدیدم ….سریع گوشی تلفن را برداشته و با استودیو تماس گرفتم با شنیدن صدای همایونجرأت بیشتری پیدا کردم و گفتم: همایون ببین مثل اینکه بهاره فیلم های عروسی اش رو آورده برای چاپ …هنوز عکس هاش رو که نیومده ببره ؟؟ اومده ؟

همایون با بی تفاوتی گفت : صبر کن ببینم ….

چند دقیقه سکوت برقرار شد که هر ثانیه اش مثل سال گذشت بعد همایون گفت: نه هنوز نبرده …

گفتم: میتونی یک کاری کنی الان دیگه دیروقته اگه نیومد ببره تا موقعی که میاین خونه بیار تا عکس هاش رو ببینیم …باشه

من نمی دونم بیا با مامان حرف بزن …

صدای مامان رو که شنیدم کمی دست پاچه شدم وبا صدائی که لرزش رو خودم بوضوح احساس میکردم گفتم: مامان جون میشه عکس های عروسی بهاره رو اگه نیومد امشب ببره بیارین تا ما هم ببینیم …

مامان هم قبول کرد که اگر تا آخر وقت نیومدن عکس هاشون رو بگیرن حتمأ عکس ها رو میاره …

نفسی به راحتی کشیدم ….و به این امید بودم که تا دقایقی دیگر تمام عکس های عروسی را خواهم دید …گرچه دیدن عکس ها نه تنها مرهمی نبود بر زخم دل من بلکه می توانست بیشتر از این باعث ناراحتی من شود ولی قدرتی غریب مرا مشتاق دیدن تصاویری می کرد که سندی از خیانت بهترین دوستم و جفای معبودم بودند.

دقایق به کندی می گذشتند و من حسابی کلافه بودم تا اینکه سر و صدا ی بیرون عمارت توجه مرا به حیاط کرد و دیدم که ماشین پدر داخل حیاط شد با عجله به استقبال شان رفتم کاری که مدتها بود انجام نداده بودم …سلامی گفتم و به سراغ مادر رفتم …پدر که با نگاه های ریزبین خود متوجه هیجان من شده بود پرسید: چه خبر شده که شما بعد از ماهها یاد آورده ای تا به پیشواز بیائی …..

مادر که نمی خواست پدر بداند که عکس های بهاره را به خانه آورده تا ما ببینیم با عجله گفت: هیچی یه سفارش داده بود که چیزی بخرم براش …نمی دونه که اصلأ وقت نداشتم بیرون برم ….

من نگاهی با نگرانی به مادر کردم و گفتم : راست میگین مامان جون …

مادر با اشاره ابرو مرا متوجه کرد که باید سکوت کنم …..من هم سکوت کردم …

وارد عمارت شدیم و پدر به اتاقش رفت و مادر به من نگاهی کرد و گفت: مگر نمی دانی که اگر بابات بفهمه عکس مشتری رو به خانه آوردیم عصبانی میشه ؟؟؟

بی تفاوت به حرف مادر گفتم: حالا آوردینش یا نه ….؟

مادر کبفش را باز کرد و سه تا پاکت رو که پر بود از عکس به دستم داد و گفت : ببر توی اتاقتون ببینیند اصلأ نمی خوام سرو صدا راه بیندازین و یا حرفی در مورد این عکس ها بزنین جلوی پدرتون ….

من پاکت ها را گرفتم و مثل باد به اتاقم رفتم در را از داخل قفل کردم …

ادامه دارد  

   

 

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.