در سفر به گرجستان

صفحه بانوان1

فرودگاه تفلیس – گرجستان

به محض رسیدن به سالن انتظار ، شاهد وضع رقت بار ایرانیانی می شوید  که هر کدام به نوعی در فکر شکار مسافرین ایرانی  تازه از راه رسیده هستند پیرمردی هست که با تواضع خاصی و به اصرارنشریه ای فارسی زبان را به دست هر مسافر از راه رسیده میدهد،( بعدها دانستم که این نشریه دخترش است که از دبی به گرجستان آمده تا در لوای یک نشریه  فارسی زبان پوششی داشته باشد برای فعالیت های دیگر برخی تجار- در اینباره بیشتر خواهم نوشت)  بعد مسافرین از چپ و راست با آگهی های تجاری ایرانی که  بزورتوسط  دختران  اجیر کرده گرجی  داده می شود چنان گیج می شوند که نگو و نپرس ….

به محض خروج از ساختمان فرودگاه ،صحنه ای  توجه مرا به خود جلب کرد و  دیدم دو سه زن کتابچه هائی به اندازه تقویم و یک سی دی به مسافرین میدادند  که البته هر کسی از آنها این کتابچه ها و سی دی ها را نمی گرفت گرچه پولی در قبال طلب نمی کردند، از اینرو پیش رفته و یکی  کتابچه ها و سی دی را گرفتم روی جلد قرمز رنگ به خط سیاه نوشته بود» انجیل به زبان فارسی» نگاهی به زن جوانی که کتابچه را به من داد انداخته و برای اطمینان خاطر از او پرسیدم » شما ایرانی هستید؟»

زن که چهره ای خسته وزرد رنگی داشت و با لباس های بسیار کهنه ای خود را پوشانده بود گفت: بله ایرانی هستم ..

گفتم : از ارامنه ایران هستید ؟

زن گفت: نه ما تازه مسیحی شده ایم …

نگاهی به او انداختم و گفتم : در این پروازها بسیاری از افراد دولتی در آمد و شد هستند شما فکر نمی کنید که برایتان خطرناک باشد که اینگونه آشکارا تبلیغات مسیحیت می کنید؟

زن خنده ای بیرنگ بر لبانش نقش بست و گفت: من از فشار زندگی در ایران و ناامیدی و ترس و هراس رو به این مذهب آوردم و یک زندگی دوباره یافتم و می خواهم که به هر کسی این زندگی تازه را نوید دهم ….

با تعجب سراپای این زن را دوباره نگاهی کرده و به او گفتم : من یک نویسنده هستم دوست دارید که به من بگوئید چگونه است که شما با اینهمه اشتیاق در مورد دین تازه خود حرف می زنید… البته الان باید بروم ولی اگر ایمیل بدهم قول می دهید پیام بگذارید تا یکدیگر را ببینیم ….

نگاهی به من کرد و گفت: شما دوست دارید که مسیحی شوید؟  

من که فقط در پی ماجرا بودم لبخندی زدم گفتم: همه ما در پی آرامش هستیم ، چه می دانید شاید اگر من متقاعد شوم که خواهم توانست آرامش خود را در مسیحیت بیابم …شاید ..باید دید ..چه پیش می آید..

  بعد ایمیل خود را روی  تکه کاغذی نوشتم و به دستش دادم .

با عجله نگاهی به اطراف کرد و کاغذ را سریع گرفت و در جیبش فرو کرد قبل از اینکه ازکنارش بگذرم  زن دیگر که در گوشه ای دیگر مشغول دادن انجیل به مردم بود شاید به دلیل اینکه من چند لحظه ای با زن جوان صحبت کرده بودم از روی کنجکاوی خودش را به او رساند و شروع کرد به سوال کردن از او ….من که کمی دورتر شده بودم به بهانه اینکه دنبال تاکسی می گردم نگاهم را به اطراف گرداندم و دوباره نگاهی به آن زن های جوان انداختم و دیدم که دارند مرا تماشا می کنند….

تاکسی گرفتم و به طرف هتل براه افتادم …در راه  فکرم مشغول بود ، اگر آنچنان که زن جوان میگفت ، شادی اش را یافته ! پس چگونه بود که آنطور مضطرب شد وقتی زن دیگر به طرفش آمد…و چرا نمی شد براستی شادی را در چهر ه اش دید؟

به هتل رسیدم ، خیلی خسته بودم و از آنجائیکه قرار بود روز بعد بروم و خانه ای را که از طریق یکی از دوستان پیدا شده بود دیده و اجاره نامه را امضاء کنم برای همین یک دوش گرفتم و رفتم توی رختخواب وخوابیدم .

ادامه هفته آینده

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.