خاطرات یک زندانی – زندگی زندانیان در ایران فقط یک پله با جهنم متفاوت است

از میان نامه های رسیده به دفتر مجله » جوانان امروز» خاطرات یک زندانی که از درد و رنج دوران محکومیت خود برای ما نوشته و فرستاده است – شاید خواندن نوشته های او بتواند بیانگر گوشه ای از آنچه در پشت دیوارهای بلند زندان می گذرد باشد- 

خاطرات زندان

آنچه بر من گذشت در زندان فقط یک پله تا جهنم فاصله داشت 

ارسالی از تهران- م – رها

چند ماهی  پس از دستگیری‌ام در پاییز سال یکهزار و سیصدو هشتاد و دو شمسی  از بازداشتگاه وزارت اطلاعات تهران  به زندان مرکزی کرج  منتقل گردیدم. وقتی‌ اداره اطلاعات تهران  را ترک می‌کردم  بسیار ضعیف شده  نصف دندانهایم شکسته و تمام موهایم در سن بیست و هفت سالگی ؛ سفید شده بود.

علي رغم این وضع باز هم خوشحال بودم که از آن جهنم خارج میشوم غافل از اينکه ؛آنجا که میروم  شاهد  رقت انگيزترين صحنه ها و بدترين شکل زندگی  انسانها  خواهم بود .  مقابل زندان مرکزی کرج  تعداد زیادی از افراد  برای ملاقات بستگان زندانی خود جمع شده و در انتظار فرا رسیدن نوبت ملاقات خویش بودند.

با سربازی که دست چپ مرا  به دست راست خود بسته بود و کشان کشان مرا از میان جمعیت حاضر مقابل زندان به درب اصلی زندان می برد .

مامور بدرقه  من به زندان ؛چند ضربه به در وارد کرده و گفت: زندانی جدید دارید؛ آنگاه از آنسوی درب دریچه ای‌ کوچک گشوده شد تا نامه معرفی‌ من به زندان را از مامور تحویل بگیرد.دقایقی بعد؛ درب کوچکی که وسط درب بزرگ زندان تعبیه شده بود باز گرديد تا  به همراه مامور بدرقه وارد محوطه شويم.

محوطه ای‌ بسیار بزرگ  با  ساختمانهایی کهنه و فرسوده بود که قدمت و شکل ظاهری فرسوده ساختمانها ؛نظر هر تازه واردی را به خود جلب میکرد.

بلافاصله وارد کیوسک نگهبانی کنار درب ورودی زندان شده و طی‌ مراحل قانونی با بررسی معرفینامه و رد و بدل کردن امضا میان تحویل دهنده و تحویل گیرنده زندانی ؛ آغاز شد.

پس از آن کیسه ای‌ را به من دادند  تا وسایل شخصی‌ خویش را در آن بگذارم .کمربند ؛ساعت ؛ کت  و شلوار و کاپشن خویش را داخل کیسه قرار دادم آنها توصیه کردند پولهایم را  تا تحویل به حسابدار نزد خود داشته باشم.

در این مرحله و پس از رفتن مامور بدرقهٔ ؛ دلم خیلی گرفت نمی دانم شاید برای چند ساعتی که دستم  به دستش با زنجیر بسته شده بود یکطورهائی وقتی با هم از این در و آن در حرف  زدیم یکطورهائی با رفتن او احاس غریبی کردم وقتی دست مرا از دستش باز کرد و مرا با سرباز دیگری که  می بایست  به همراهش  از کیوسک نگهبانی خارج و کمی‌ جلوتر ؛وارد ساختمانی می شدیم که محل انگشت نگاری و گرفتن عکس و ثبت مشخصات وهمچنين معاينات فيزيکی زندانيان جديد محسوب ميشد که  طی اين مرحله حدود سه ساعت طول کشيد.

از بخش انگشت نگاری خارج وپس از ورود به بخش حسابداری  ؛پولهایم را تحویل داده و به جای آن کارتکسی را تحویل گرفتم که به وسیله آن امکان خرید از فروشگاه داخل بند زندان را پیدا می‌کردم.

آخرین مرحله قبل از ورود به بند؛ که طولانی تر از تمام مراحل وبسيار طاقت فرسا مينمود؛ مرحله ؛تحویل پتو بود.

حدود پنجاه نفر زندانی جدید پشت سر هم داخل صف  پتو ؛ در انتظار فرا رسیدن نوبتشان به سر می‌بردند که با احتساب ده دقیقه زمان برای هر زندانی جهت تحویل پتو و امضا رسید و گرفتن کارتی که صورت وسایل شخصی‌  تحویل داده شده  توسط زندانی  در بدو  ورود  به زندان در آن ثبت شده بود ؛ميبايست چیزی حدود هشت ساعت در هواي سرد محوطه انبار  به سر میبردیم.

چنین نبود که هرکسی کارش تمام شد بتواند بلافاصله وارد بند گردد ؛باید منتظر پایان کار آخرین زندانی میماندیم تا همه باهم به صورت همزمان به داخل بند هدایت شویم .

هر زندانی سه عدد پتو دریافت میکرد که اکثر پتوها کهنه و کثیف بودند و در میان آنها بندرت ؛ پتوی نویافت میشد لذا انبار داران؛ هنگام تحویل پتو؛ به زندانیان توصیه ميکردند به محض ورود به بند ؛پتوهای خود را داخل حیات بند بشویند.

زندانیانی که  پتو‌های خود را دریافت ميکردند بلافاصله به کمک دوستانی که همانجا پیدا کرده بودند؛ شتافته و یکی‌ از پتوهای خود را به طور موقتی به دوستانشان میدادند تا دور خود بپیچند چرا که در آن هوای سرد؛  زندانیان غیر از لباس نازک زندان  ؛تن پوش دیگری نداشته و از سرما میلرزیدند؛ تعدادی هم با نرمش سعی‌ میکردند خود را گرم نگه دارند.

وقتی‌ برای گرفتن پتو به صف ایستادم ساعت دوازده ظهرمیشد و زمانی‌ که آخرین نفر  پتوی خود را گرفت تا به سمت بند حرکت کنیم ساعت هشت شب شده بود .

ورود به بند سه گانه  تبريز

به همراه سایر زندانیان ؛پشت سر یک درجه دار به سمت بند حرکت کردیم.  مقابل یک درب بزرگ آهنی به صف ایستاده و برای آخرین  بار قبل از ورود به بند؛ شمرده شديم.

در طرف راست بالای درب آهنی بند با حرف درشت نوشته شده بود:وجدان تنها محکمه ای‌ است که احتیاج به قاضی ندارد.آیا واقعا آنها که  برای تحویل سه عدد پتوی کثیف ؛آنها را با یک شلوار و پیراهن نازک زندان ؛ساعت‌ها در هوای سرد زمستاني  و در فضایی باز نگه  میدارند؛ میتوانستندمعنی‌ وجدان را  درک کنند؟

در طرف چپ بالای درب نیز جمله ای‌  نوشته شده بود به این مضمون: «زندان کارخانه آدم سازی است » با این حساب ما مواد اولیه کارخانه ای‌ محسوب میشدیم که قرار بود آدم اسلامی تولید نمايد.

در وسط این دو جمله نام بند سه گانه دیده میشد.

با باز شدن درب بند ؛ضمن آنکه صدای همهمه  زندانیان  داخل را ميشنيديم  ؛ بهمراه نورجراغهای داخل بندکه به بيرون ميتابيد؛ ميتوانستيم دود  و بخار متصاعد شده از بند را بوضوح ببينيم.

زندانیان «یک به یک «صدا شده و به داخل بند هدایت میشدند؛ وقتیکه نوبت به من رسید  دریافتم که زندانیان جدید ابتدا باید از یک راهرو باریک و کوچک عبور نموده ودر حين عبور از اين راهرو  اثر انگشت خود رامقابل نام خود در داخل يک دفتر؛ گذاشته وآنگاه وارد بند شوند .هر چه به بند نزدیک میشدم صدای همهمه؛ بلند و بلند تر میشد .عده‌ ای‌  از زندانیان قدیمی‌ آنسوی بند منتظر رسیدن زندانیان جدید بودند.

لازم به توضیح است که این قسمت از مراسم یعنی استقبال‌ از زندانیان جدید توسط قدیمی ها در اصطلاح زندان «زوار گیری» نامیده میشود.

این واژه و اصطلاح بر گرفته از عملی ميباشد که در اماکن مقدس نظیر حرم امام رضا از سوی اهالی بومی اماکن مورد نظرصورت ميپذيرد که در آن عده ای به پیشواز زیارت کنندگان و «زوار» آمده و از آنها برای انجام معامله یا اجاره منزلشان توسط زيارت کندگان ومسافرين دعوت به عمل میآيد ؛این عده‌  را به اصطلاح «زوار گیر» مینامند .زوار گیران زندان نیز به دنبال زندانیان جدید پولدار؛ حتي به کارتکس حسابداری آنها نیز سرک کشیده وهرگاه وضع مالی يک زندانی را  مناسب تشخيص ميدادند ؛از وی برای اقامت در اتاقشان دعوت  کرده و او را به نزد خود می‌بردند.  معمولا پس از چند روز که دارایی زندانی بخت برگشته توسط زوار گير؛ کاملا به یغما میرفت وی از اتاق اخراج و تنها میان جمعیت داخل بند رها میشد  .

قبل از ورودم به بند؛ يکی از کسانی که همراه ما بود وسابقه حبس در زندان تبريز را داشت تمام این مسائل را  به من گوشزد کرده و از من خواسته بود ضمن پنهان کردن کارتکس خویش ؛مراقب زوار گیران باشم .

 به محض ورود به بند با منظره ای‌ شبیه لانه مورچگان روبه رو گشتم؛ محلی که من در آن ایستاده بودم محل تقاطع سه سالن طویل و باریک  بود  که «زیر هشت» نامیده میشد صدها زندانی مانند مورچگان در هم میلولیدند و برای خود راه باز میکردند .

دود سیگار همه جا را فرا گرفته و تنفس را مشکل مینمود.تعدادی زوار گیر به من نزدیک شده و خواستند کارتکسم را نشانشان دهم که به آنها گفتم :چون پولی‌ نداشتم کارتکس هم نگرفته ام.

زوارگيران وقتی چنين  پاسخی را از من شنيدند با نگاههايی ترحم آميز بسرعت اطراف مرا خالی کردند.

لحظاتی بعد به همراه تعدادی از زندانيانی که با من وارد زندان شده بودند در امتداد سالن شماره یک به جستجوی جایی‌ برای اقامت بر آمدیم .سالنی طویل و کم عرض  به عرض دو متر میشد  که در هرطرف خود؛  بيست اتاق داشت که جمعا چهل اتاق را شامل ميشد.   کف سالن وفواصل در ورودی  هراتاق با اتاق ديگر؛ پذيرای  يک اکيپ سه نفره بود که پتوهای خود را آنجا پهن کرده ودر  واقع ؛ همانجا محل زندگی آنها محسوب ميگشت .

 هر اکیپ پتو‌های خود را در عرض سالن به شکلی‌   پهن کرده بودند که فقط  نصف عرض سالن  برای عبور و مرور زندانیان باز باشد ؛همانشب دريافتم که این فاصله بعد از اعلام خاموشی وهنگام خواب به نیم متر تقلیل می‌یابد یعنی‌ پتو‌ها عرض بیشتری را  اشغال میکنند و فضای تردد به نیم متر کاهش می‌یافت.

کف خوابهای سالن که به شکل متراکمی در آنجا مستقر بودند هر شب ساعت هشت مجبور می‌شدند وسایل و پتو‌های خود را جمع کرده کف سالن را بشویند و بلافاصله پتوهای خود را روی کف خیس سیمانی، پهن کرده و خود را برای ساعت خاموشی که ده شب بود آماده میکردند،در واقع آنها میان رطوبت کثیفی میخوابیدند و زندگی‌ میکردند که تا کسی‌ از نزدیک آنرا تجربه نکند هرگز نمیتواند عمق درد و رنج یک کف خواب سالن بند سه‌ گانه تبریز را درک نماید.

اتاق‌هایی‌  استوانه اي با سقفی گنبدی شکل را ميديدم که داخل هر کدام از آنها ؛ چهار تخت سه طبقه قرار داشت که تمام فضای اتاق رااشغال ميکردند و تنها قسمتی کوچک در وسط اتاق برای تردد خالی بود.

هر اتاق پذایری سیزده نفر بود ؛دوازده نفر روی تخت و یک نفر کف اتاق اقامت داشت؛ کسی‌ که کف اتاق زندگی‌ میکرد مؤظف بود در تمام طول روز پتو‌ها و وسایل خود را زیر تخت‌های دیگر قرار دهد ودر طول روز؛ حق خوابیدن  روی کف اتاق را نداشت . انتهاي هر سالن به دستشوي ختم ميشد.  باتوجه به آنکه سالنها  یک شکل ویک اندازه بودند ؛میشد با یک حساب ساده  فهمید که جمعیتی‌ حدود چهارصد نفر در هر سالن و اتاق‌های آن ساکن می باشند که با احتساب فضای زیر هشت که شبها افرادی آنجا می خوابیدند؛ بند سه گانه جمعیتی‌ در حدود هزار وپانصد نفر را در خود جای داده بود.

هر اتاق ؛پنجره ای  کوچک ومحصور میان نرده ها و طور فلزی داشت که وجود همين پنجره های هرچند کوچک ؛ سبب شده بود هوای اتاق‌ها نسبت به هوای داخل سالن ها؛  تميزتر باشد .

مزیت دیگر اتاق‌ها ؛ وجود تخت در آنها و قابل کنترل بودن نظافت در آنجا نسبت به سالنها بود . بسیار اتفاق میافتاد که به دلیل تراکم شدیدجمعيت داخل  سالن ؛زندانیان مجبور به عبور از روی پتو‌ها و محل زندگی‌ زندانیان «کف خواب »  میشدند ؛ همچنین کف مرطوب و کثیف  سالن محل رفت آمد حشرات موذی نظیر سوسک و شپش نیز محسوب ميشد که شرايط را براي ساکنان آنجا مشکلتر مينمود . سالن و اتاق‌ها ؛ کفی‌ بتونی‌ و دیوارهایی ‌گچی داشتند و فقط به اندازه نیم متر از کف زمين ؛روی دیوارها سیمان زده شده بود.

پس از جستجو در دیگر سالنها و ناامیدی از یافتن جایی‌ برای اقامت به» زیر هشت» آمده و گوشه ای‌ از سالن «زیر هشت» کنار دیوار وسایلمان را گذاشته و روی آن نشستیم ؛در این حین شخصی‌ زندانی که خود را وکیل بند میخواند به نزدما آمده و  گفت :شما فقط حق نشستن در اين مکان را داريد ومجاز به  پهن کردن پتو و خوابيدن در اين مکان قبل از اعلام خاموشی نيستيد.

بسیاری از کسانی‌ که همراه ما جدیداً وارد زندان شده بودند نیز آنجا ودر› زيرهشت» بودند .در آن شرایط ؛ تنها کسانی‌ موفق به یافتن مکانی برای اقامت دائمی میشوند که دوست یا آشنایی در داخل بند داشته باشند .

در طول یک‌سال اقامت در بند سه‌ گانه کرج آنچه که دیدم و تجربه کردم ،غیر از یک تراژدی غمبار  نمیتوان هيچ نامی بر آن نهاد .

در بدو ورود به زندان  زندانیانی ضعیف  با قیافه‌هایی  کثیف  در «زیر هشت «را میبینی‌که ازبسیاری از آنها بوی‌ بسيار بدی  به مشام ميرسد .

ا در ابتدا از خود می‌پرسیدم که اینها چرا استحمام نمیکنند؟اما بعد از مدتی‌ دریافتم که در زندان  همه چیز پولی‌ است و امکان حمام مجانی‌ هر  ماه ؛فقط یک بار  فراهم میشود  . داخل هر  سرویس  دستشویی‌ که خود به غایت کثیف بود قسمتی‌ مجزا وجود  داشت شامل ده دوش؛ تا هر کسی‌  در هر زمانی‌ که بخواهد؛ بتواند با پرداخت پول در آنجااستحمام کند.این حمام‌ها از طرف مدیریت زندان به زندانیان سابقه دار و کسانی‌ که ارتباط خوبی‌ با مدیر زندان داشته باشند اجاره  داده  میشد و میشود.

 غذای‌ زندان اصلا کیفیت نداشت و زندانیان باید برای تهیه غذايی مقوی ؛از جیب خود خرج میکردند .  آنجا حتی   درمان نيز با پول امکانپذير ميباشد یعنی‌ اگر کسی‌ بیمار شده و پولی‌ نداشته باشد نه تنها معاینه نخواهد شد بلکه  یافتن یک «قرص سر درد» نیز برایش غیر ممکن است .زندانیان کثیف و ضعیف جزو همان افرادی هستند که  حتی پول استحمام را نیز ندارند ؛ گاه افرادی هزینه استحمام این‌ها را تقبل میکنند اما اين اتفاق هميشه نمي افتد.

 ساکنین زیر هشت در واقع همان بی خانمان‌هایی‌ هستند که در بیرون زندان هم ؛ مانند آنها پیدا میشوند ؛ کسانی‌ که نه پولی‌ دارند و نه امکان کار کردن برايشان فراهم ميباشد .آنهاغذای کافي نيز نميتواند بخورند.این گونه زندانیان مجبورند  تمام طول روز را درداخل  بند يا حياط بند؛ پرسه زده وگدایی کنند و تنها پس از  خاموشی ؛اجازه خوابیدن در› زیر هشت «را پیدا میکنند.

خروج اينگونه زندانيان در سه حالت امکان پذير است يا محکويتشان تمام شود يا عمرشان ويا اينکه دچار بيماری واگير دار شوند.

ساختمان  بندی که ما در آن به سر می بردیم قدمتی نزدیک به چهل سال داشت و در زمان‌های قدیم چاپار خانه ای‌ بوده  که اسبها را در آن نگاه میداشته اند و همان  اتاق‌هایی‌ که هم اکنون سیزده نفر انسان در در هر کدام از آنها  جای گرفته اند سابقا جای  اسکان تنها يک راس اسب بوده است ….

مابقی داستان را که چه بر من و یا سایر زندانیان در طول مدت محکومیتشان در چنین زندان هائی می گذرد را به ذهن خلاق شما خوانندگان می سپارم …ولی در یک کلام می گویم زندگی که فقط یک پله با جهنم فاصله و تفاوت دارد.

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.