داستان اولین نگاه – اولین عشق نوشته خ- نورشید قسمت پانزدهم

persian-cat1+me

داستان اولین نگاه – اولین عشق 

نوشته خ- نورشید

قسمت پانزدهم 

من کمی دست و پایم را گم کردم و گفتم : کی ؟؟من داشتم …داشتم به بهاره زنگ می زدم…خیلی وقت هست که خبری ازش ندارم …

مادر گفت: این موقع شب درست نیست به خانه مردم زنگ بزنی بگذار فردا تماس میگیری …

 

فردای آنروز آنقدر در اتاقم ماندم تا پدر و مادر رفتند سر کار و خوب که همایون با آنها رفت ساعت حدودهای 9 صبح بود گوشی تلفن را برداشته و شماره امین را گرفتم چند بوق متمادی بعد صدای او را از آنسوی شنیدم

الو …امین هستم بفرمائید…الو؟

کمی دست پاچه بودم ولی سعی کردم به خودم مسلط شوم و با صدائی که لرزش آنرا بخوبی می توانستم حس کنم به آرامی گفتم : سلام …

سلام بفرمائید…

می بخشید مزاحمتان شدم …

خواهش می کنم …شما؟؟؟

من …من …کاترین هستم …می تونم کمی با شما صحبت کنم ؟؟

با لحنی نه چندان راغب گفت: سرا پا گوشم ….بفرما …خانم کوچولو

از کنایه زدنش و خطاب کردن من به عنوان خانم کوچولو اصلأ خوشم نیامد و به اعتراض گفتم : من خانم کوچولو نیستم ، من هیجده سالم هست ….

ولی رفتارت مثل بچه های ترسوی شش هفت ساله هست …. گرچه به نظر کمی بزرگتر شدی چون ایندفعه خودت تماس گرفتی…. ولی از این حرفا بگذریم چی می خواهی به من بگی ؟؟ منتظرم تا بشنوم …..

من …من …می خواستم بگم …راستش می خواستم بدونم که چرا چند دفعه که مرا دیدید به من ….حرف هائی را زدید که من هم نمی دانستم چه باید در مقابل بگویم….

حال پاسخی برای حرف هایم داری ….؟؟

نه …نمی دانم …فقط می خواهم بدانم …

بدانی که چی ؟؟؟ چرا راحت حرفت را نمی زنی ؟؟؟بعدش هم گلایه می کنی که چرا بهت میگم » خانم کوچولو»

من حسابی گیج شده بودم، دیگر صدا و کلامش دلنشین نبود و نمی توانستم باور کنم که صحبت با او می تواند تا این اندازه مرا متزلزل کند که حتی نتوانم درست حرف بزنم ….کمی به خودم مسلط شدم و گفتم: من …من اولین باری است که با یک مرد صحبت می کنم برای همین هم نمی دانم که چگونه حرفم را بزنم ….راستش …می خواهم بگویم که فکر می کنم که به شما علاقه دارم ….

صدای خنده او از آنسوی طوری در گوشم پیچید که متوجه شدم که احمقانه ترین جمله را در طول زندگیم به زبان آورده ام ..پس از آن لحظه ای سکوت برقرار شد …بعد او بسیار شمرده و آرام گفت: پس هنوز مطمئن نیستی که به من علاقه داری یا نه؟؟ فقط فکر میکنی؟؟

من جوابی ندادم و سکوت کردم …او با عجله گفت : الو…الو…هنوز هستی یا قطع کردی ….؟؟؟

به آرامی گفتم : هستم …

پس چرا به سوالم جواب نمی دهی؟

نمی دانم …

بعد با کمی ملاطفت گفت: تو که هنوز تکلیف احساست را نمی دانی از من چه می خواهی ؟ برو هر وقت که دانستی چه می خواهی تماس بگیر …باشه ؟؟؟

به آرامی گفتم : باشه….

بعد گوشی را قطع کردم …با این تماس نه تنها مشکلی را حل نکردم بلکه خودم را دقیقأ مثل احمق ها نشان دادم …به غیر از این هنوز معمای اینکه آن زن چه کسی می توانست باشد فکرم را پریشان کرده بود…

از اتاقم بیرون آمدم ، کبری خانم آشپز خانه بود و داشت لوبیا پاک می کرد با بی حوصلگی سلامی دادم و رفتم نشستم پیشش ، یکی از گربه هام » ملوس» هم بلافاصله آمد و نشست توی بغل من ..و با نگاه هاش از من می خواست که نوازشش کنم ، من هم که اصلأ حوصله نداشتم خواستم بندازمش زمین تا بره که توی بغل من یک غلتی زدو خودش رو حسابی جا به جا کرد و شروع کرد به خروپف کردن …و با نیم نگاهی پر از تمنا همچنان از من می خواست که نوازشش کنم …من هم بناچار شروع کردم به نوازشش …و او راضی تر شد …کبری خانم با خنده گفت:

ببین این پدر سوخته می دونه که چطوری خودش رو تو دل همه جا کنه ….

من هم با سر حرفش را تأیید کردم و در حالی که نوازشش می کردم و او خیلی بیشتر خود را در آغوش من رها می کرد با خود فکر کردم شاید مردها هم دوست دارند که زن ها با همین شیوه و لوندی و اصرار برای خود در قلب آنان جای کنند …چیزی که برای من شیوه ای نا آشنا بود …ولی با یک نگاه به گربه ام » ملوس» براحتی می شد کارساز بودن این شیوه را دید …..

آهی از اعماق وجودم کشیدم و به کبری خانم گفتم: می بینی ترا به خدا کار من رو آمدم صبحانه بخورم این گربه هم که خیال تکون خوردن رو نداره ….

چکار کنه تفلکی شما رو دوست داره دختر جون …بشین من برات چای  بریزم  بیارم رو میز هم که همه چی هست …جمع نکردم تا شماها هم پاشین صبحانه تون رو بخورین …

مرسی کبری خانم جونم ….

یکی دو لقمه نون و کره عسل خوردم با چای بعد آروم ملوس رو که غرق خواب بود به آرامی برداشتم و توی سبدش گذاشتم پیش اون یکی گربه ها …نگاه کردن همشون که با آرامش و امنیت خاطر خوابیده بودند خیلی تماشائی بود .

وقتی به اتاقم بازگشتم با خودم فکر کردم که شاید من هم باید برای بدست آوردن «امین» کمی سماجت توأم با لطافت به خرج دهم ….تصمیم گرفتم که عصر حدودهای ساعتی که او معمولأ  گل و درختهای  جلوی درخانه اش را آبیاری می کند از اونجا رد شم و با یک بهانه ای باهاش صحبت کنم ….فقط چون آنروز کلاس زبان نداشتیم باید دنبال بهانه ای می گشتم که بتونم از خونه بیرون برم کمی فکر کردم و بعد با بهاره تماس گرفتم و بهش گفتم که اگر خونه هست عصری یه سر بهش می زنم ….بهاره خیلی سرسنگین بود و گفت: امروز خیلی گرفتار هست و وقت نداره …خداحافظی کردم و بعد با یکی از دوستانم که اسمش منیژه بود تماس گرفتم کمی از این در و آن در صحبت کردیم و بعد بهش  پیشنهاد دادم که با هم عصر بریم سیدخندان و سری به قنادی سان ست بزنیم و یه کافه گلاسه بخوریم ….با اشتیاق قبول کرد و قرار شد که ساعت شش و نیم برم دنبالش ….خوب من فرصت کافی داشتم که به امین سر بزنم و بعدش هم برم سراغ منیژه ….فقط باید با مادر در اینمورد مشورت میکردم و اجازه می گرفتم …..

بعد از ناهار پدر به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه و به مادر گفتم که می خوام با منیژه برم سیدخندان ….مادر در این موارد خیلی سختگیر نبود ولی خوب از اونجائی که پدر خیلی سختگیر بود به این شرط قبول کرد که پدر عصر خانه نمونه چون در صورت بودن پدر در خانه به هیچوجه نمی شد بیرون رفت و مادر تأکید کرد که فقط دو یا سه ساعت اجازه دارم که بیرون باشم و قبل از ساعت هفت و نیم باید به خانه بازگردم …من هم با خوشحالی پذیرفتم ….

ساعت حدودهای چهار ونیم بود که پدر از خانه رفت و من هم بلافاصله حاضر شدم و به کبری خانم هم مادر سفارش کرده بود که مشکلی نیست که من بروم یه تاکسی گرفتم ودرست ساعت پنج و نیم بود که کمی مانده به خانه امین پیاده شدم ، همینطور که پیش می رفتم در بالائی ساختمان باز شد و مریم خانم از خانه بیرون آمد من کمی مردد بودم که او در مورد من و امین چه می داند …ولی رفتار او بسیار عادی بود مرا با مهربانی در آغوش گرفت و گفت : چه خبر از این طرف ها ؟؟؟

گفتم : دارم میرم خونه یکی از دوستام خونشون آخر همین خیابونه ….

وقت داری بیا بریم کمی توی حیاط بنشینیم ….

دعوتش را قبول کردم با اینکه می خواستم با امین صحبت کنم فقط …ولی خوب این دعوت بهتر بود چون اگر کسی هم مرا می دید نمی توانست که حرف درست کند ….با هم به در حیاط نزدیک می شدیم که همزمان در باز شد و امین با دیدن من به همراه مریم خانم متعجب شد ….مریم خانم گفت: امین جان ، کاترین دختر آقای ….که قبلأ اینجا می نشستند و گربه هاش اینجا بود رو به خاطر داری ….

من از این شیوه معرفی اطمینان خاطر پیدا کردم که مریم خانم از قضیه تلفن و ..خبری نداره و بر عکس همیشه با امین سلام و احوالپرسی کردم و او هم سلامی کرد ولی احساس کردم مثل دفعات قبل از دیدن من خوشحال نیست …و خیلی بی تفاوت بود..

وارد حیاط که شدیم دیدم که میز و صندلی های بسیار زیبائی را که مخصوص فضای بیرون است را به یک سایه بان بسیار زیبا در گوشه ای از حیاط چیده اند و سایه درختان انجیر و انگور هم جلو ه خاصی به آنها می داد روی میز هم میوه های تابستانی خنک چیده شده بود …

با تعجب پرسیدم : مثل اینکه مهمان دارید ؟ من مزاحمتان نشوم ؟؟؟

نه عزیزم چه مزاحمتی ، یکی از دوستان امین قراره که بیاد ولی حالا نه…یه نیم ساعت دیگه…

بعد یک بشقاب میوه جلوی من گذاشت و گفت : بردار میوه ها خنک هستن

در فاصله بیست دقیقه ای که من اونجا نشسته بودم امین فقط یک لحظه داخل شد و به زبان آلمانی به مریم خانم یه چیزی گفت و بیرون رفت ….من متوجه نشدم که چی گفت فقط به فاصله یه چند دقیقه مریم خانم گفت: کاترین جون دیرت نشه عزیزم …می خواستی که بری پیش دوستت …مگه نه؟؟؟ من هم باید برم کمی خرید کنم ….

بلند شدم و بر خلاف میل درونی ام خداحافظی کردم و بیرون آمدم » امین» همچنان مشغول آبیاری بود برگشت نگاهی کرد و من هم نگاهش کردم ….در نگاهش نوعی ترس و گناه بود یک شرمی که با جسارتی که از خود بروز می داد هم هویدا بود ..با صدائی بلند گفتم: خداحافظ …ممنون از پذیرائی تون …

او همانطور که مشغول آبیاری بود با دست دیگر دستی به علامت خداحافظی تکان داد …..ولی من تشنه این بودم که کلامی بگوید و مثل همیشه در گوشم زمزمه های شیرین کند …دلم می خواست که دوباره با اشتیاق مرا بنگرد و در پی  بهانه ای باشد که بازوانش را بدور من حلقه کند تا بتوانم با عطر بدنش مست شوم …. ولی او را چه شده ؟؟؟ چرا با من چنین بیگانه شده است ؟؟ بغض را در گلویم فرو خوردم و براه افتادم….

خیلی دلم می خواست بدانم که مهمان او کیست؟ کمی دور تر در پشت یک درخت بسیار بزرگ پناه گرفتم به امید اینکه بتوانم ببینم مهمانش کیست ….چیزی نگذشت که مریم خانم از در بیرون آمد و کمی مقابل در مشغول صحبت با او شد و رفت … بعد یک تاکسی دم در حیاط که همچنان باز بود ایستاد و من  با دلواپسی و دقت فراوان  سعی کردم که ببینم این میهمان کیست …کمی گذشت و با تمام حیرت دیدم » بهاره » از ماشین پیاده و داخل حیاط شد …..

 

 

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.