داستان کوتاه به قلم: خ-نورشیداولین نگاه، اولین عشق- قسمت دهم

قسمت دهم داستان 

به قلم : خ – نورشید 

story

روی نیمکتی توی محوطه نشستم با اینکه هوای بسیار داغ سراط ظهر بود  ولی  درخت تنومند بید مجنونی چنان شاخه هاش رو بالای این نیمکت گشوده بود که از گرما در امان بودم …کمی نگذشته بود که بهاره هم همونطوری که  با عینک آفتابی اش روی چشماش رو می پوشوند از ساختمان بیرون آمده و بطرف در خروجی براه افتاد خوب نیمکتی که من رویش نشسته بودم هم دقیقأ سر راه خروج بود و من نه تنها برای سایه جانانه اش بلکه واسه همین منظور انتخابش کرده بودم واسه نشستن …وانمود کردم که دارم سوالات رو مرور می کنم که بهاره به چند قدمی من رسید و گفت : تو هنوز نرفتی کاترین؟ منتظر من نشستی؟
با یه بی تفاوتی بهش نگاه کردم چون نمی خواستم بدونه که چقدر توی دلم آشوبه واسه دونستن حرفهائی که امین به اون گفته بود و سری تکون داده و گفتم : نه هنوز نرفتم ، چطور دادی امتحان رو ؟ به نظر من که زیاد سخت نبود … چرا اینقدر طولش دادی ؟
نشست روی نیمکت  و با یه لحن کنایه دار گفت : خوب معلوم هست که واسه تو خیلی آسون بود که زود تموم کردی و بیرون آمدی ….!!
آسون آسون نبود راستش رو بخواهی حوصله جلسه امتحان رو نداشتم فقط آنقدر نوشتم که یه نمره ای بگیرم که معدل آخر سالم رو زیاد پائین نیاره …
بهاره بلند شد و گفت : هنوز اینجا هستی ؟ چون من باید برم خونه ؟؟ امروز مهمون داریم  به مامی جونم گفتم زود بر می گردم خونه .( بهاره چون مدتی رو خارج از ایران زندگی کرده بود پیش دائی  اش که در امریکا ست مادرش رو مامی جونم صدا میکرد)
با عجله بلند شدم و گفتم نه من هم میرم دیگه …
آره بیا تا توی مسیر هم بهت بگم که عشقت چی می گفت دیروز پای تلفن…
بعد یه ریسه ای رفت که انگار خنده دارترین حرف دنیا رو شنیده و می خواد واسه من تعریف کنه …خیلی ناراحت بودم که خودم رو در چنین شرایطی قرار داده بودم ولی راه برگشتی نداشتم و یکطوری باید با این کنایه ها کنار می آمدم …. بعد شروع کرد و گفت : تنها چیزی که از تو پرسید این بود که خودت هم اونجا هستی پیش من یا نه …که من البته گفتم که نه ..بعدش هم به من گفت  که بهت بگم اشکالی نداره اون شرایط متفاوت ایران رو درک می کنه ….همین  دیگه چیزی در مورد تو نگفت…و نه پرسید..
با تعجب بهش گفتم : پس اون صغری کبرائی که دم در گفتی چی بود ؟
ببین تو دیروز خیلی ناراحت بودی و امروز آخرین امتحان رو داشتیم من خواستم زیاد به هم نریزی تا امتحان رو بدیم بعدش بهت بگم …راستش به نظر من اون هیچ احساس خاصی به تو نداره و بقول خودت که همیشه  همه رو به سبک فروید آنالایز می کنی ایندفعه باید این عشقی رو که حتمأ فقط به توهمات خودت مربوط میشه رو با مراجعه به مباحث فرویدی حل کنی و تمام تابستون رو هم وقت داری برای اینکار …..
بعد دوباره خیلی مسخره وار زد زیر خنده …من اصلأ نمی دونستم مشکل بهاره با من چیه ولی دیگه رفته بود روی اعصابم و باید که جوابش رو می دادم  …دستش رو گرفتم و گفتم : بهاره برای من اصلأ مهم نیست که اون چی گفت و تو چی شنیدی …دیدی که چیزی هم ازت نپرسیدم خودت شروع کردی به تعریف کردن ..ولی چیزی که من رو داره واقعأ ناراحت می کنه اینه که تو چرا اینقدر با من به کنایه و اینهمه نفرت حرف میزنی ؟ فقط این شده واسه من یه معما …
دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت : من هیچ نفرتی از تو ندارم …فقط دارم اون نسخه ای رو که خودت بارها برای من پیچیدی واست می پیچم …
با عجله میون حرفش پریدم و گفتم : من هرگز با تو و یا هیچ کس دیگه ای اینطوری حرف نزدم ولی همیشه توصیه کردم که دقت بیشتری کنین ….تازه من زمانی در مورد فروید و …..صحبت کردم با تو و یا هر کس دیگه که دوست پسر هاتون نمی خواستن با شما دوست باشن و چون شما خیلی سخت می گرفتین و می گفتین که نمی تونین فراموش کنین اونها رو ….اما تو  داری اینجا من رو به دلیل حرف هائی که از روی دلسوزی بهت گفتم ملامت میکنی ..!! چرا ؟؟
به ساعت مچی اش نگاهی کرد و گفت : من دیگه خیلی دیرم شده باید برم … بعدأ حرف میزنیم ..
دستش رو گرفتم و گفتم : فقط بگو چرا ؟؟
با بی حوصلگی چشماش رو گشاد کرد وگفت : چرا …چی ؟؟؟
چرا اینقدر با من با کینه حرف میزنی ؟؟ من فکر می کردم با هم دوستیم…!
سری تکون داد و گفت : نمی دونم شاید نمی خوام تو اشتباهی رو که من خودم بارها کردم رو مرتکب شی و دل در گرو مردی بسپاری که شاید برات مناسب نباشه …
بعد یه لبخندی زد .. و با عجله خداحافظی کرد و رفت …
حرف های بهاره از یک طرف و گرما از طرف دیگه حسابی کلافه ام کرده بود با عجله یه تا کسی گرفتم و برگشتم به خانه …وقتی رسیدم و در حیاط رو باز کردم گربه هام همه دوان دوان به طرفم آمدند وشروع کردند به بازی یکی از گربه هام   » جیران» همیشه عادتش بود تا من رو می دید دور خیز می کرد و می پرید بغلم و دستاش رو میزاشت روی شونه هام و شروع می کرد به لیسیدن صورتم …این کارش من رو همیشه می خندوند ..حتی آنروز که خیلی کلافه بودم …بقدری با عشق دستهای کوچولوش رو دور گردنم حلقه می کرد که نمی تونستم  باهاش عصبانی بشم و یا بزارمش پائین …. حتی اگر این کار رو می کردم هم فایده ای نداشت اون دوباره دور خیز می کرد ومی پرید توی بغلم … همونطور که جیران بغلم بود وارد ساختمان عمارت شدم و گربه های دیگه هم پشت سر هم و با عجله از زیر دست و پام رد شدند و هر کدامشون یه گوشه لم دادند …انگار اون زبون بسته ها هم از گرما کلافه بودند …داخل عمارت آنقدر خنک بود که انگار وارد بهشت شده باشی …جیران رو گزاشتم پیش بقیه گربه ها و رفتم به اتاقم ولباس هام رو کندم و با عجله وارد حمام شدم و یه دوش آب سرد گرفتم ..بعدش خیلی گرسنه بودم رفتم آشپز خانه تا ببینم چی هست واسه خوردن دیدم کبری خانم داره میز غذا رو می چینه سلام کردم و گفتم : کبری خانم جونم چی داریم واسه خوردن من خیلی گرسنه ام…
با عجله گفت: ته چین پلو داریم دخترجون شما بشین برات بکشم تو بشقاب بیارم برات سالاد و سبزی اینها هم که روی میز هستش …بعد یه بشقاب ته چین پلو با گوشت ماهیچه آورد برام من هم شروع کردم به خوردن …کبری خانم روبروم نشسته بود و داشت تماشام می کرد …با عجله غذا رو قورت دادم و گفتم : کبری خانم پس شما چرا غذا نمی یارین واسه خودتون ؟
گفت: دخترجون حالا میل ندارم صبر می کنم همه بیان شما نوش جانت دختر جون بخور …
چند قاشق خوردم و بعد یه بشقاب پر سالاد خوردم و مابقی غذام رو بردم و ریختم توی بشقاب گربه ها ..همه شون با عجله اومدند و شروع کردند به خوردن …کبری خانم گفت : دختر جون تو که گفتی خیلی گرسنه ای چیزی نخوردی که همه رو ریختی تو بشقاب گربه ها …نکنه خوب نشده بود ..ها؟؟
نه کبری خانم جونم خیلی هم خوشمزه بود دستت درد نکنه فقط هوا خیلی گرم شده و سالاد بیشتر چسبید …بعد رفتم دستام رو دور گردنش حلقه کردم و از صورتش بوسیدم و گفتم: غذاهای شما توی دنیا تکه …
خنده ای کرد و گفت : نوش جانت دخترم …
رفتم توی اتاقم و در رو بستم تا کمی بخوابم باد کولر مستقیم میزد به طرف تختم که  لذت  خواب بعد از ظهر رو صد چندان می کرد …وقتی از خواب بیدار شدم طرفهای پنج و نیم عصر بود و هاله و همایون هم هر کدومشون توی اتاق هاشون خواب بودند و بابا و مامان هم که رفته بودند سر کار کبری خانم توی حیا ط بود و به گلدون ها ی توی تراس می رسید ….بهترین موقعیت بود برای اینکه بدون اینکه کسی متوجه بشه یه زنگ به امین بزنم …سریع برگشتم به اتاقم و در رو بستم و گوشی رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم  و دورباره دلم افتاد به تاپ و توپ کردن …اصلأ دست خودم نبود ..نمی دونستم که چرا نمی تونم جلوی این هراس و نگرانی رو بگیرم …زنگ تلفن شروع کرد به نواختن و قلب من هم داشت انگار با هر زنگ از جاش در می آمد بالاخره گوشی را برداشت و با شنیدن صداش انگار تمام بدنم کرخت شد …از اونور خط هی می گفت : الو…الو….
و من اینطرف خط لال شده بودم …تا اینکه امین ازآنطرف خط شروع کرد به حرف زدن ….چیه ؟ چرا حرف نمی زنی …؟؟؟
خوب اگه نمی خواهی که حرف بزنی پس چرا زنگ زدی …؟؟؟   خلاصه از اون اصرار و از من انکار ….ولی خوشم می اومد که داره حرف میزنه و من صداش رو می شنوم …دیگه از حرف زدن و جواب نشنیدن به نظر خسته شده بود که گفت : خوب اگه نمی خواهی حرف بزنی لااقل گوشی رو بده به دوستت تا مثل دیروز باهاش حرف بزنم ….
من با شنیدن این حرف خیلی سریع گوشی رو قطع کردم ….فهمیده بود من هستم …خیلی نگران بودم که حالا چی فکر می کنه و ….چی میشه ؟؟ از اینکه شهامت یه حرف زدن ساده رو نداشتم از خودم داشت بدم می آمد…آخه این چه عشقی بود که مرا اینچنین خوار و حقیر کرده بود ؟

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.