داستان کوتاه به قلم: خ-نورشیداولین نگاه، اولین عشق- قسمت نهم

قسمت نهم – داستان کوتاه : اولین نگاه ، اولین عشق

به قلم : خ- نورشید 

story

  طولی نکشید که بهاره به همراه هاله به حیاط آمدند ولی من که پشت انبوهی از درختان و بوته های گل نشسته بودم را ندیدند بعد هاله به آرامی مرا صدا کرد و گفت: کاترین …کاترین کجائی ؟ بهاره داره میره …

از اونجائی که نمی خواستم هاله از جریان با خبر شه اشکهام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و از باغچه اومدم بیرون تا بهاره رو راهی کنم …

هاله نگاهی به من کرد وگفت : چی شده گریه کردی ؟

 بعد بدون فوت وقت رویش را به بهاره کرد و پرسید : چی شده به کاترین …چرا گریه کرده ؟؟ چیزی شده ؟

من آنقدر پریشان حال بودم که مغزم درست کار نمی کرد تا یه چیزی سر هم ببافم و تحویلش بدم تا دست از سر من برداره که بهاره به دادم رسید و گفت: هیچی بابا فردا امتحان داریم فیزیک داریم خانم کمی هنگ کرده …می شناسیش که همیشه روز های امتحان یا قبل اش استرس میگیره ….

هاله با محبت دستش رو روی شونه من گذاشت و گفت : ولی من تا حالا ندیده بودم که تو گریه کنی …. راستش رو بگو … از چی ناراحتی ؟

دوباره بهاره که خودش می دونست ناراحتی من از حرفهائی بود که اون به من گفته بود میون حرف هاله پرید و همونطوری که دست من و گرفته و می کشید به هاله  گفت : هاله جون من خیلی عجله دارم ..ببخشید باید برم ولی قبل از رفتن باید یه چیزی رو به کاترین بگم ..بعد راه افتاد طرف در خروجی

من با دلخوری دستم رو از دستش بیرون کشیدم و رفتم دنبالش بعد که کمی از هاله دور شدیم یه نگاهی به پشت سر کردم و آروم گفتم : دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم .. تموم شد …خوب شد که شناختمت …

بهاره قهقه زد زیر خنده و سرش رو نزدیک کرد به گوشم وگفت: معلومه که خیلی دوستش داری …شوخی می کردم باهات دیوونه …اون هم مثل اینکه گلوش پیش تو خوب گیر کرده چون همه اش از تو می پرسید …

من با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی ؟ پس اون حرفائی که زدی چی بود ؟ من رو سر کار گذاشته بودی ؟ ..یا اینکه حالا سر کارم داری میزاری ؟

بهاره  سبک خاص خودش رو داشت خیلی تو دار بود و به نظر من یه سیاستمداریا بهتر که بگم موذی  به هر حال دوست داشتم حرفائی که الان داره به من میگه درست باشه و می خواستم همه حرفای امین رو بدونم …ولی این وسط غرورم به بازی گرفته شده بود و حالا  می بایست که برای دونستن همه چیز به پای بهاره می افتادم و گدائی می کردم تا همه چیز رو به من بگه ..؟ و انگار بهاره هم شوق دونستن رو توی برق چشمام خونده بود چون با یه لحن امرانه گفت : کاترین جون قبل از عاشق شدن باید یاد بگیری که صبور باشی ، چون اگه نباشی خیلی زود تصمیم می گیری و کاری می کنی یا چیزی می گی که بعدش پشیمون میشی ولی فایده نداره ….بعد زل زد توی چشام و ادامه داد : عزیزم من باید برم دیگه … اومده بودم که درس بخونیم که به جاش درگیر مسائل عاشقانه تو شدیم …بعد یه خنده مسخره ای کرد و ادامه داد …..برم تا دیر نشده لااقل کمی درس بخونم تو هم برو یه مروری بکن جزوه هات رو …فردا می بینمت …بای ..

از در بیرون رفت و من هم مات و مبهوت با چشمانی پر از سوال بدرقه اش کردم .

به اتاقم برگشتم و یکی از صفحه های قدیمی رو گزاشتم روی گرامافون و سوزن گرامافون همونطوری که خر و خر کشیده شدنش روی صفحه رو میشد به وضوح شنید شروع کرد به نواختن …صفحه از یه خواننده فرانسوی بود و به زبان فرانسه می خوند و من هیچ نمی فهمیدم چی داره میخونه …ولی یکطوری سوزناک میخوند که انگار داشت درد دل من رو بازگو میکرد …می خواستم به امین زنگ بزنم و لااقل صداش رو بشنوم ولی میدونستم که ایندفعه حتمأ میفهمه که من هستم …و خوب خیلی بد میشد …از طرفی بهاره با بدجنسی تمام من رو با همه سوالاتم جا گذاشت و رفت و من مطمئن نبودم که چی حرف هائی میونشون رد و بدل شده …اگه حرفای اولش درست باشن چی ؟ شاید دم در فقط این حرفای امیدوار کننده رو گفت تا من رو خام کنه ؟

به هر حال  من دستی ..دستی  خودم رو توی حچل انداخته بودم و نقطه ضعف داده بودم به بهاره ..فردا امتحان داشتم ولی  کی حوصله درس خوندن داشت …؟

در اتاق باز شد و کله هاله قبل از خودش وارد اتاق شد ..و با تعجب گفت: تو که چند دقیقه پیش داشتی واسه امتحان فردا گریه میکردی …حالا چطور شده که تخت گرفتی دراز کشیدی و موسیقی گوش میکنی؟

بعد اومد توی اتاق و خودش رو انداخت روی صندلی کنار میز تحریر و انگار می خواست که من رو استنطاق کنه گفت: راستش رو بگو چی شده ؟ نکنه بازم گندی بالا آوردی و قاطی اعلامیه پخش کردن و یا نوشتن توی نشریه شدی …

با بی حوصلگی داد زدم : اه بابا تو هم ولم کن دیگه ؟ چکار داری به کار من ؟ اصلأ کی به تو گفته بیای توی اتاق من ؟ مگه ندیدی در بسته است ؟ این یعنی اینکه مزاحم نشین …

هاله یکه ای خورد و ابروئی بالا کشید و گفت: من ناراحتم که به این وضع و حال می بینمت خره و تو داد و فریاد میکنی ؟ بعد با دلخوری پاشد و همونطوری که از اتاق بیرون می رفت گفت: تو اصلأ فهم نداری …آدم نیستی دیگه …انشاله که گندی بالا نیاورده باشی که از بسیج محله و یا کمیته بیان ببرنت ….ببین آخر سر میتونی غیر از خودت ما رو هم به مشکل بندازی ….

من با عصبانیت گفتم : گمشو بیرون من به نصیحت های تو احتیاج ندارم …بعد دست انداختم یکی از کتابهام رو برداشتم و بطرف در نشانه رفتم و هاله هم سریع در رو بست و غرولند کنان  دور شد و من صداش رو می شنیدم که می گفت : بالاخره گندش در میاد …تو تا همه مارو به کشتن ندی دست بردار کارهای احمقانه ات نمیشی .

آهنگ تموم شده بود و سوزن گرامافون همچنان روی صفحه خش و خش کنان  بلاتکلیف می  چرخید ، درست مثل من که بلاتکلیف توی افکارم دور میزدم و هزار تا سوال از خودم می پرسید م…بالاخره پاشدم و صفحه رو برداشتم و صفحه دیگه ای   جاش گزاشتم و برگشتم و تازه  دراز کشیده بودم که صدای کبری خانم رو از پشت درم شنیدم که آروم می گفت : کاترین خانم بیدارین ؟

بلند گفتم : بله کبری خانم دارم درس می خونم  …کاری داشتین؟

جواب داد : نه دخترم میوه  شستم و چای گزاشتم توی بالکن  خواستم ببینم اونجا میاین یا بیارم واستون توی اتاق ؟

من که اصلأ حوصله دیدن هاله و همایون رو نداشتم و میدونستم که اگه برم بیرون هاله دوباره شروع میکنه به بیست سوالی کردن در اتاقم رو باز کردم وگفتم : نه کبری خانم باید درسام رو بخونم ، خودم میرم آشپز خونه و میوه و چای بر می دارم میارم تو اتاقم …

کبری خانم که خیلی زن مهربانی بود گفت : وا چرا شما دخترجون ، برو بشین تصدوقت من الان براتون همه چیز میارم …شما درس هات رو بخون…

رفت تا برام میوه و چای بیاره طفلک نمی دونست که من اصلأ حوصله درس خوندن رو نداشتم …یه چند دقیقه بعد یه بشقاب میوه و یه فنجان چای رو آورد و گزاشت روی میز من و با محبت گفت : کمی میوه بخور استراحت کن بعد درسات رو بخون دخترجون  ..یه نفس درس بخونی خسته میشی …یه چیزی بخور جون بگیری بعد درسات رو هم بهتر میخونی آره جونم … من هم برم باغچه رو آب پاشی کنم بعدش هم باید به گربه ها غذا بدم …ماشالاشون باشه هر روز دارن تپل مپل تر میشن …

لبخندی زدم و گفتم : کبری خانم جونم چقدر شما مهربونی ..

 

*****

 

صبح زود بیدار شدم با عجله دوشی گرفتم و حاضر شدم و راهی شدم …تا رسیدم نگاهی به دورادور انداختم تا ببینم بهاره کجاست …ولی خبری ازش نبود ، روزهائی که امتحان داشتیم فقط سر ساعت امتحان به دبیرستان میرفتیم و بعد از امتحان هم آزاد بودیم تا به خونه برگردیم چون امتحانات آخر سال بود و درس ها همه تموم شده بودند …پانزده دقیقه مانده به جلسه امتحان وارد سالن می شدیم که تا همه جا به جا بشن و ورقه های امتحانی توزیع بشه …ولی همچنان از بهاره خبری نبود و من کمی نگرانش شدم که نکنه دیر بیاد و توی جلسه امتحان راهش ندن …

همه وارد سالن شده بودند و نشسته بودیم که بهاره نفس زنان وارد شد و با عجله رفت و روی صندلیش نشست ، برگه های امتحانی رو داشتند توزیع می کردند ، ورقه سوالات رو گرفتم و خوشبختانه چون بصورت تستی بود که کار رو راحت تر میکرد…خلاصه ورقه را تا آنجائی که می تونستم پر کردم و یه مرور کردم و تحویل دادم و از همه زودتر از جلسه امتحان بیرون آمدم …ولی منتظر ماندم تا بهاره هم بیاد …

ادامه دارد

Advertisements

1 پاسخ به “داستان کوتاه به قلم: خ-نورشیداولین نگاه، اولین عشق- قسمت نهم

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.