از میان داستان های ارسالی به مجله » جوانان امروز»

گمشده

  داستان راحله  زنی از  بوشهر و سرگذشت او

images (1)b

راحله در سن 22 سالگی شوهرش رو در یک سانحه تصادف از دست می ده ، خانواده ی راحله در بوشهر زندگی می کردند و راحله بعد از ازدواج به تهران می یاد ،بزرگ کردن 2 کودک بدون پدر طاقت فرسا بود ، علی 5 ساله بود و عاطفه 3 ساله ، راحله با خاطرات شوهرش زندگی می کرد و هنوز در سوگ شوهرش بود ، روزهای سختی را می گذراند ، علی و عاطفه بزرگتر شده بودند و راحله سعی می کرد جای خالی پدر را برای آنها پر کند ، این دو یادگاری شوهرش بودند ، روزها از پی هم می گذشتند ، علی دوران سربازی اش رو تموم می کرد و عاطفه سال آخر دبیرستان بود ، راحله هر سال روز تولد شوهرش ، کیکی می گرفت و به همراه علی و عاطفه برای همسرش و پدر فرزندانش خیرات هدیه می کرد ، اون سال هم روز تولد شوهرش رسیده بود، علی و عاطفه برای روز تولد پدرشون با اشتیاق به خونه اومدند، راحله خونه نبود ، چند ساعتی منتظر شدند ، ساعت 8 شب بود ، علی به تمام آشنایان زنگ زد و هیچ کس از راحله خبر نداشت ، عاطفه از نگرانی فقط راه می رفت ، ساعت 10 شب بود و هنوز خبری نبود ، راحله گوشی همراه خودش را هم نبرده بود ، علی و عاطفه تصمیم گرفتند که با ماشین به تمام بیمارستان ها سر بزنند ، هر دو نگران بودند ، تا پاسی از شب همه ی بیمارستان ها را زیر و رو کردند و هیچ کجا اثری از مادرشون نبود ، نیمه شب شده بود و علی و عاطفه به خونه برگشتند ، با صحنه ی عجیبی مواجه شدند ، کیک تولدی روی میز بود و شمعی روی کیک بود و کاغذی روی میز کنار کیک گذاشته شده بود ، نوشته ای داخل اون کاغذ بود : خط راحله بود ، نوشته بود امروز می خوام شماها رو به پدرتون هدیه بدم با این شماره تماس بگیرید ، شماره ی همراهی هم نوشته بود و با خداحافظ نوشته تموم شده بود…

علی و عاطفه مبهوت بودند، نمی دونستند که چه اتفاقی رخ داده ، باید تا صبح منتظر می موندند …

اون شب تا صبح برای علی و عاطفه شب یلدایی تلخ بود…

صبح شد ،علی گوشی رو برداشت و با شماره ای که داخل اون کاغذ نوشته شده بود ، تماس گرفت ، دلهره شدیدی داشت ، گوشی رو روی آیفون گذاشت تا عاطفه هم بشنوه ، بعد از چند تا بوق خانمی جواب داد:

خانم: بله بفرمایید

علی گفت : ببخشید شما راحله صبوری رو می شناسید ، این شماره رو مادرم داده …

خانم : بله ، می شناسم ، باید موضوعی رو با شما در میون بذارم ، در مورد پدرتونه

علی : پدر من سالهاست که مرده

خانم : درسته ، مادرتون نمی ذاشت تا شما از موضوع باخبر بشید

علی : نمی فهمم ، چی دارید می گید ، مادر من الان کجاست ؟

خانم : مادرتون از من خواست تا موضوع رو به شما بگم و نمی دونم خودشون کجا هستند مادرتون نمی خواسته هیچ وقت این موضوع رو به شماها بگه ، من دکتر روانشناس مادرتون هستم ، که گاهی با من ملاقات حضوری داشت و به من هم نگفته بود که پدرتون فوت کرده چند وقتی از مادرتون بی خبر بودم ، مادرتون دچار یک بیماری روحی بود و هیچوقت برای درمان قطعی خودش اقدام نکرد ، بیماری روحیش شدید بود ، ولی برای اینکه شماها توی وضعیت بحرانی قرار نگیرید چیزی نگفته بود ، هفته ی پیش به مطب اومد و موضوع پدرتون رو مطرح کرد و از من درخواست کرد که شماره ی من رو به شماها بده ، که اگر تماس گرفتید من این خبر رو به شما بدم

علی : یعنی پدر من زنده ست ، کجاست؟

خانم: این آدرس پدرتونه ، بهتره باقیه ماجرا رو از خودش بپرسید

علی : ممنون می شم ، آدرس رو به این شماره ی همراه اس ام اس کنید

خانم : بله ، حتما

علی : ممنون

خانم : خواهش می کنم ، خداحافظ

علی : خداحافظ

عاطفه همه ی حرفها رو شنیده بود ، علی و عاطفه به هم خیره شده بودند ، گیج و منگ بودند.

عاطفه: علی یعنی این همه سال مامان به ما دروغ گفت…

علی : ول کن این حرفها رو ، باید بریم اونجا…

علی و عاطفه سریع سوار ماشین شدند و راهی آدرسی شدند که پدرشون اونجا بود ، وقتی به آدرس نزدیک می شدند ، انگار به محله ی کودکیهاشون پا می ذاشتند ، جلوی در خونه رسیدند ، همون خونه ی قدیمی کودکیهاشون بود ، حال عجیبی داشتند ، از ماشین پیاده شدند ، پاهای هر دوشون می لرزید ، به در خونه رسیدند ، علی زنگ در رو آهسته فشار داد ، انگشتانش می لرزید…

پدر : بله

علی و عاطفه: سلام

پدر: س س س لام

علی : می شه در رو باز کنید ما با آقای حمید نوبخت کار داشتیم

پدر: بفرمایید داخل ، 15 ساله منتظرتونه… بیایید تو

علی و عاطفه سردرگم بودند ، نمی دونستند چه اتفاقی افتاده…

علی و عاطفه وارد حیاطی شدند که برگهای پاییزی تمام سطح حیاط رو گرفته بود ، مردی با موهای سفید ، از پله های تراس پایین می اومد ، علی و عاطفه مثل همون برگها خشکشون زده بود ، وسط حیاط ایستادند…

پدر: 15 ساله که منتظر این روز هستم …

هر دوی اونها رو در آغوش گرفت ، گریه و خنده با هم آمیخته بود…

علی : یعنی شما … شما پدر مرده ی ما هستید

عاطفه: آخه چرا ؟ تا حالا کجا بودید ، چرا مامان گفته بود که مردید؟

پدر: داستانش مفصله ، بیایید داخل تا براتون داستانشو بگم

علی و عاطفه با پدرشون داخل اتاق شدند ، عکسهای جوانیهای مادرشون روی دیوار بود ، روی یک طاقچه ی قدیمی ، قاب عکس کودکیهای خودشون رو دیدند ، انگار وارد یک دنیای دیگه شده بودند ، انگار که داخل قبر پدرشون رفته بودند ، همه چیز برای 15 سال پیش بود ، انگار زمان به عقب برگشته بود و وارد دنیای کودکیهاشون شدند…

علی : نمی دونم باید چی صداتون کنم ، یادم رفته ، باید بگم بابا ، نمی دونم ، ولی هر چی هست زود برامون بگید …

عاطفه: خواهش می کنم ب ب بابا ، برامون بگو چرا مامان اینکارو کرد؟

حمید : باشه حق دارید ، بنشینید تا درد 15 ساله ی من رو بشنوید… نامه ای رو 3 روز قبل پستچی به در خونه آورد ، توی نامه مادرتون گفته بود که می خواد امسال روز تولدم شماها رو به من برگردونه ، باورم نمی شد ، تا شماها رو نمی دیدم باور نمی کردم؛ بعد از ازدواج با مادرتون ، تا وقتی شماها بدنیا اومدید ، روابطمون خوب بود ، بعد از چند وقت ، مادرتون همش حرف از جدایی می زد، من شوکه بودم و بهش می گفتم آخه برای چی باید جدا بشیم ، این جریان چند وقت ادامه داشت ، که یک روز به خونه اومدم و دیدم نه از شماها خبریه و نه از وسایلتون ، خیلی دنبالتون گشتم ، خبری نداشتم ، تا اینکه راحله زنگ زد و گفت ، اگر طلاقم نمی دی ، نده ، فقط می خوام با هم نباشیم و جدا زندگی کنیم ، هیچی هم ازت نمی خوام ، فقط نخواه که ما رو ببینی ، مادرتون دچار یک بیماری روحی بود ، گفت اگر سراغتون بیام خودش و شماها رو می کشه ، و گفت به شماها گفته که من توی تصادف مردم ، مادرتون بعد از اینکه پدر خودش مادرش رو ترک می کنه و مادرش خود کشی می کنه ، بعد از اون مادرتون دچار بحران شدید روحی می شه ، این اتفاق باعث شد که همیشه از اینکه من روزی ترکش کنم هراس داشته باشه ، انقدر این ترس درون اون زیاد بود ، که در شرایط خیلی عالی ، از ترس اینکه روزی من ترکش کنم ، من رو ترک کرد و هیچوقت نذاشت شماها رو ببینم و من چون همیشه عاشقش بودم ، از دور شاهد زندگیتون بودم ، توی نامه نوشته بود که شماها رو بر می گردونه ، ولی خودش نمی یاد و می خواد باقیه عمرش رو تنها باشه و شماها رو به من بسپره ، گفت نمی تونه دیگه به این دروغ بزرگ ادامه بده و نمی تونه با شماها رو به رو بشه ، نوشته بود از بچه ها بخواه که منو ببخشند و هیچوقت دنبال من نگردند ، ولی می دونم ، امروز که شماها رو به من هدیه داد ، یه روزی هم خودش بر می گرده ، روزی که ما هر سه برای تولدش جشن بگیریم…

 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.