داستان کوتاه : اولین نگاه ..اولین عشق، قسمت هشتم

به قلم خ- نورشید

قسمت هشتم 

story

بهاره مات و مبهوت مرا از سر تا پا نگاهی کرد و گفت: تو؟؟؟ تو عاشق شدی؟ باید این رو باور کنم ؟

خیلی از طرز صحبتش ناراحت شدم و گفتم: چرا ؟ مگه من نمی تونم عاشق بشم..؟؟

نه من نگفتم که تو نمی تونی عاشق بشی ، ولی یادته وقتی من از پسر خاله ام و احساسی که بهش داشتم باهات حرف می زدم همیشه من رو نصیحت می کردی که اینقدر به خودم تلقین نکنم که عاشق هستم …و همیشه از فلسفه های » فروید» در روانشناسی استفاده می کردی برای اینکه به من بگی که همه اش در فکر من هست و با تکرار اینکه عاشق پسر خاله ام هستم ،من در حقیقت به خودم تلقین می کنم و ….تمامی اراجیفی از این قبیل ..که از روانشناسی فروید یاد گرفته بودی …حالا می خوام ببینم که شاید تو هم به این » تلقین » دچار شدی؟ فقط ..همین  ..استاد

حرفهای بهاره مثل خنجری بود که پشت سر هم به قلب من خنجر می زد ، چون پر از کنایه و گلایه بود ، و من در شرایطی نبودم که از خودم دفاع کنم ، بدتر از همه این بود که شدیدأ به کمکش احتیاج داشتم تا به » امین » زنگ بزنه و از طرف من باهاش حرف بزنه ..ولی حرفهای بهاره تمامی بافته های من رو رشته کرد ..چون نمی تونستم که خودم رو بیشتر از این کنم …تصمیم گرفتم در مقابل حرفهاش سکوت کنم ..

ولی بهاره که انگار سوژه جالبی رو پیدا کرده بود و مرا در شرایط غیر دفاعی از اعتقاداتم می دید ، بی رحمانه شروع کرد به مسخره کردن من  و گفت: آخی ، کتی جون …چرا اینقدر ساکتی ؟ نمی تونی دیگه در مورد بی اساس بودن عشق و فلسفه های تلقین و …فروید موعظه کنی … تو حتی خواهرت هاله رو هم همیشه مسخره می کنی و می گی که هر روز عاشق میشه و …

من که اصولأ دختر بسیار محکمی بودم و از لوس بازیهای دخترانه  بدم میومد و بدتر از همه از گریه کردن دختر ها به هر دلیلی کلافه می شدم ، ولی بی اختیاراشک از دیدگانم جاری شد و با ناباوری به بهاره گفتم : هرگز فکر نمی کردم که تو اینچنین از من دل پر گلایه داری و اینقدر از من متنفری ….

بهاره کمی دستپاچه شد چون بدون اغراق هرگز مرا در سخت ترین شرایط هم با چشمان اشک آلود ندیده بود، آمد و کنارم نشست و دستش را به دور گردنم حلقه کرد و گفت: عزیزم من نمی خواستم که ناراحتت کنم ، فقط داشتم دق و دلیم رو خالی می کردم …آخه تو همیشه من  یا دوستای دیگه رو که عاشق می شدن و از دوست پسراشون حرف میزدن …بی اراده و ضعیف می دونستی …من هم خواستم مثل خودت باشم ..

بعد دست نوازشی روی سرم کشید ..ولی من دیگه نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ..انگار دلم می خواست که به اندازه دریاها اشک بریزم ….ولی از طرفی هم احساس خجالت می کردم که بهاره من رو در این شرایط می بینه ..واسه همین بهش گفتم : خواهش می کنم برو ..من نمی تونم امروز روی درس تمرکز کنم …

بهاره دستم رو گرفت و مستقیم  توی چشمام نگاه کرد و گفت : من باهات می مونم ، و هیچ جا نمی رم ..چون من می دونم عشق چیه و راستش رو بخواهی خوشحالم از اینکه تو هم عشق رو شناختی …شاید از این ببعد بتونی با درک بیشتری با دوستات که از عشق یا غم از دادن عشقشان باهات حرف میزنن برخورد کنی … حالا بسه دیگه تو رو خدا گریه نکن ….بعد با یه شیطنتی گفت : پاشو ..پاشو اشکات رو پاک کن و بگو ببینم عروسی کی هست…؟

حرف بهاره من رو چنان به خنده انداخت که در حین گریه شروع کردم به خندیدن …خنده ای که از روی شادی بود…شادی ساطحی که هر دختر بعد از عاشق شدن بهش فکر می کنه ، پیراهن بلند و سفید عروسی و دیدن دنیای اطراف پر از رنگ های دلفریب …و تجسم شاهزاده ای با اسب سپید با یک کالسکه ای به رنگ طلائی که می آید و او را به سفر عشق می برد …من هم به نظر در یک لحظه تمامی این آرزوها را در دل کردم و بعد آهی از درون کشیدم و با چشمانی که هنوز از اشک خیش بودند به بهاره نگاه کرده و با لحن شوخی گفتم : عروسی رو تابستون می گیریم …

بهاره که به نظر باورش شده بود با عجله گفت: چی همین تابستون ؟

من که از دیدن این شوق و تعجب توی صورتش خندم گرفته بود گفتم: بابا ول کن ، من هنوز نتونستم یک کلمه درست و حسابی باهاش حرف بزنم ….

بعد پاشدم و اشکام رو پاک کردم وازش پرسیدم: معلومه که گریه کردم؟

آره یه کمی ، چطور ؟

می خوام برم دستشوئی یه آبی به سر و صورتم بزنم ..الان هر کی من رو ببینه می پرسه چرا گریه کردی؟

بهاره با عجله گفت: بگو نوک مداد نفهمیدی رفت تو چشمت …داری میری که بشوری صورتت رو

از اتاق بیرون رفتم و خوشبختانه کسی توی راهرو نبود که من بخوام بهش توضیح بدم ، صورتم رو شستم و برگشتم ..

بهاره صداش رو نازک کرد و با یه لحن مهربانانه ای گفت: خوب بگو ببینم اسمش چیه ؟ من هم می شناسمش؟

همونطوری که داشتم صورتم رو خشک می کردم گفتم : نه تو نمی شناسیش ولی اگه بخواهی می تونم بهت معرفی اش کنم !

کنجکاوانه پرسید: اسمش چیه؟ کجا آشنا شدی باهاش…اون هم تو رو دوست داره؟؟

خودم رو کمی جمع و جور کردم و گفتم : اگه قول بدی که به من کمک کنی همه چیز رو برات تعریف می کنم …

چه کمکی ؟

به موقعش بهت می گم ولی بگو می تونی به من کمک کنی یا نه بدون پرسیدن بیست سوالی ؟

باشه قبول …فقط به شرطی که بتونم کاری که می خواهی رو برات انجام بدم …

با یک بی حوصلگی گفتم: معلومه که می تونی ….بعد شروع کردم از همان شب اول که » امین» رو دیده بودم و تمامی جزئیات قضیه رو براش تعریف کردم …البته چیزی در مورد اختلاف سنی مون بهش نگفتم ، هر چی بیشتر براش تعریف میکردم بیشتر مشتاق به نظر می رسید که بتونه این مرد افسانه ای رو ببینه …بعضی جاها احساس می کردم که همونجوری که من داشتم براش از امین تعریف می کردم …بهاره داره کم کم توی تصوراتش به امین دلبستگی پیدا می کنه …ولی من با نادیده گرفتن این باور، فقط خوشحال بودم از اینکه  بهاره می تونه به من کمک کنه ….خلاصه صحبت به دیدار امروزمان در اتوبوس رسید و اینکه من بالاخره دست از پا درازتر مجبور شدم که برگردم بدون اینکه تونسته باشم باهاش حرفی بزنم…

بهاره گفت: خوب حالا من باید چکار کنم ؟

گفتم : الان باید خونه باشه ، می خوام بهش زنگ بزنی و از رفتار همایون ازش عذرخواهی کنی و تشکر کنی که از گربه ها چند روزی نگهداری کرده بود و …بگو بهش که متأسفانه چند بار خواستم خودم سر صحبت رو باز کنم ولی خجالت کشیدم …

بهاره با تعجب یه نگاهی به من کرد و گفت: خوب آخرش چی ؟ همین چیزها رو می خوای بهش بگی؟؟؟

 کمی سرخ شدم ولی با بی تفاوتی گفتم : آره خوب فعلأ همین رو می خوام بدونه …

بهاره شانه هاش رو بالا کشید و گفت : نمی دونم چی بگم بهت ..الان تو داشتی برام یه قصه از عشقی به بزرگی دنیا برام حرف میزدی ولی تنها حرفی که داری تا براش بگی از گربه و …این حرفاست ؟

نفس عمیقی کشیدم و خیلی شمرده بهش گفتم : تو می خواهی به من کمک کنی یا نه ؟ وقتی این مسئله رو حل کنم بعدش خودم می دونم باهش چطوری حرف بزنم …

بهاره با یه لحنی تقریبأ جدی گفت : به نظرم شروع خوبی نیست ولی خوب هر چی تو بگی ..خالا اگه پرسید من کی هستم چی بگم بهش ؟ یا  اینکه اگه پرسید پس تو خودت چرا حرف نمی زنی چی بگم؟

با بی حوصلگی گفتم: خوب معلومه بگو دوستش هستم ..این که سوال نداره.. اگه سراغ من رو گرفت بگو بعدأ تماس می گیرم باهاش …

بهاره یه خنده ای کرد و گفت : چطوره که بگم من منشی شون هستم فقط ازم خواستن که باهاتون تماس بگیرم و همین ها رو بگم ، خودشون بعدأ باهاتون تماس می گیرن؟

بهاره حق داشت ، چون درستش این بود که من بدون کمک گرفتن از نفر سوم خیلی راحت گوشی رو بر می داشتم  و حرفم رو می زدم ..ولی یه احساس شرم توأم با ترس  من رو از اینکه باهاش حرف بزنم وامی داشت …حسی که توضیح دادن اون حس برای دیگری خیلی مشکل بود و من فقط می خواستم که بهاره بدون سوال کاری که می خوام برام انجام بده …خلاصه شماره رو گرفتم و با صدای زنگ تلفن قلب من هم به شماره افتاد و مثل قلب کبوتری که در قفس افتاده باشه در تلاطم بود …چند بار زنگ خورد تا بالاخره گوشی رو برداشت به محض شنیدن صدایش گوشی را به بهاره دادم تا حرفهائی رو که ازش خواسته بودم به امین بگه…و خودم هم نشستم روی صندلی و چشم دوختم به بهاره ….

بهاره دوست پسر های زیادی داشت واسه همین هم کاملأ مسلط  صحبت می کرد و گاهی هم خنده ای می کرد که من دلیلش را نمی دانستم فقط یک حس خوشی داشتم ازاحساس لمس امواج صدای امین در فضای اتاقم …که چون صدای وزش باد سحری  در لابلای شاخ و برگ درختان میوزد و به درختان جان می دهد .  

مکالمه تمام شد و بهاره گوشی را گذاشت و رو به من کرد و گفت: وای چقدر قشنگ حرف میزنه…یه لهجه خاصی داره ..به نظرم خیلی کتابی صحبت می کرد ..

گفتم: خوب نوزده سال خارج از ایران زندگی کرده واسه همین هم هست که به نظراینجوری میاد ..حالا بگو ببینم چی می گفت؟  

بهاره اصلأ عین خیالش نبود که من چی ازش می پرسیدم و همینطور داشت نظرش رو راجع به شخصیت اون میداد ….

به نظرم میاد که باید کمی مسن باشه …نه راست نمی گم …صداش یه گیرائی عجیبی داره ولی به نظرم سیگار می کشه ..نه …؟؟

با صدای بلند و به حالت نیمه فریاد گفتم: من دارم ازت می پرسم چی گفت …تو داری همینطور واسه خودت حرف میزنی .. یالا بگو ببینم در مورد من چی گفت؟

بهاره با یه حالت بی تفاوتی به من نگاه کرد …توی عمق چشماش دیدم که مثل یه شکارچی که بوی شکار جدید حسابی هوش و حواسش رو ازش گرفته باشه  …با یه لحن سردی گفت : راجع به تو چیزی نگفت …

بعد شونه هاش رو بالا انداخت و ادامه داد : شنیدی که من هر چیزی که تو گفته بودی رو بهش رسوندم….

من که از تعجب وامونده بودم پرسیدم : پس اون اینهمه حرف زد …چی می گفت ؟

داشت راجع به خودم سوال می کرد ، که چند سالم هست و تو چه رشته ای تحصیل می کنم و اهل کجا هستم و …خوب من هم که دیدی هیچی نگفتم …و فقط بهش می گفتم که ..خودتون حدس بزنین …

من ناباورانه و ملتمسانه یکبار دیگر از بهاره پرسیدم: وقتی گفتی خودش باهاتون تماس می گیره چی گفت؟

بهاره لبهاش رو کمی به هم فشرد و کمی اینور و انور چشماش رو چرخوند و گفت: از من پرسید من کی دوباره بهش زنگ می زنم  …

حرفش مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد، درست مثل این بود که من با دست خودم کسی رو به میدان نبرد عشقی با خودم دعوت کرده بودم …در خواست امین از بهاره بیشتر از اینکه قلب مرا بشکاند …غرورم رو لگدمال کرده بود …و با شناختی که از بهاره داشتم کسی نبود که در صورت دعوت از سوی یک مرد ، مرام و دوستی ها رو در نظر بگیره ..و از طرفی آنقدر زیبا و دلفریب بود که بتواند من را در این نبرد شکست بدهد ….و حال این من بودم خردو خراب و خمیده در مقابل قامت بر افراشته بهاره که گوئی در آسمانها سیر می کرد.

نمی خواستم این سوال را از او بکنم چون می دانستم فایده ای ندارد و بیشتر تحقیر می شوم ولی نتوانستم خویشتن داری کنم و پرسیدم: تو که با امین تماس نمی گیری …ها؟؟ 

صورت بهاره کمی سرخ شد و با قیافه ای حق به جانب گفت: ای بابا  چرا تو این حرف رو میزنی …میدونی که من با پسر خاله ام بزودی نامزد می شیم ….ثانیأ مثل اینکه تو از من خواستی زنگ بزنم …حالا بدهکار شدم …چرا چون آقا امین از تو چیزی نگفت و نپرسید..؟؟ گناه من چیه …می خوای زنگ بزن دوباره بهش بگم که چرا پیغامی واسه کتی ندادی اون ناراحت اینجا نشسته و زانوی غم بغل کرده…

سکوت کردم و خواستم که خود را کمی بی اعتنا نشان دهم اما از درونم آتشی زبانه می کشید …گوئی این آتش داشت با ولع خاصی تمام وجود مرا می بلعید و تکه تکه می سوزاند …تحمل فضای سنگین اتاقم برایم غیر ممکن شده بود ، در را گشودم و برای اینکه بتوانم نفسی بکشم …به حیاط رفتم ….به محض اینکه وارد باغچه شدم و توانستم که خودم را پشت انبوهی از بوته های گل های سرخ و اقاقیا از دیده ها پنهان کردم …بغضم ترکید و گریه سر دادم …باورم نمی شد که عشق می تواند آدمی را به این نقطه از عجز و ناتوانی برساند …روی چمن که چون بستری نرم بر روی سطح باغچه پهن شده بود  نشستم…پاهای برهنه ام را روی چمن گزاشتم تا شاید کمی از حرارت آتش خشمی که مرا میسوزاند بکاهد ….

ادامه دارد

 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.