اولین نگاه، اولین عشق قسمت پنجم

قسمت پنجم 

اولین نگاه ، اولین عشق  -به قلم : خ- نورشید

story

توی همین فکرها بودم که همایون اومد و سلامی کردو سر میز صبحانه نشست … بابا گوشه روزنامه رو از جلوی صورتش کناری زد و گفت: خوب چی شد؟ پس گربه ها رو کی میارین خونه ..؟

از این سوال ناگهانی پدر در مورد گربه ها دلم به آشوب افتاد که مبادا به چیزی شک کرده باشه .. و منتظر جواب همایون موندم..اون هم شونه هاشو بالا کشید و خیلی خونسرد گفت: نه کسی به من هنوز نگفته که کی بریم و گربه ها رو بیاریم..

بابا به من نگاه کردو پرسید: مگه قرار نشد که این مسئله رو بلافاصله حل کنید ؟

من حسابی دستپاچه شده بودم چون اصلأ نمی دونستم پدر با این همه گرفتاریهای ریز و درشت چطور اول صبحی به فکر گربه ها افتاده بود با عجله رو به همایون کردم وگفتم  دیروز بهت نگفتم بیا بریم گربه ها رو بیاریم گفتی وقت ندارم…

پدر که منتظر جواب همایون نموند و گفت : همین امروز هر کاری که داری کنار میزاری اول گربه ها رو میارین خونه ..بعد کمی مکث کرد و ادامه داد ..اگه امروز برگردم گربه ها خونه نباشن کسی حق نداره به اون خونه بره و به گربه ها غذا ببره ..

من میدونستم که بعد از اومدن گربه ها دیگه بهانه ای برای رفتن به خونه «امین » رو ندارم ولی به هر حال میدونستم که اگر به خونه نیاریم شون من حق رفتن رو به هر حال نخواهم داشت . به هر صورت دو تا جعبه برداشتیم و براه افتادیم تا ببینیم اگه خونه هستن گربه ا رو بگیریم و بیاریمشون خونه …

وقتی رسیدیم به کوچه «امین» دم در حیاط بود و یه باغبون داشت توی باغچه جلوی در شمشاد و گل می کاشت …به محض اینکه ما رو دید جلو اومد و سلام و احوالپرسی کردیم و همایون گفت که آمدیم تا گربه ها رو ببریم ..

به خاطر قانون مردسالاری که در جامعه ما حکمفرما بوده و هست، و متأسفانه این روند توی خونه ما هم تأثیرات منفی خودش رو داشت ..من باب مثال هر وقت کار سخت و سنگین بود یا یک مسئله که مسئولیت پذیری لازم داشت هیچ اثری از آقا همایون نبود و مدام مادر ازش دفاع می کرد که «اون ازهمه کوچکترو باید که ملاحظه اش را بکنید»  ، ولی به محض اینکه لازم بود که فقط مثل خروس کاکلش رو هوا کنه و گرد و خاک کنه سر میرسید و کسی هم حق نداشت که بهش بگه آخه » تو چکاره ای؟ » خلاصه به دلیل مذکر بودنش یه طورهائی از تمام مزیت ها برخوردار بود . اون روز هم وقتی «امین» آمد تا احوالپرسی کنه و طبق معمول داشت با نگاه های حریصش مرا نگاه میکرد و من دست و پایم را گم کرده بودم ..آقا همایون درست مثل اینکه یه بیست سالی از من بزرگتر باشه با یه لحن دستوری به من نگاهی کرد و گفت: خوب شما بهتره که برین و گربه هاتون رو جمع کنید تا برین ….

من هم بلافاصله با جعبه ها در دست به طرف حیاط براه افتادم …وقتی زیر چشمی به امین نگاه کردم احساس کردم که او هم این احساس رو کرده که همایون مثل یک سرباز وظیفه شناس ایستاده و داره مأموریتش رو که حفاظت از حریم خانواده است رو انجام میده و طوری دستش رو به کمرش زده بود و به اتومبیل تکیه داده بود و داشت اون بیچاره رو نگاه میکرد که اون هم چاره ای نداشت بجز اینکه بره سر باغبون وایسته و خودش رو مشغول کنه ….

sad man_gr

من از این وضعیت بسیار خجالت زده شده بودم همه اش در این فکر بودم که حالا اون در مورد خانواده ما چی فکر میکنه ؟ حتمأ به نظرش میاد که ما از اون خانواده های اُمل هستیم که با داشتن ظاهری امروزی افکاری کهنه دارند ، اگه همایون می آمد با من و کمک میکرد تا گربه ها رو بگیریم اینقدر بد نمی شد ولی اون طوری رفتار می کرد که انگار فقط اومده تا من را بپاد تا دست از پا خطا نکنم. خلاصه گربه ها رو گرفتم و از همایون خواستم که کمکم کنه و جعبه ها رو بزاره توی ماشین بعد با عجله از حیاط بیرون آمدم و همونطوری که به طرف اتومبیل می رفتم با صدائی که خودم هم به سختی می توانستم بشنوم از او تشکر و عذرخواهی کردم و او هم با لبخندی سری به احترام فرود آورد و ما به راه افتادیم.

توی راه به همایون گفتم: رفتار خیلی بدی داشتی …چرا به اون بدبخت اونطوری زل زده بودی و چرا خداحافظی نکردی ؟

با یه لبخند مضحک گفت: چی شده؟ به نظر این آقا خیلی مهمه برات …؟

بعد یه نگاه عمیقی به من کرد …من باورم نمی شد که همایون اونقدر به مسائل اطرافش دقیق باشه از این حرفش یکه خوردم ولی خودم رو کنترل کردم و از اونجائی که سه سالی ازش بزرگتر بودم لحنم رو کمی سرزنش آمیز کردم و گفتم: من دارم از بی ادبی تو صحبت میکنم و تو داری شر و ور تحویل من میدی …؟ حالا اون مرد چی فکر می کنه راجع به خانواده ما ؟ مثل طلبکارها وایستاده بودی و نگاهش میکردی ؟

با یه لحن بی تفاوتی گفت: من اصلأ از اون خانواده خوشم نمی آد ، می خواستی خودت یه تاکسی بگیری و بری ..

اگه می دونستم که چنین برخوردی می کنی ، حتمأ این کار رو انجام می دادم….تو دیگه بچه نیستی …همه هم مامان و بابا و یا خانواده نیستن که هر کاری تو انجام بدی هیچی نگن …

توی حرفم پرید و گفت: بسه دیگه مخم رو خوردی، یه کاری نکن وایستم جعبه ها رو باز کنم و گربه ها رو بندازم بیرون…

متأسفانه همایون آنقدر لوس و بی ادب بزرگ شده بود که همه جورحقی رو به خودش می داد و هر وقت می خواست مثل یه دیوونه داد و بیداد راه می انداخت و می شکوند و خراب میکرد و همیشه حق به اون داده می شد ….واسه همین سکوت اختبار کردم و فقط در فکر این بودم که چطور این بی ادبی را جبران کنم .

رسیدیم خونه و گربه ها رو آوردیم توی حیاط و همایون همونطوری که داشت از حیاط بیرون میرفت با صدای تحکم آمیزی گفت: گربه ها رو توی خونه نرن ها …

دیگه کلافه شدم و با عصبانیت گفتم: میشه خفه بشی و بری پی کارت ؟ به تو مربوط نیست گربه ها کجا میرن در اتاق تو رو می بندیم مابقی هم به تو مربوط نیست.

با اینکه همایون دوست داشت که غلدوری کنه ولی خودش می دونست کجا ها عقب نشینی کنه، به هر حال رفت و من بعد از اینکه گربه ها رو جا بجا کردم و توی زیر زمین براشون یک جای خوب درست کردم و غذا و آب براشون گذاشتم ، داخل عمارت  شدم و یکراست رفتم و گوشی تلفن رو برداشتم تا با «امین» تماس گرفته و ضمن تشکر از رفتار همایون عذرخواهی کنم…شماره رو گرفتم ، کلی زنگ خورد دیگه می خواستم گوشی رو بزارم که گوشی رو برداشت و با صدائی بریده بریده گفت: آلو، امین هستم بفرمائید….

من که تا به اون روز نشنیده بودم کسی به این روش به تلفن جواب بده ،آنقدر دست و پایم را گم کردم که نتونستم حرف بزنم و بلافاصله گوشی رو قطع کردم….طوری از شنیدن صداش منقلب شده بودم که قلبم به شماره افتاده بود دلم می خواست می تونستم ساعت ها گوشی رو نگه دارم و به صدای مردانه و جذابش گوش کنم …ولی می ترسیدم که اگه دوباره زنگ بزنم متوجه بشه که من هستم …واسه همین مردد بین دو احساس به اتاقم رفتم ، گرامافون قدیمی رو که از عمو بهروزم به همراه کلی صفحه که قصد داشت بیرون بریزه رو گرفته بودم ، روشن کردم و یکی از صفحه ها رو که از «فرانک سیناترا» بود گرامافون گذاشتم و روی تختم  دراز کشیدم …همونطوری که گرامافون خش خش کنان آهنگ رو پخش می کرد ، تصویرش رو جلوی چشمام تجسم کردم و اینکه چطور از دیدن من اول به شوق آمد ولی حضور همایون باعث شد تا عقب نشینی کنه و خودش رو بی تفاوت نشون بده …دلم کلی براش سوخت …واسه اون همه هیجانی که توی صداش بود و اینکه چطور سرخورده شد …نمی دونم دلم می خواست می تونستم به طرفش برم و با یک نوازش و یا یک حرف شیرین ازش عذرخواهی کنم ..ولی جرأت این کار رو نداشتم  … با اینکه علاقه خاصی زیادی به او داشتم ولی این علاقه و عشق آنقدر با احترام توأم بود که این جرأت رو به من نمیداد تا قدمی بسوی او بردارم …. 

دنباله دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.