داستان کوتاه به قلم: خ-نورشید اولین نگاه، اولین عشق

correction

اولین نگاه، اولین عشق

story

به قلم :خ- نورشید
قسمت چهارم

من با شنیدن این حرف طوری دست و پایم را گم کردم که متوجه نشدم پایم به کجا گیر کرد و نقش بر زمین شدم که او شتابان به کمکم آمد و مرا از زمین بلند کرد …وقتی که فشار دستش را دور بازویم حس کردم بیشتر از پیش عنانم را از دست دادم به طوری که همه نگران شدند و اعظم خانم که یه گوشه روی یک صندلی نشسته بود گفت: یه چند تا قند رو بندازین تو آب حلش کنین بدین بهش گمونم فشارش افتاده….
من که اصلأ نمی تونستم روی پا ایستاده و از اونجا دور شم تا خودم رو از نگاههای پر تمنای امین نجات بدم ناچار نشستم و منتظر قند آب شدم که مریم خانم هول هولکی هم زد و آورد برام کمی ازش نوشیدم و به نظر کار ساز بود چون تونستم حرف بزنم …
راستش قرار بود امروز با همایون بیائیم و گربه ها رو ببریم ولی وقت نداشت حتمأ تا یکی دو روز گربه هام رو می بریم خونه خودمون…ببخشید اگه قبلأ این کار رو نکردیم چون پدرم اجازه نداده بود که گربه ها به خونه جدید بیان ولی حالا قبول کرده ….
مریم خانم که می دونست وابستگی من به گربه هام چقدر زیاده همونطوری که پیشم نشسته بود، دستم را به گرمی فشرد و گفت: خیلی برات خوشحال هستم که میتونی گربه هات رو ببری پیش خودت و همینطور برای این زبون بسته ها هر روز کلی سر و صدا راه می اندازن و من هم با اینکه غذا براشون می دم ولی به نظر دنبال تو میگردن ….
کمی به خودم اومدم و پاشدم تا به گربه ها غذا بدم یه گوشه از حیاط بشقاب هاشون رو به ردیف گذاشتم و غذا ریختم براشون ، طفلکی گربه هام اونقدر خوشحال بودن که من رو دیدن که توجهی به غذا نمی کردن …همونطور که با گربه ها بازی می کردم از گوشه چشم او را دیدم که داشت مرا نگاه می کرد …وقتی متوجه نگاهش شدم قلبم به شمارش افتاد و نگران بودم که باز از حال بروم برای همین خیلی با عجله گفتم : ببخشید که مزاحمتون شدم من دیگه رفع زحمت می کنم و تا یکی دو روز میام تا گربه ها رو ببرم…
همینطور که به طرف در می رفتم تا از خارج شوم با قدمهائی سریع خودش را به من رساند و در را باز کرد و موقع خداحافظی گفت : نگران نباش میتونی تا هر وقت که بخوای گربه ها رو اینجا نگه داری …

sad man_gr
من آنقدر شتابزده از در خارج شدم که حتی نتوانستم جوابی بدهم . نیم ساعت بعد وقتی به خونه رسیدم هنوز دلم داشت به شدت می تپید و رنگی به رخسار نداشتم ، طوری رنگ و رویم پریده بود گوئی قطره خونی در رگهایم جاری نبود. مادر در آشپزخانه با کبری خانم مشغول تدارکات شام بودند چون یک سری مهمان داشتیم ، به محض اینکه مرا دید گفت: چی شد؟ به گربه ها غذا دادی همشون اونجا بودن؟
بله مامان ، همه اونجا بودن …چی شده ؟ چرا رنگ و روت اینطوری پریده؟
کو ؟ کجا رنگ و روم پریده ؟؟
صدای کبری خانم با مهربانی از آنطرف آشپز خونه بگوش می رسید که می گفت: اونقدر که به گربه ها می رسه اگه به خودش برسه اینقدر ضعیف حال نمی مونه ، خوب دختر نه خواب داره نه خوراک از بس دنبال گربه ها می ره…
من خندیدم و رفتم به اتاقم ، هنوز لباس هامو عوض نکرده بودم و رفته بودم توی فکر حرفاش که مامان در اتاقم رو زد و با یه لیوان آبمیوه اومد تو و لیوان آبمیوه رو داد دستم و گفت: بگیر بخور یه کم رنگ و روت به خودش بیاد، بعد با یه زیرکی خاصی پرسید: مریم تنها بود؟
من شروع کردم به نوشیدن آبمیوه و سرم رو آروم به علامت تأیید تکون دادم ، نمی خواستم هیچ حرفی بزنم چون می ترسیدم یه طورهائی شک کنه و دیگه نزاره که به گربه ها غذا ببرم …گرچه قرار بر این شده بود که گربه ها رو بیاریم خونه ولی یه طورهائی دلم می خواست طول بکشه تا بتونم به بهونه اونها هم که شده امین رو ببینم .
مامان هم چیزی نگفت و همونطوری که از اتاق می رفت بیرون گفت: زود باش لبا س هاتو عوض کن بیا کمی کمک کن از صبح تا حالا اونقدر کار کردم که از پا افتادم ، من هم برم کمی استراحت کنم شب کلی مهمون داریم. یه کمی هم اتاقت رو مرتب کن .
باشه مامان یه ده دقیقه استراحت کنم میام کمکتون، وقتی مامان از اتاق رفت روی تختم دراز کشیدم وتمام اتفاقات رو دونه دونه مرور کردم ، بعد ازآستین بلوزم بوی عطر دستش به وضوح مشامم رو پر کرد، صورتم رو آروم به بازوی خودم فشردم و این حس رو داشتم که دست های اون دارن صورتم رو لمس می کنن ، یاد حرفهاش افتادم و اینکه چطوربا هیجان و شور خاصی خودش رو به من رسوند تا ازم خداحافظی کنه…میدونستم که اختلاف سنی مون خیلی زیاده و شاید از اینکه می دیدم مردی به اون سن اونطور در مقابلم بیقراری میکنه و مثل پسر های جوان سعی می کنه که به من نزدیک بشه به خودم غبطه می خوردم.
توی فکرها و تخیلاتم طوری غرق شدم که همه چیز یادم رفت، در اتاقم با عجله باز شد وهاله از همون گوشه در گفت: تنبل پاشو دیگه الان مهمونا میرسند ، لا اقل پاشو یه دستی به سر و روت بکش لباس هاتو عوض کن …چته ؟؟
با بی حوصلگی گقتم: اصلا حوصله مهمون داری و این حرف ها رو ندارم ، کاش زنگ بزنن و بگن نمیان .. از وقتی اومدیم این خونه همش مهمونه که میاد و میره ….
هاله اومد نشست کنارم و ابروهاشو کمی بالا کشید و گفت: ببینمت ، تو خودتی ؟ به نظر من یه چیزیت هست …! تو از من یه چیزی رو قایم می کنی …مگه نه؟
من که از کنجکاوی های هاله کلافه شدم از طرفی می دونستم اگه زودتر بلند نشم و از اتاقم بیرون نرم نه تنها هاله بلکه همه شروع می کنن به سیم جیم کردن من واسه همین با بی حوصلگی گفتم: ای بابا تو این خونه نمی شه آدم یه دو دقیقه استراحت کنه و هزار تا سوال نشنوه ها، خوب پاشو برو بیرون می خوام لباسهام رو عوض کنم…
هاله یه لبخندی زد و گفت : زودباشی ها …و از اتاق رفت بیرون .
من لباس هامو عوض کردم و اتاقم رو هم کمی مرتب کردم ورفتم به آشپزخانه…کبری خانم داشت سالاد ها رو درست می کرد من رو که دید گفت: دخترجون بهتر شدی؟ خوب کردی که کمی استراحت کردی و گرنه امشب حسابی کلافه می شدی … کمی بعد مهمونها شروع کردن یکی یکی به اومدن و همه بعد از کمی نشستن و تنقلات خوردن دور خونه می چرخیدند و همه جا رو وارسی می کردند وهی از خونه و دکوراسیون و چیدمان تعریف می کردند، خلاصه شب طولانی و شلوغی بود وقتی همه رفتن یکراست رفتم توی اتاقم و در رو بستم و روی تخت افتادم و دوباره یاد حرفها و نگاه های امین افتادم …ولی کمی بعد از فرط خستگی بیهوش شدم و صبح بیدار شدم.
پدر توی سالن نشسته بود و مشغول صرف صبحانه، سلام کردم و رفتم سرمیزنشستم تا صبحانه ام را بخورم. پدر همونطوری که مشغول نوشیدن چای بود داشت روزنامه صبح رو هم میخوند کمی نگاهش کردم و بعد پرسیدم: بابا ثبت نام کلاس های تابستونی زبان موسسه شکوه شروع شده، اگه به موقع ثبت نام نکنیم کلاس ها پر میشه…
پدر سرش رو از روزنامه بلند کرد و به من نگاهی کرد و گفت : خوب چرا به من میگی ؟ برو به موقع و ثبت نام کن …من که هیچوقت مخالفتی با تحصیلات و این حرفها ندارم و برعکس همیشه مشوقتون هم هستم …دیگه بچه کوچولو که نیستی که با پدر یا مادر بری واسه ثبت نام خودت باید از همین حالا یاد بگیری که چطوری این کارهات رو انجام بدی، فقط با هاله هماهنگ کن تا با هم ثبت نام کنید و با هم به کلاس برید و برگردید …
لبخندی از رضایت روی لبم نقش بست، چون اگر موافقت نمی کرد که برای کلاس تابستانی ثبت نام کنیم در ایام تابستان دلیلی نمی تونستم داشته باشم که زیاد از خونه بیرون برم تا بتونم امین رو ببینم …رفتن به کلاس با هاله نمی تونست مشکل ساز باشه چون اون خودش همیشه از من میخواد که بهش کمک کنم تا بتونه یطوری به قرار ملاقات هاش برسه ..

ادامه دارد

1 پاسخ به “داستان کوتاه به قلم: خ-نورشید اولین نگاه، اولین عشق

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.