اولین نگاه، اولین عشق- قسمت سوم

اولین نگاه، اولین عشق

قسمت سوم

storyیه لبخندی ازشیطنت زد و گفت: چقدر تو بد جنسی، بهت حسودیم میشه مثل یه رباط هستی اصلأ احساس نداری …کاش من هم میتونستم مثل تو باشم…
میرفتم به اتاقم که سرم رو به علامت تأئید تکون دادم و گفتم : آره آره تو راست میگی ..تو چطوری میتونی بگی که من احساس ندارم …از کجا معلوم ..شاید من هم عاشق کسی شده باشم..!
هاله با یک صدای ن رو توی جام میخکوب کرد
چی؟ نفهمیدم خواهر کوچولوی من عاشق شده؟ کی ؟ کجا ؟ اسمش چیه؟
من اصلأ نمی خواستم در این مورد فعلأ حرفی بزنم با یه حالت عصبی گفتم: کسی در میون نیست…ولی تو همچین به من میگی که رباط هستم و…که انگار من نمی تونم یکروز عاشق بشم …ولی این رو بدون عاشق شدن به این اداو اطوارهائی که تو در میاری اصلأ مربوط نیست …
هاله شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: حالا بزار عاشق بشی بعد حالت رو می پرسم .. ببینیم تو عشقت از چه جنسیه ؟
رفتم توی اتاقم و در رو بستم، روی تخت دراز کشیدم و دوباره تمام لحظه ها رو از دقیقه ای که دیدمش تا آخر رو از جلوی نظرم گذروندم…عین این بود که هر بارکه بهش فکر می کردم بیشتر عاشق و دلخسته اش می شدم….و فکر اینکه فردا میره و نمی دونستم که دوباره کی بر می گرده…
فردای آنروز وقتی داشتم می رفتم به دبیرستان مریم خانم هم داشت از در بیرون می رفت، سلام کردم ..مریم خانم گفت : بیا با هم بریم سر راه پیاده ات می کنم …قبول کردم و نشستم توی ماشین و راه افتادیم از فرصت استفاده کردم و گفتم: دیروز وقتی از خونه تون اومدم بیرون برادرتون رو دیدم که داشتند میامدند بالا …
آره اومد بود واسه خداحافظی، امروز صبح زود پرواز داشت الان دیگه فکر کنم رسیده باشه برلن …
یه لحظه دلم خیلی گرفت، ولی واسه اینکه مریم خانم متوجه نشه سعی کردم خودم رو کنترل کنم …ولی انگاری فکر و ذهنم بال در آورده بودند  و توی آسمون ها دنبال رد پای امین میگشتند     م
تو همین فکرها صدای مریم خانم من رو به خودم آورد: رسیدیم ..حالت خوبه کاترین جون ؟؟ چی شده ؟
هراسان نگاهی کردم و گفتم: آخ رسیدیم ، ببخشید اصلأ حواسم نبود داشتم راجع به امتحان فیزیک امروزمون فکر می کردم …بعد با عجله تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم.
رفتم سر کلاس ولی به جای گوش دادن به درس حواسم پیش «امین» بود و با خودکاری که تو دستم بود یه صفحه رو پر کرده بودم از «امین و کاترین » با خودم فکر می کردم چقدر اسم هامون کنار هم قشنگ به نظر میان …خلاصه نفهمیدم روز چطوری گذشت و برگشتم خونه …نمیدونم چرا اصلأ حوصله درس تکلیف و تمرین رو نداشتم حسابی کلافه بودم پنجشنبه بود و فرداش هم که تعطیل بودیم ..به جای مرور درس ها رفتم سر کتابخونه مادرم ..چند وقت پیش یه کتاب قدیمی دیده بودم توی کتابخونه اش به اسم » عشق هرگز نمی میرد» رفتم و برش داشتم و برگشتم توی اتاقم و در رو بستم و شروع کردم به خوندن …نویسنده داستان امیلی برونته بود و البته ترجمه …از قضا اسم قهرمان داستان هم کاترین بود و من خیلی مجذوب داستان شده بودم … به طور خیلی خاصی خودم را در قالب شخصیت کاترین ارنشاو گذاشته بودم ولی نمی تونستم که» امین» رو به جای هیت کلیف بگذارم ..چون تفاوت بسیاری داشتند به هر سو هر چه داستان رو بیشتر دنبال میکردم و از فراز و نشیب عشق آندو و غم و هجرانشان می خواندم دل نگران عشق خودم و سر انجام آن می شدم …
چند روز بعد به همین منوال گذشت و من آرام و قرار نداشتم ولی کم کم با گذشت هفته و ماه زندگی ام به روال عادی بازگشت و من تقریبأ او را به دلایل خیلی منطقی در دست نوشته هایم بایگانی کردم .
ما همیشه با وجود داشتن پول کافی و زندگی بسیار مرفه همیشه در خانه های استیجاری زندگی می کردیم چون پدرم اعتقاد داشت می تواند به جای خواباندن کلی سرمایه در ملک آنرا در کار خود سرمایه گذاری کرده و چند برابر کند ولی کم کم زمزمه آن را می شنیدم که هر روز به دیدن خانه های مختلف می روند تا خانه ای ویلائی خریداری کنند ..خوب من هم خوشحال بودم تابالاخره یکی از دهها خانه ای را که دیده بودیم را همگی پسندیده و خریداری شد.
خانه ای بسیار مجلل ، موقع ورود اول حیاط و باغچه تپه ای شکل آن با یک کاج تنومند بزرگ و بوته های گل سرخ و یاس زرد و …که همه شان با دقت و زیبائی خاصی کاشته شده بودند خودنمائی و پس از آن پله ها به تراسی پهن منتهی شده و از آنجا وارد ساختمان می شدیم ..یک سالن نشیمن زیبا که از پهلو به یک سالن مجلل راه داشت و یک اتاق بزرگ هم در گوشه دیگر نشیمن بود یک گلخانه شیشه ای بزرگ هم درست وسط ساختمان بیرونی را از اندرونی جدا می کرد ..سه اتاق خواب لوکس در آنسوی گلخانه در اندرونی بود به همراه سرویس بهداشتی و حمام ، آشپز خانه بزرگی هم در یک گوشه دیگر اندرونی قرار داشت که از دری شیشه ای به یک حیاط خلوط بزرگ باز میشد و از حیاط خلوت هم راه پله ای بود که به پشت بام منتهی می شد.
روز اسباب کشی بیشتر از همه مادرم خوشحال بود چون همیشه از طرز فکر پدرم انتقاد می کرد و موافق نبود که در خانه های استیجاری زندگی کند در شرایطی که می توانستیم نه یک خانه بلکه چند خانه خریداری کنیم …خانه ای که ما خریدیم فاصله زیادی از خانه محل سکونت مان داشت و از نظر منطقه ای در سطحی بالاتر بود ..شوق و ذوق اینکه خانه ای بسیار مجلل خریده بودیم چنان مرا غرق کرده بود و بعد از آن هم درگیری هر روز برای انجام دکوراسیون داخلی و… که «امین «را بکلی فراموش کرده بودم.
یکروز وقتی همگی در تراس بزرگ خانه جدید نشسته بودیم پدر گفت : به نظر من همین روزها دیگه امین از آلمان بر می گرده و ظاهرأ بعد از تقسیم اموال طبقه پائین خونه به اون رسیده و طبقه دوم هم به مریم و دو تا پسر های دیگه هم از ملک کوچه سنائی حق الارث بهشون رسیده….
من از شنیدن این خبر اومدن امین طوری خوشحال شدم که نتونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم و با شادی از پدرم در مورد زمان دقیق اومدنش پرسیدم…
پدر ابروانش را در هم گره کرد و گفت: تو چکار داری که کی میاد و کی میره؟
sad man_grمن که تازه متوجه شده بودم که باید حواسم بیشتر جمع می شد با دستپاچگی گفتم : آخه من هر هفته یکی دو بارمیرم و به گربه هائی که عادت کرده بودند که توی حیاط ما غذا بخورن غذا میدم …فقط گفتم شاید اگه ایشون بیان دیگه نتونم این کار رو انجام بدم …
پدر که از این قضیه اطلاعی نداشت رو به مادر کرد و گفت: یعنی چی ؟ چرا من اطلاع ندارم که توی این خونه چی می گذره؟ حالا به غیر از ما کس دیگه ای نیست که به گربه ها غذا بده؟
مامان که خودش هم خیلی به اون گربه ها وابسته بود گفت: ما که حیاط به این بزرگی داریم اون گربه ها هم به ما دست آموز شدن خوب از اول نباید با آوردن گربه ها مخالفت می کردی ….خوب بچه است و دلواپس گربه ها …چکارش کنم؟
پدر که اصولأ دوست نداشت ما با دیگران بیش از حد رفت و آمد داشته باشیم سری تکان داد و گفت : بله خوب دفعه دیگه که رفتی با همایون تنظیم کن تا با اتومبیل برید و بچه ها رو بیارین توی حیاط خودمون ، من دوست ندارم که مردم فردا بیان و گلایه کنن که دخترتون هر روز با یه بشقاب غذا واسه گربه ها میاد و مزاحمت ایجاد می کنه.
همه ما از این که می توانستیم گربه ها را به خانه جدیدمان بیاریم خوشحال شدیم ولی من تنها بهانه ای را که می توانستم به آن خانه بازگردم را از دست دادم …ولی خدا را شکر کردم که قضیه گربه ها توانست سرپوشی باشه برای سوال نسنجیده من در مورد آمدن «امین».
یکی دو روز بعد به همایون گفتم تا به همراه من بیاد تا گربه ها را به خانه جدید بیاریم ولی اون وقت نداشت و من رفتم تا به گربه ها غذا ببرم طیق عادت سر ساعتی که با مریم خانم قرار داشتم رفتم و زنگ طبقه دوم را زدم ، ولی جوابی نشنیدم در عوض سر و صدائی نا مفهوم از حیاط به گوشم رسید رفتم و زنگ خیاط را زدم یکی دو دقیقه بعد در باز شد و امین را دیدم که مشغول صحبت با مردی در حیاط بود به محض دیدن من با همان لبخند فاتحانه اش جلو آمده و گفت: سلام خانم حالتون چطوره ؟
من که آنقدر دستپاچه شده بودم که نمی دانستم چه بگویم که از گوشه دیگر حیاط صدای مریم خانم به گوشم رسید که گفت: بیا تو عزیزم ،

 بعد رو کرد  به امین و گفت : کاترین چند تا گربه داره اینجا بعضی وقتها میاد و غذا براشون میاره…
همونطوری که می خواستم وارد حیاط بشوم کمی به من نزدیک شد و طوری که بیشتر به زمزمه شبیه بود گفت: خوشا به حال گربه ها …

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.