قسمت دوم -اولین نگاه، اولین عشق

اولین نگاه، اولین عشق

داستان کوتاه به قلم: خ-نورشید

قسمت دوم

romantic2مریم خانم استاد باستانشناسی در دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگربود وهم سن و سال مادرم و فرزندی نداشت و مجرد بود ولی از پدرم شنیده بودم که خیلی سال قبل وقتی فقط نوزده سال داشته ازدواجی میکنه که چند ماه بعد طلاق گرفته و از ایران میره و تا همین چند سال پیش همونجا بوده تا اینکه سال اول انقلاب به ایران برمیگرده و مشغول تدریس میشه…پدرم استودیوی عکاسی اش رو از سالهای 1340 در شرق تهران باز کرده بود و از این رو تمامی خانواده های محله رو کم و بیش میشناخت و بدلیل حرفه اش همیشه برای عکسبرداری یا فیلمبرداری به مجالس خانواده های مرفه رفت و آمد داشت ، آن سالها به گفته پدر فقط رجالیون و افراد مرفه میتوانستند در هر کدام از مراسمشان عکاس یا فیلمبردار داشته باشند.
زنگ در را زدم و منتظر ماندم ، مریم خانم در رو باز کرد و با لبخند همیشگی که بر لب داشت مرا به داخل دعوت کرد، طبق عادت همیشگی ازمن پرسید: دخترم چی برات بیارم چای قهوه یا نوشیدنی ساده..
یه لیوان آب لطفأ …
وقتی اومد و نشست لیوان آب رو که داخل یه زیر دستی کوچولوبود روبروی من گذاشت و نشست و شروع کرد با قاشق به هم زدن قهوه ای که برای خودش درست کرده بود بوی عطر قهوه یه عطر خاصی به محیط داده بود …
نمی دونستم از کجا حرف رو شروع کنم که گفتم ، دیشب مادر و برادرتون آمده بودند پیش ما ، شما چرا تشریف نیاوردین؟
کمی خسته بودم از دست دادن پدر بقدری متزلزلم کرده که دوست ندارم توی جمع هائی برم که از نبودنش حرف میزنن . چون پدر برای من همیشه زنده هست و نمیخوام که به چیز دیگه ای فکر کنم…
بعد شروع کرد به هم زدن قهوه و طوری مسیر دورانی قاشق رو با چشماش دنبال میکرد که انگار با هر چرخش قاشق یه دوری تو خاطراتش میزنه ….تو خاطراتی که پدرش بود و هر روزعصرمیومد اینجا کمی میموند و بعدش هم با پدرش میرفتن پیاده روی …مریم خانم تا اونجائی که من میدونستم میونه خوبی با مادرش نداشت شاید واسه همین هم دیشب نیومده بود …خلاصه هر کاری کردم نتونستم سر صحبت رو باز کنم و راجع به امین بپرسم چون احساس کردم طوری از غم پدرش منقلب هست که جائی برای پرسیدن سوالات من نیست …. کمی نشستم و بعد گفتم : با اجازتون من برم دیگه ببخشید مزاحمتون شدم…
با لحنی خیلی مادرانه گفت : عزیزم این حرفا چیه هر وقت دوست داشتی بیا پیش من …من هم که دیگه از حالا ببعد خیلی تنها شدم …
آمدم بیرون و داشتم از پله ها پائین میامدم که صدای باز شدن در اصلی ساختمان رو شنیدم توی پاگرد پله ها بودم که دیدم امین داره از پله ها بالا میاد، اون هم من رو دید و باز همون لبخند مرموز روی لبش بود …یه احساس عجیبی داشتم فکر میکردم پاهام سست شده و خون توی بدنم از جریان افتاده و یه لرز سردی سر تا پام رو گرفته ….نزدیک من شد طوری که میتونستم حرارت نفسش رو احساس کنم و با یک شیطنتی گفت : به به ، خانم …حالتون چطوره ؟ خوبین؟ نفسم بند اومده بود میخواستم بهش نگاه کنم یا یه جوابی بدم ولی انگار اراده این کار رو نداشتم …فقط میخواستم که از کنارم رد بشه و بره قبل از اینکه همونجا از حال برم … خودش هم این رو حس کرده بود واسه همین هم همینطوری که از کنارم میگذشت با ملایمت گفت: مواظب خودت باش عزیزم …من فردا پرواز دارم اومدم مریم رو ببینم ….
این رو گفت و از پله ها رفت بالا و من به خودم کمی جرأت دادم و با صدای بریده بریده ای که به سختی حتی بگوش خودم میرسید پرسیدم: کی برمیگردین..؟؟ مطمئن نبودم که صدام رو شنیده باشه که یکمرتبه سرش رو خم کرد و گفت : نگران نباش زود بر میگردم….
من نمیدونم چطوری خودم رو به پائین رسوندم و یکراست رفتم به اتاقم ….با اینکه خیلی خوشحال بودم که باهام حرف زده بود ولی عصبانی از این بودم که مثل احمق ها جلوی چشماش ماتم برده بود و تازه به این واقعیت رسیدم که واقعأ عشق بعضی وقتها آدم رو احمق میکنه …غمگین که داشت میرفت و شوق اینکه گفت زود بر میگرده …کاملأ گیج شده بودم .
جلوی چشمام داشتم دوباره صحنه ها رو مرور میکردم که خواهرم در اتاقم رو باز کرد و از همون گوشه در با شوخی گفت: چی شده خیلی توی خودتی ..میتونم بیام کمی باهات حرف بزنم ؟؟؟
هر وقت خواهرم اینطوری حرف میزد میدونستم که میخواد سنگ صبورش بشم و به درد و دلهاش گوش کنم ….بر عکس همیشه که با بی میلی قبول میکردم تا به حرفاش گوش بدم …با عجله گفتم : آره بیا تو کمی با هم حرف بزنیم…
نشست پیش من و شروع کرد به حرف زدن ، از یه پسری خوشش میومد به اسم خسرو که ترک تحصیل کرده بود و توی قنادی پدرش کار می کرد . خواهرم همیشه خونه رو پر از شیرینی و فالوده و بستنی می کرد چون به بهانه خرید می رفت تا بتونه یا اون رو ببینه یا باهاش حرف بزنه …و چون نمی خواست که پدر خسرو متوجه چیزی بشه همیشه باید که یه چیزی ولو کم می خرید و میامد خونه …داشت گلایه می کرد و می گفت: رفتم قنادیشون تا ببینمش یه دختر جوون اومد داخل و همچین هوش و حواس آقا خسرو رفت دنبال دختره که sad man_grانگار نه انگار من اونجا واستاده بودم نیشش تا بنا گوش باز شده بود و داشت از دختره می پرسید چی میخواهین و این حرفا که ناراحت شدم و اومدم بیرون از قنادیشون .. خودش هم فهمید…حالا هم میدونه که خونه هستم ولی بر نمی داره تلفن رو یه زنگ بزنه و از دلم در بیاره ..
داشتم به حرفاش گوش می کردم و با اینکه به نظرم تکراری میومدن دیگه میتونستم احساسش رو بفهمم ، چون خودم هم کلی حرف داشتم که واسش بگم از اولین عشق زندگیم … ولی دلم نمی خواست هنوز چیزی بهش بگم توی همین فکر ها بودم که گفت: کجائی اصلأ حواست هست چی دارم بهت میگم؟ مثل اینکه تو فکری ..؟؟
گفتم: نه دارم به حرفات گوش می دم ، ولی بازم بهت میگم به نظر من اون پسره به درد نمی خوره ، چرا تو خودت رو اینقدر کوچیک میکنی آخه؟ ولش کن !
چشماش پر از اشک شد و گفت: آخه چطوری ؟ من خیلی دوستش دارم …بعد همونطوری که داشت با پشت دستش اشکاش رو پاک می کرد گفت: کاش من هم مثل تو بودم که اصلأ نمی دونی عشق چیه و عاشق بودن یعنی چی؟
اون اصلأ نمی دونست که من هم عاشق شدم و میدونم درد عشق چیه… واسه همین دلم براش سوخت و رفتم و بغلش کردم و گفتم: غصه نخور شاید کارش زیاده یا اینکه باباش اونجاست واسه همین هم نمی تونه تماس بگیره … کمی گذشت که تلفن زنگ زد وهاله سراسیمه رفت و گوشی رو برداشت ، خوب شاید فکر می کرد که خسرو باشه ! ولی یکی از دوستای من بود که زنگ زده بود و کارم داشت …من با دوستم صحبت می کردم و میدیدم که هاله چطور مثل یه پرنده که تو قفس اسیر شده هی عرض و طول اتاق رو بالا پائین میره …بعد از اینکه صحبتم تموم شد گفتم: شماره مغازه شون چند بود ..؟ سراسیمه اومد کنارم وگفت: می خواهی چکار کنی؟
گفتم : هیچی نترس زنگ میزنم اگه برداشت میگم که کارش داری..
نه، نمی خوام خودم تماس بگیرم اون میدونه که ناراحتم کرده پس باید خودش زنگ بزنه و از دلم در بیاره…
من نمی تونستم بفهمم وقتی اینقدر دوستش داره دیگه چرا شرط و شروط میزاره واسه همین هم یه بهانه پیدا کردم و زدم از خونه بیرون و رفتم به قنادیشون و دیدم تنهاست ،علی رغم میل باطنی ام از دوستی اش با هاله، بدون هیچ مقدمه چینی با کنایه گفتم: باهاله یه تماس بگیر ، خیلی از دستت ناراحت شده آقا خسرو …
چرا ناراحت شده ؟ مگه چکار کردم؟
خودت خوب میدونی چکار کردی؟ حالا تماس بگیر از دلش در بیار ..
ببین کاترین، هاله وقتی میاد اینجا توقع داره که من با هیچکس حرف نزنم ..ولی کسائی که میان اینجا مشتری هستن واومدن تا شیرینی ….بخرن. اگه من باهاشون حرف نزنم میشه آخه؟
یه طورهائی حق رو به اون میدادم ولی باید که از هاله دفاع میکردم واسه همین هم بهش گفتم: حالا تو زنگ بزن بهش من باهاش در اینمورد حرف می زنم بعدأ ، فقط نگو که من ازت خواستم باهاش تماس بگیری …بعد خندیدم وهمونطوری که از قنادی بیرون میومدم گفتم: خوب اونقدر دوستت داره که به همه چی حساس شده…
برگشتم خونه و دیدم هاله خوشحال لمیده توی مبل و پاش رو انداخته رو پاش و داره کتاب می خونه…گفتم: چی شد تماس گرفت باهات ؟
با یه شعف خاصی به من نگاه کرد و گفت: آره، کلی عذرخواهی کرد …میدونی شاید هم راست میگه ..من هم خیلی حساس شدم ، خوب وقتی مشتری میره مغازشون باید که بره و باهاشون صحبت کنه تا ببینه چی میخوان ..ولی دست خودم نیست اصلأ نمی تونم تحمل کنم که با دختر دیگه ای حرف بزنه…
گفتم: آره منطقی نیست که اینقدر حساس باشی، حالا خدا رو شکر که زنگ زد وگرنه تا صبح باید گریه و زاریت رو تحمل می کردم…

ادامه دارد

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.