یادداشت های قدیمی

یادداشت های قدیمیeditorw2

آتشی که روحش را سوزاند
می دونم خسته ای، می دونم زیاد از این حرفا شنیدی، می دونم از صبح تا شب داری به حرف مردم گوش می کنی و وقتی یرای من نداری اما این بار نه برای شنیدن صدات بلکه به کمکت احتیاج دارم..
پیغام تلفنی او را چند بار گوش می کنم ، در پس صداش خستگی و خش خش خاصی نهفته که مرا به یاد بالا و پائین رفتن در راهروهای بیمارستان می اندازه، دختری که در جوانی مثل ساقه تازه رشد کرده یه درخت ، بی صدا شکسته و کسی هم صدای شکستنش رو نشنید.
دختری که باید حالا مثل همه همسالاش ، چون من و بقیه هم کلاسی های اون دوران ، زندگی خوشی رو چه به تنهائی و چه در کنار خانوادش می داشت، اما انگار دنیا نخواست که به اون این مجال رو بده. من و او در تمام دوران تحصیلی روی یه نیمکت و کنار هم نشستیم و بعد وارد دبیرستان شدیم. دختری با هوش و خوش سر و زبان بود ، و همیشه همه جا زبانزد بود، همه بچه ها لحظه شماری میکردیم که از راه برسه و یه داستان برامون تعریف کنه. همه میدونستیم که توی خونه خیلی مشکل داره ولی خودش همیشه سعی می کرد با روحیه بالا از همه فراز و نشیب ها عبور کنه.
سال دوم دبیرستان ، چند روزی غیبت داشت و همه ماها نگرانش شدیم ، از مدیر و ناظم مدرسه شنیدیم که مشکلی براش پیش اومده و چند وقتی رو نمی تونه که به مدرسه بیاد، همگی تصمیم گرفتیم که برای دیدنش به خونشون بریم تا اگه کمکی از دستمون بر بیاد براش انجام بدیم.
کوچه شون بطور غریبی خیلی سوت و کور بود ، خونه شون ته بن بست قرار داشت . هر چقدر به در شون نزدیکتر می شدیم حال و هوای کوچه عجیب تر می شد ، چند تا خونه انتهایی به نظر بر اثر سوختن لکه های سیاه و دود زده داشتند. و خونه آنها کاملأ سوخته بود. همه مون با دهان باز مقابل خونشون وایستادیم ، نمی دونستیم چه کار باید بکنیم . پیر زنی که معلوم شد همسایشون بود با دیدن ما به سمت ما اومد و گفت: دنبالش دوستتون میگردین؟ طفلکی توی آتیش سوخته اگه حالا ببینینش اصلأ نمی شناسینش . وقتی به بیمارستان رفتیم ، فهمیدیم که روز حادثه طبق معمول پدرش با مادرش دعوا می کنه و وقتی که شروع میکنه به کتک زدن مادرش ، دوستم میره تا به مادرش کمک کنه که پدر به گوشه ای پرتابش میکنه و بعدش با عصبانیت بخاری روشن و پر از نفت رو نقش زمین میکنه و خونه آتیش می گیره مادرش و دوستم که نائی برای حرکت نداشتن نمی تونن به موقع از اتاق بیرون بیان و خونه در کام شعله های آتیش فرو میره ….بالاخره همسایه ها آتش نشانی رو خبر میکنن و وقتی آتیش مهار میشه ، مادرش که از سوختگی شدید از دنیا رفته بود و خودش هم که بشدت سوخته بود . پدر بیرحمش هم که رفته بود و حضور نه چندان خوشایند خودش رو از زندگی دوستم خالی کرده بود.
بعد ها من دیگه از ایران خارج شدم و به لندن رفتم و یکروز همون دوستم رو در مراسم چهارشنبه سوری دیدم ، مثل همیشه پر از انرژی و بشاش به نظر می رسید، اما وقتی خوب دقت کردم آثار اون سوختگی ها هنوز روی سر و صورتش مشخص بود و با اینکه خودش رو خیلی خوشحال نشون میداد چهر هاش خیلی رنجور و بیمار بود. با تعجب پرسیدم کی به اینجا اومدی ؟ چطور من خبر دار نشدم ؟
تلفن روبر داشتم که بهش زنگ بزنم ، با امید به اینکه بتونم براش کاری انجام بدم. اون دختر بشاش و موفق امروز به زن میانسال بیماری مبدل شده که توی خونه اش همیشه بیمار وبستریه …حالا زنی شده که با جسم سوخته و روح آسیب دیده اش هر روز در کلنجاره .

 

 

Advertisements

با سپاس از توجه شما به این مطلب

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.